بخش ۸ - حکایت
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
داشت شاهی بر انس و جان غالب
۲
دختری بلکه اختری ثاقب
۳
از قضا روزی آن یگانه عصر
۴
سر فرو کرد از کرانه قصر
۵
حبشی زاده ای بدید از دور
۶
دلربا همچو خال چهره حور
۷
قامت آن سیاه چرده روان
۸
چون الف کرد منزلش در جان
۹
با سواد رخ و جبین و عذار
۱۰
ساخت جا در دلش سویداوار
۱۱
ماندش آن صورت پسندیده
۱۲
چون سیاهی دیده در دیده
۱۳
گر چه او بد سمر به ماه وشی
۱۴
سوخت جانش به داغ آن حبشی
۱۵
عجب افسانه ای و خوش لاغی
۱۶
که زند بر تذرو ره زاغی
۱۷
لیکن اینها ز عشق نیست شگفت
۱۸
خود چه گل کان ز باغ او نشگفت
۱۹
عشق در بند حسن و احسان است
۲۰
عشق بنده ست و حسن سلطان است
۲۱
هر کجا حسن می نماید روی
۲۲
می نهد سر به سجده عشق آن سوی
۲۳
حسن بود آنکه در لباس ایاز
۲۴
خواند محمود را به کوی نیاز
۲۵
حسن بود آن به کسوت لیلی
۲۶
قیس را داده سوی خود میلی
۲۷
حسن بود آن ز صورت عذار
۲۸
عذر وامق نهاده بر صحرا
۲۹
حسن بود آن کزان سیاه نمود
۳۰
که ازان ماه صبر و دین بربود
۳۱
صبر و دین چیست آن ستوده غلام
۳۲
برد ازان ماه هر چه داشت تمام
۳۳
هر چه از جنس هستی اش در دست
۳۴
دید برد و به جای آن بنشست
۳۵
یکسر از رنج خویشتن برهید
۳۶
غیر معشوق خویش هیچ ندید
۳۷
حبذا عاشقی که رست از خویش
۳۸
هر چه جز دوست برگرفت از پیش
۳۹
یکدل و یک جهت شد و یکروی
۴۰
روی همت بتافت از همه سوی
۴۱
دوست دانست و دوست دید و شنید
۴۲
هر چه جز دوست دید ازان ببرید
۴۳
دختر القصه ماند بی خور و خواب
۴۴
دل پر آتش ز عشق و دیده پر آب
۴۵
لب فرو بست از پرستاران
۴۶
مهر بگسست از وفاداران
۴۷
پشت بر بزم و عیش و شادی کرد
۴۸
رو به دیوار نامرادی کرد
۴۹
همه حیران کار او ماندند
۵۰
سخن از کار و بار او راندند
۵۱
آن یکی گفت راه او زد دیو
۵۲
ساخت دیوانه اش به حیله و ریو
۵۳
وان دگر گفت با پری شد یار
۵۴
کارش از یاری پری شد زار
۵۵
وان دگر گفت خوبیی به تمام
۵۶
داشت، چشمش رسید از ایام
۵۷
وان دگر گفت هیچ از اینها نیست
۵۸
آفتش غیر عشق و سودا نیست
۵۹
دلبری دیده دل به او داده
۶۰
وز غمش در کشاکش افتاده
۶۱
بود با او همیشه یک دایه
۶۲
از فسون و فسانه پر مایه
۶۳
گنده پیری که تا جوان بوده
۶۴
هدف تیر این و آن بوده
۶۵
زده بعد از جوانی گذران
۶۶
دست در کارسازی دگران
۶۷
چون لبش در فسون بجنبیدی
۶۸
بر خود افسونگران بلرزیدی
۶۹
ور زبان در فسانه بگشادی
۷۰
مالش صد فسانه خوان دادی
۷۱
گر چه از بهر سبحه داشت به فن
۷۲
مهره ای چند کرده در گردن
۷۳
بود چون سبحه اش به زخم درشت
۷۴
خرد به مهره های گردن و پشت
۷۵
ور چه می کرد نفس حیله گرش
۷۶
وصله وصله مرقعی به برش
۷۷
بود اولی ز دهر خونخواره
۷۸
چون مرقع تنش به صد پاره
۷۹
دایه چون حال دختر آنسان دید
۸۰
بر وی آن درد و رنج نپسندید
۸۱
پیش دختر نشست کای فرزند
۸۲
که بود با تو روح را پیوند
۸۳
حق چو نشو و نمای سرو تو جست
۸۴
بر کنار منش نشاند نخست
۸۵
لب تو کاینچنین شکر شکن است
۸۶
پرورش یافته ز شیر من است
۸۷
ابرویت را به وسمه پیوسته
۸۸
نقش نو کلک صنع من بسته
۸۹
تا نکردم به سرمه دست دراز
۹۰
بود چشمت تهی ز سرمه ناز
۹۱
بود روشن رخت چو صبح دوم
۹۲
در شب تار موی مشکین گم
۹۳
تا نبستم نغوله موی تو را
۹۴
کس ندید آشکار روی تو را
۹۵
هر شب از بهر خواب تا به سحر
۹۶
از حریرت فکنده ام بستر
۹۷
چون شده سیر نرگس تو ز خواب
۹۸
گل روی تو شسته ام به گلاب
۹۹
حق خدمت بسی گزارده شد
۱۰۰
تا هلال تو ماه چارده شد
۱۰۱
بار دیگر مکن ز رنج و ملال
۱۰۲
بدل این ماه چارده به هلال
۱۰۳
محنت روزگار نابرده
۱۰۴
گل رویت چراست پژمرده
۱۰۵
بود مقصود دل ز قد تو راست
۱۰۶
این زمان قد تو خمیده چراست
۱۰۷
دیده عمری به روی تو خوش زیست
۱۰۸
این چنین زلف تو مشوش چیست
۱۰۹
حال خود بازگو چه حال است این
۱۱۰
اثر خواب یا خیال است این
۱۱۱
یا به بیداریت کسی زد راه
۱۱۲
وز تو بربود صبر و دل ناگاه
۱۱۳
مهر خاموشی از لبت بگشای
۱۱۴
سوی آن رهزنم رهی بنمای
۱۱۵
گر بود همچو مه بر اوج بلند
۱۱۶
آرم او را فرو به خم کمند
۱۱۷
ور چو ماهی بود به بحر درون
۱۱۸
کنم او را به مکر و حیله برون
۱۱۹
چون فسون و فریب بندم کار
۱۲۰
خواهد از کار من فلک زنهار
۱۲۱
گر بود زاهدی به خود مغرور
۱۲۲
یا حکیمی ز خود پرستی دور
۱۲۳
آن به زهد از فسون من نرهد
۱۲۴
وین به جهد از فریب من نجهد
۱۲۵
دختر از دایه آن فسون چو شنید
۱۲۶
بهتر از راست هیچ چاره ندید
۱۲۷
نام و ناموس را به گوشه نهاد
۱۲۸
پرده از روی کار خود بگشاد
۱۲۹
حال خود آنچنان که واقع بود
۱۳۰
بی تکلف به دایه باز نمود
۱۳۱
دایه گفتا کفایت این کار
۱۳۲
بکنم دل ز غصه فارغ دار
۱۳۳
بنهم در کنار کام تو را
۱۳۴
دور دارم ز عار نام تو را
۱۳۵
این سخن عرضه کرد بی کم و کاست
۱۳۶
بهر موعود خویشتن برخاست
۱۳۷
سینه سوزان ز داغ آن حبشی
۱۳۸
کرد هر جا سراغ آن حبشی
۱۳۹
عاقبت یافت منزل او را
۱۴۰
دید موزون شمایل او را
۱۴۱
کرد با او به دوستی پیوند
۱۴۲
شد یکی مادر و دگر فرزند
۱۴۳
خانه خویشتن نشانش داد
۱۴۴
راه آمد شدن بر او بگشاد
۱۴۵
هیچ شامی نبودی و سحری
۱۴۶
که نکردی به سوی او گذری
۱۴۷
یک شب او را به پیش خویش نشاند
۱۴۸
بر وی از بهر خواب افسون خواند
۱۴۹
آنچنان خفت بر سر بستر
۱۵۰
که نماندش ز حال خویش خبر
۱۵۱
گر به دندان کسی لبش کندی
۱۵۲
چین در ابروی خود نیفکندی
۱۵۳
ور دو صد نیش، پای کرده دراز
۱۵۴
نکشیدی به جانب خود باز
۱۵۵
خواب او را چو دایه دید گران
۱۵۶
بست در پشت خادمیش روان
۱۵۷
برد چون تنگ مشک یا عنبر
۱۵۸
یکسر او را به خانه دختر
۱۵۹
نیکبختا کسی که رفت به خواب
۱۶۰
چشم حس بست ازین جهان خراب
۱۶۱
جذب معشوق گشت حامل او
۱۶۲
برد تا پیشگاه محمل او
۱۶۳
شبروان رنج بین و محنت کش
۱۶۴
واو به صدر وصال خرم و خوش