غزل شمارهٔ ۱۳
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
آرزومند توام، بنمای روی خویش را
۲
ور نه، از جانم برون کن آرزوی خویش را
۳
جان در آن زلفست، کمتر شانه کن، تا نگسلی
۴
هم رگ جان مرا، هم تار موی خویش را
۵
خوبرو را خوی بد لایق نباشد، جان من
۶
همچو روی خویش نیکو ساز خوی خویش را
۷
چون بکویت خاک گشتم، پایمالم ساختی
۸
پایه بر گردون رساندی خاک کوی خویش را
۹
آن نه شبنم بود ریزان، وقت صبح، از روی گل
۱۰
گل ز شرمت ریخت بر خاک آبروی خویش را
۱۱
مرده ام، عیسی دمی خواهم، که یابم زندگی
۱۲
همره باد صبا بفرست بوی خویش را
۱۳
بارها گفتم: هلالی، ترک خوبان کن، ولی
۱۴
هیچ تأثیری ندیدم گفتگوی خویش را