غزل شمارهٔ ۱۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
یار، چون در جام می بیند، رخ گل فام را
۲
عکس رویش چشمه خورشید سازد جام را
۳
جام می بر دست من نه، نام نیک از من مجوی
۴
نیک نامی خود چه کار آید من بد نام را؟
۵
ساقیا، جام و قدح را صبح و شام از کف منه
۶
کین چنین خورشید و ماهی نیست صبح و شام را
۷
فتنه انگیزست دوران، جام می در گردش آر
۸
تا نبینم فتنهای گردش ایام را
۹
از خدا خواهد هلالی دم بدم جام نشاط
۱۰
کو حریفی، تا بساقی گوید این پیغام را؟