غزل شمارهٔ ۸۲
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
آمد آن سنگین دل و صد رخنه در جان کرد و رفت
۲
ملک جان را از سپاه غمزه ویران کرد و رفت
۳
آنکه در زلف پریشانش دل ما جمع بود
۴
جمع ما را، همچو زلف خود، پریشان کرد و رفت
۵
قالب فرسوده ما خاک بودی کاشکی!
۶
بر زمین کان شهسوار شوخ جولان کرد و رفت
۷
گر دل از دستم بغارت برد، چندان باک نیست
۸
غارت دل سهل باشد، غارت جان کرد و رفت
۹
رفتی و دل بردی و جان من از غم سوختی
۱۰
باز گرد آخر، که چندین ظلم نتوان کرد و رفت
۱۱
دل بسویش رفت و در هجران مرا تنها گذاشت
۱۲
کار بر من مشکل و بر خویش آسان کرد و رفت
۱۳
در دم رفتن هلالی جان بدست دوست داد
۱۴
نیم جانی داشت، آن هم صرف جانان کرد و رفت