غزل شمارهٔ ۸۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
در کوی تو آمد بسرم سنگ ملامت
۲
مشکل که ازین کوی برم جان بسلامت
۳
نتوان گله از جور و جفایی که تو کردی
۴
جور تو کرم بود و جفای تو کرامت
۵
امروز درین شهر مرا حال غریبست
۶
نی رای سفر کردن و نی روی اقامت
۷
شد سیل سرشکم سبب طعنه مردم
۸
توفان بلا دارم و دریای ملامت
۹
«قد قامت » و فریاد مؤذن نکند گوش
۱۰
آن کس که بفریاد بود زان قد و قامت
۱۱
ای دل، که تو امروز گرفتار فراقی
۱۲
امروز تو کم نیست ز فردای قیامت
۱۳
بی روی تو یک چند اگر زیست هلالی
۱۴
جان میدهد اینک بصد اندوه و ندامت