غزل شمارهٔ ۱۰۶
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
نمی توان بتو شرح بلای هجران کرد
۲
فتاده ام ببلایی، که شرح نتوان کرد
۳
ز روزگار مرا خود همیشه دردی بود
۴
غم تو آمد و آن را هزار چندان کرد
۵
بلای هجر تو مشکل بود، خوش آن بیدل
۶
که مرد پیش تو و کار بر خود آسان کرد
۷
خیال کشتن من داشت وه! چه شد یارب؟
۸
کدام سنگدل آن شوخ را پشیمان کرد؟
۹
جراحت دل ما بر طبیب ظاهر نیست
۱۰
که تیر غمزه او هر چه کرد پنهان کرد
۱۱
نیافت لذت ارباب ذوق، بی دردی
۱۲
که قدر درد ندانست و فکر درمان کرد
۱۳
هلالی، از دل مجروح من چه می پرسی؟
۱۴
خرابه ای که تو دیدی فراق ویران کرد