غزل شمارهٔ ۱۰۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بناز می رود و سوی کس نمی نگرد
۲
هزار آه کشم، یک نفس نمی نگرد
۳
گهی بپس روم و گه سر رهش گیرم
۴
ولی چه فایده؟ چون پیش و پس نمی نگرد
۵
چو غمزه اش ره دین زد چه سود ناله جان؟
۶
که راهزن بفغان جرس نمی نگرد
۷
کسی که در هوس روی ماه رخساریست
۸
در آفتاب ز روی هوس نمی نگرد
۹
دلم بسینه صد چاک مشکل آید باز
۱۰
که مرغ رفته بسوی قفس نمی نگرد
۱۱
خطاست پیش رخش سوی نو خطان دیدن
۱۲
کسی بموسم گل خار و خس نمی نگرد
۱۳
گذشت و سوی هلالی ندید و رحم نکرد
۱۴
چه طالعست که هرگز بکس نمی نگرد؟