غزل شمارهٔ ۱۳۰
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
یارب! غم ما را که بعرض تو رساند؟
۲
کانجا که تویی باد رسیدن نتواند
۳
خاکم چو برد باد، پریشان شوم از غم
۴
کز من بتو ناگاه غباری برساند
۵
مشکل غم و دردیست که درد و غم ما را
۶
بی غم نکند باور و بی درد نداند
۷
خونین جگری، کز غم هجران تو گرید
۸
از دیده بهر چشم زدن خون بچکاند
۹
عالم همه غم دان و غم او مخور، ای دل
۱۰
می خور، که ترا از غم عالم برهاند
۱۱
مردم لب جو سرو نشانند و دل ما
۱۲
خواهد که: ترا بیند و در دیده نشاند
۱۳
من بنده ام، از بهر چه میرانی ازین در؟
۱۴
کس بنده خود را ز در خویش نراند
۱۵
خواهد که شد کشته بتیغ تو هلالی
۱۶
نیکو هوسی دارد، اگر زنده بماند