غزل شمارهٔ ۱۴۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
هرگز آن شوخ بما غیر نگاهی نکند
۲
آن هم از ناز کند گاهی و گاهی نکند
۳
می روم بر سر راهش بامید نظری
۴
آه! اگر بگذرد آن شوخ و نگاهی نکند
۵
این همه ناله، که من می کنم از درد فراق
۶
هیچ ماتم زده خانه سیاهی نکند
۷
حاصل عشق همین بس که: اسیر غم او
۸
دل بمالی ندهد، میل بجاهی نکند
۹
زاهدا، گر هوس باده و شاهد گنهست
۱۰
بنده هرگز نتواند که گناهی نکند
۱۱
سوی هر کس که بدین شکل و شمایل گذری
۱۲
کی تواند که ترا بیند و آهی نکند؟
۱۳
چون هلالی شرفی یافتم از بندگیت
۱۴
کس چرا بندگی همچو تو شاهی نکند؟