غزل شمارهٔ ۱۵۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
یار اگر مرهم داغ دل محزون نشود
۲
با چنین داغ دلم خون نشود چون نشود؟
۳
جز دل سخت تو خون شد همه دلها ز غمم
۴
دل مگر سنگ بود کز غم من خون نشود
۵
این که با ما ستمت کم نشود باکی نیست
۶
کوشش ما همه اینست که: افزون نشود
۷
گر بسر منزل لیلی گذری، جلوه کنان
۸
نیست ممکن که: ترا بیند و مجنون نشود
۹
بسکه در ناله ام از گردش گردون همه شب
۱۰
هیچ شب نیست دو صد ناله بگردون نشود
۱۱
گفته ای: خون تو ریزم، چه سعادت به ازین؟
۱۲
نیت خیر تو، یارب، که دگرگون نشود
۱۳
واعظا، ترک هلالی کن و افسانه مخوان
۱۴
کشته عشق بتان زنده بافسون نشود