غزل شمارهٔ ۱۷۲
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
وه! که سودای تو آخر سر بشیدایی کشید
۲
قصه عشق نهان ما برسوایی کشید
۳
آخر، ای جان، روزی از حال دل زارم بپرس
۴
تا بگویم: آنچه در شبهای تنهایی کشید
۵
میکشند از داغ سودایت خردمندان شهر
۶
آنچه مجنون بیابان گرد صحرایی کشید
۷
حال ما و فتنه چشم تو میداند که چیست؟
۸
هر که روزی غارت ترکان یغمایی کشید
۹
بنده آن سرو آزادم، که بر رخسار گل
۱۰
خال رعنایی نهاد و خط زیبایی کشید
۱۱
طاقت هجران ندارد ناز پرورد وصال
۱۲
داغ و درد عشق را نتوان برعنایی کشید
۱۳
صبر فرمودن هلالی را مفرما، ای طبیب
۱۴
زانکه نتوان بیش ازین رنج شکیبایی کشید