غزل شمارهٔ ۲۰۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
مردم و خود را ز غمهای جهان کردم خلاص
۲
عالمی را هم ز فریاد و فغان کردم خلاص
۳
در غم عشق جوانی می شنیدم پند پیر
۴
خویشتن را از غم پیر و جوان کردم خلاص
۵
خوش زمانی دست داد از عالم مستی مرا
۶
کز دو عالم خویش را در یک زمان کردم خلاص
۷
بر سر بازار رمزی گفتم از سودای عشق
۸
مردمان را از غم سود و زیان کردم خلاص
۹
گفتمش: آخر هلالی را ز هجران سوختی
۱۰
گفت: او را از بلای جاودان کردم خلاص