غزل شمارهٔ ۲۲۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
نیست حد آن که گویم: بنده روی توام
۲
دیگری گر بنده باشد، من سگ کوی توام
۳
چشم شوخت ناوک اندازست و ابرویت کمان
۴
کشته چشم تو و قربان ابروی توام
۵
بر امید آنکه یک دشنام روزی بشنوم
۶
سالها شد، جان من، کز جان دعاگوی توام
۷
گر چه، ای بد خوی من، خوی تو عاشق کشتنست
۸
ترک خوی خود مکن، من کشته خوی توام
۹
گر دل من سدره و طوبی نجوید دور نیست
۱۰
زانکه من در آرزوی سرو دلجوی توام
۱۱
چند گویی: پای در دامن کش و این سو میا
۱۲
پا کشیدن چون توان؟ چون دل کشد سوی توام
۱۳
رنجه کردی ساعد و خون هلالی ریختی
۱۴
تا قیامت شرمسار دست و بازوی توام