غزل شمارهٔ ۲۲۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بیار بی وفا عمری وفا کردم ندانستم
۲
بامید وفا بر خود جفا کردم ندانستم
۳
دل آزاری، که هرگز دیده بر مردم نیندازد
۴
بسان مردمش در دیده جا کردم ندانستم
۵
اگر گفتم که: دارد یار من آیین دلجویی
۶
معاذالله! غلط کردم، خطا کردم، ندانستم
۷
بلای جان من آن شوخ و من افتاده در کویش
۸
دریغا! خانه در کوی بلا کردم ندانستم
۹
بهر بیگانه باشد خوی او از آشنا بهتر
۱۰
بآن بیگانه خود را آشنا کردم ندانستم
۱۱
گرفتم آن سر زلف و کشیدم صد گرفتاری
۱۲
بدست خویش خود را مبتلا کردم ندانستم
۱۳
هلالی، پیش آن مه شرمسارم زین شکایتها
۱۴
درین معنی بغایت ماجرا کردم ندانستم