غزل شمارهٔ ۲۳۳
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
عیدست، برون آی، که حیران تو گردم
۲
قربان خودم ساز، که قربان تو گردم
۳
خاکم برهت، جلوه کنان، رخش برانگیز
۴
تا خیزم و گرد سر میدان تو گردم
۵
جمعیت آسوده دلان از دل جمعست
۶
جمعیت من آن که، پریشان تو گردم
۷
زین گونه که از شادی وصلت خبری نیست
۸
مشکل که خلاص از غم هجران تو گردم
۹
من عاجزم از خدمت مهمان خیالت
۱۰
این خود چه خیالست که مهمان تو گردم؟
۱۱
تا یافتم از شادی وصل تو حیاتی
۱۲
ترسم که: هلاک از غم هجران تو گردم
۱۳
بر خاک درت من که و تشریف غلامی؟
۱۴
ای کاش! توانم سگ دربان تو گردم
۱۵
گفتی که: بجان بنده ما باش، هلالی
۱۶
تا جان بودم بنده فرمان تو گردم