غزل شمارهٔ ۲۴۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
مگو افسانه مجنون، چو من در انجمن باشم
۲
ازو، باری، چرا گوید کسی؟ جایی که من باشم
۳
کسی افسانه درد مرا جز من نمی داند
۴
از آن دایم من دیوانه با خود در سخن باشم
۵
رو، ای زاهد، که من کاری ندارم غیر می خوردن
۶
مرا بگذار، تا مشغول کار خویشتن باشم
۷
جدا، زان سرو قد، گر جانب بستان روم روزی
۸
بیاد قد او در سایه سرو چمن باشم
۹
چسان رازی کنم پنهان؟ که از صد پرده ظاهر شد
۱۰
مگر وقتی نهان ماند که در زیر کفن باشم
۱۱
مرا جان کوه اندوهست و من جان می کنم، آری
۱۲
ترا چون لعل شیرینست، من هم کوهکن باشم
۱۳
هلالی، چون نمی پرسد مرا یاری و غم خواری
۱۴
من مسکین غریبم، گر چه دایم در وطن باشم