غزل شمارهٔ ۲۶۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دوستان، عاشقم و عاشق زارم، چه کنم؟
۲
چاره صبرست، ولی صبر ندارم، چه کنم؟
۳
ریخت خون جگر از گوشه چشمم بکنار
۴
و آن جگر گوشه نیامد بکنارم، چه کنم؟
۵
ای طبیب، این همه زحمت مکش و رنج مبر
۶
زار میمیرم، اگر جان نسپارم چه کنم؟
۷
چند گویی که: برو، دامنم از کف بگذار
۸
وای! اگر دامنت از کف بگذارم چه کنم؟
۹
دردمندان همه از صبر قراری گیرند
۱۰
چون من از درد تو بی صبر و قرارم چه کنم؟
۱۱
گر چو مرغان خزان دیده ملولم چه عجب؟
۱۲
گل نمی بینم و آزرده خارم، چه کنم؟
۱۳
خلق گویند: هلالی، چه کنی گریه زار؟
۱۴
گریه رو میدهد و عاشق زارم چه کنم؟