غزل شمارهٔ ۳۱۶
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
گفتیم: چون زنده مانی در غم هجران من؟
۲
خواستم مرگ خود، اما بر نیامد جان من
۳
درد من عشقست و درمانش بغیر از صبر نیست
۴
چون کنم؟ کز درد مشکل تر بود درمان من
۵
من خود از جان بنده ام فرمان عشقت را، ولی
۶
تا چه فرماید مرا این بخت نافرمان من؟
۷
شمه ای ناگفته از سوز دلم، شهری بسوخت
۸
آه! اگر ظاهر شود این آتش پنهان من!
۹
وه! چه روی آتشینست آن؟ که گاه دیدنش
۱۰
شعله ها، پندارم افتادست در مژگان من
۱۱
بس که من مدهوش و حیرانم ز چشم مست او
۱۲
هر کرا چشمیست می باید شدن حیران من
۱۳
چون هلالی گوشه چشمی گدایی میکنم
۱۴
گه گهی سوی گدای خود نگر، سلطان من