غزل شمارهٔ ۳۲۶
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
روز نوروزست و ما را مجلس افروزی چنین
۲
سالها شد کز خدا می خواستم روزی چنین
۳
از جفاگاری نهادی گوش بر قول رقیب
۴
تا چها آموختی باز از بد آموزی چنین؟
۵
هر شبی در کنج غم گریان و سوزانم چو شمع
۶
غرق آب و آتشم، با گریه و سوزی چنین
۷
پیش تیر غمزه اش بردم دل صد چاک را
۸
چون نگه دارم دل از پیکان دلدوزی چنین؟
۹
از فروغ عارضت روز هلالی روشنست
۱۰
وه! که دارد آفتاب عالم افروزی چنین؟