Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
هلالی جغتایی · غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۳۸

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
من بیدل بعمر خود ندیدم یک نگاه از تو
۲
نمیدانم چه عمرست این؟ دریغ و درد و آه از تو!
۳
همان روزی که گشتی پادشاه حسن، دانستم
۴
که داد خود نخواهد یافت هرگز دادخواه از تو
۵
مکش هر بی گنه را، زان بترس آخر که در محشر
۶
طلب دارند فردا خون چندین بی گناه از تو
۷
تو شاه ملک حسنی، من گدای درگه عشقم
۸
مقام بندگی از من، سریر عز و جاه از تو
۹
ز هجرت هر شبی سالی و هر روزم بود ماهی
۱۰
کسی داند که دور افتاده باشد سال و ماه از تو
۱۱
برغم خویش، تا با غیر دیدم یار دمسازت
۱۲
گهی از غیر مینالم، گهی از خویش و گاه از تو
۱۳
هلالی بی تو در شبهای هجران کیست میدانی؟
۱۴
سیه بختی، که روز روشن او شد سیاه از تو

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.