غزل شمارهٔ ۳۹۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بس که جانها همه شد صرف تو جانان کسی
۲
جان اگر نیست و گر هست تویی جان کسی
۳
بر سر بنده ستمهای تو از حد بگذشت
۴
شرمسارم ز کرمهای تو سلطان کسی
۵
چاک شد جیب من، ای هجر، ز دست ستمت
۶
نرسد دست تو، یارب، بگریبان کسی
۷
حال شبهای مرا بی خبری کی داند؟
۸
که شبی روز نکردست بهجران کسی
۹
گر جدا ماندم از آن ماه ملامت مکنید
۱۰
چه کنم؟ چرخ فلک نیست بفرمان کسی
۱۱
هوسم هست که: دامان تو گیرم، لیکن
۱۲
بی کسان را نرسد دست بدامان کسی
۱۳
از فغانهای هلالی خبری نیست ترا
۱۴
وه! که هرگز نکنی گوش بافغان کسی