غزل شمارهٔ ۴۰۰
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
آخر، ای شوخ، دل از جور تو غمگین تا کی؟
۲
وین جفاهای تو بر عاشق مسکین تا کی؟
۳
گریه تلخ مرا کشت، بگو، بهر خدا
۴
که: ترا باد گران خنده شیرین تا کی؟
۵
بی سبب چشم ترا خشم بمردم تا چند؟
۶
بی جهت گوشه ابروی ترا چین تا کی؟
۷
رفتنت شیوه و دیر آمدنت آیینست
۸
آمد و رفت باین شیوه و آیین تا کی؟
۹
تو سرناز برآورده بشوخی همه روز
۱۰
ما ز دردت سر اندوه ببالین تا کی؟
۱۱
گاه از دوست غمی، گاه ز دشمن المی
۱۲
غم آن چند کشیم و الم این تا کی؟
۱۳
خشم و کین تو دل و جان هلالی را سوخت
۱۴
آه! تا چند بود خشم تو و کین تا کی؟