شمارهٔ ۱۶
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بار دیگر بر ستاک گلبن بی برگ و بار
۲
افسر زرین بر آرد ابر مروارید بار
۳
گاه مینا زینت آرد زو نگار بوستان
۴
گاه مرجان زیور آرد زو عروس مرغزار
۵
غنچه سازد باغ را پر گلبن از مینا و زر
۶
لاله سازد کوه را پر پشته از شنگرف وقار
۷
دست سوسن نقرۀ نا پخته دارد دست بند
۸
گوش گلبن لولوی ناسفته دارد گوشوار
۹
در ع قطران حلقه از دریا بپوشد آسمان
۱۰
برگ مرجان کوکب از خارا بر آرد کوهسار
۱۱
لشکر انجم نهاد لاله بنماید ز سنگ
۱۲
رایت خورشید پیکر گل برون آرد ز خار
۱۳
از دهان لاله چون بیرون درخشد زلف شب
۱۴
نرگس از دل شمع سوزان بر سر آرد صد هزار
۱۵
خرمن مرجان و مینا هر کجا چشم افکنی
۱۶
بر شکتست از چمن ، یا بردمیدست از چنار
۱۷
از بنفشه مشکبوی ولالۀ لؤلؤ نسب
۱۸
قطره سازد چشم عاشق ، حلقه گیرد زلف یار
۱۹
آب دریا در گلستان آتشی افروختست
۲۰
ابردود و لاله اخگر ، خوید عکس و گل شرار
۲۱
گر بر ابراهیم ریحان گشت آتش طرفه نیست
۲۲
طرفه کز ریحان همی آتش فروزد نوبهار
۲۳
بوستان از چشم ابرو دست باد اندر چمن
۲۴
حله دارد در شقایق نقش دارد در نگار
۲۵
دست شاخ از گل منقش چون دم طاوس نر
۲۶
روی ابر ار ژاله پر کوکب چو پشت سوسمار
۲۷
از نسیم باد دارد غنچه عنبر در دهن
۲۸
وز سرشک ابر دارد لاله لؤلؤ در کنار
۲۹
خوید سبز و خرم و گلبوی ، پنداری مگر
۳۰
خرمی از طبع پاک خواجه دارد مستعار
۳۱
مفخر ملکت ، امین دولت عالی ملک
۳۲
مرکز ملت ، ظهیر ملک کافی شهریار
۳۳
معدن احسان سعید بن محمد کز دلش
۳۴
مایۀتدبیر برخیزد چو از دریا بخار
۳۵
پیش حلمش کوه خاک و پیش جودش آب ابر
۳۶
پیش خشمش باد برق و بیش طبعش نور نار
۳۷
چون گمان پیش یقین و چون عیان پیش خبر
۳۸
چون خطا پیش صواب و چون هدر پیش وقار
۳۹
سهمش از آثار خشمش هر کجا یابد گذر
۴۰
نامش از کردار خوبش هر کجا گیرد گذار
۴۱
این چو زر شادی فزاید در درون تنگدست
۴۲
وآن چو می بی هوشی آرد در دماغ هوشیار
۴۳
سهم او دارد نهان و خشم او آرد پدید
۴۴
زخم در چنگال شیر وز هر در دندان مار
۴۵
آنکه بوسد دست او هرگز نباشد تنگدست
۴۶
وآنکه جوید سور او هرگز نباشد سوکوار
۴۷
آفتاب ار سر بپیوستی بپای همتش
۴۸
از فلک کردی ، نه از خاک دژم ، زر عیار
۴۹
عار دارد جان از آن فخری که نه زآیین اوست
۵۰
هیچ کس نشنود فخری را کز و دارند عار
۵۱
کی شمار اختران داند مهندس بر فلک
۵۲
چون نداند بر زمین یکروز جودش را شمار
۵۳
دست دریا موج او دارد یکی زرین صدف
۵۴
کرده از ابر سخا دل پر ز در شاهوار
۵۵
آب سیری ، مرغ سانی ، خاک جنسی ، مار فش
۵۶
زرنمایی ، سیم شکلی ، در فشانی مشکسار
۵۷
چون ضمیر عاقلان اندر خرد دارد گذر
۵۸
چون دعای مستجاب اندر قضادار مدار
۵۹
در نمایش زر پخته دارد اندر سیم خار
۶۰
در گدازش در روشن دارد او در مشک تار
۶۱
تن نهان در زیر روی و سرد و ان در پیش چشم
۶۲
روی زرد و چشم گریان ، سرنگون وتن نزار
۶۳
بی سخن لفظ آزمای و بی خرد معنی پژوه
۶۴
بی روان جنبش نمای و بی زبان پاسخ گزار
۶۵
نوک او هنگام رفتن باد را تلقین کند
۶۶
سیر آن اسبی که خاک از نعل او گردد شیار
۶۷
آب گردش مرکبی کز چابکی هنگام تک
۶۸
نعل سخت او ز خاک نرم انگیزد غبار
۶۹
سیر آب وآتش و ماهی و مار از وی برند
۷۰
ژرف رود و پهن دشت و تند کوه و تنک غار
۷۱
خرد موی وزاغ چشم و پهن روی و گرد سم
۷۲
تیز گوش و دوربین وره نورد وراهوار
۷۳
آب با وی در شتاب و خاک با وی در درنگ
۷۴
چرخ با وی در نبرد و ابر با وی در شکار
۷۵
گاه رفتن،گاه بودن ، گاه جستن ، گاه تک
۷۶
کند و سست و تند و تیز و رام و نرم و سهل و خوار
۷۷
ای خداوندی ، که دولت را تو کردی نامجوی
۷۸
وی سرافرازی ،که دانش را تو ماندی یادگار
۷۹
ای ز هر دستی که دراندیشه آید پیش دست
۸۰
وی بهر کاری که در امید گنجد کامگار
۸۱
گر ز اخلاقت مرکب پیکری کردی فلک
۸۲
بی گمان جان مصور دیده بودی روزگار
۸۳
اختیار تست جود خواسته بخشی بجبر
۸۴
زین نکوتر کش نبیند حکم جبر و اختیار
۸۵
گر نکردی چرخ پیدا دست گوهر بار تو
۸۶
مر زبان را الفظ بخشش نامدی هرگز بکار
۸۷
دشمنت را روز محنت یادگار دولتست
۸۸
زان سبب کایین روز هجر باشد یادگار
۸۹
خصم چون نهر اسد از تو ؟ کز حریر کلک تو
۹۰
گرددش خرد استخوان در تن چو تخم کو کنار
۹۱
خاک ناساید چو چرخ،ار خاک را گویی : برو
۹۲
چرخ نشتابد چو خاک ، ار چرخ را گویی : بدار
۹۳
روز دشمن پست وزیر تخت تو بخت بلند
۹۴
سر نشیبی های تخت اندر بلندیهای دار
۹۵
گر بود خاک گران را ازسبک طبع تو بهر
۹۶
ور بود چرخ سبک را از گران حلم تو بار
۹۷
مایۀ خاک گران را این بپراند سبک
۹۸
جرم گردون سبک را آن نگیرد استوار
۹۹
دست تدبیرت ،خداوندا،عروس ملک را
۱۰۰
بس نو آیین ز یوری بستست خوب و ساز وار
۱۰۱
چو بطبع اندر مروت ، چون بعقل اندر هنر
۱۰۲
چون بمغز اندر سماع و چون بجام اندر عقار
۱۰۳
تا ازین در دری چون خامه لشکر افشان کنی
۱۰۴
از فصاحت گویی اندر خامه داری ذوالفقار
۱۰۵
زخم گرز و آب تیغ ار آبروی ملکت اند
۱۰۶
جان برند و سر ستانند این و آن در کار زار
۱۰۷
بر گذارد رای تو هر ملک را بی گرزو تیغ
۱۰۸
سهم تیغ آبداده زخم گرز گاوسار
۱۰۹
گر نه عقلی چون پدید آری کژی از راستی ؟
۱۱۰
ور نه جانی چون کنی پنهان دانش آشکار ؟
۱۱۱
از نهیب تیغ آتش رنگ آتش سیر تو
۱۱۲
آب گردد گوهر اندر روی تیغ آبدار
۱۱۳
از خمیر روشن تو تیره جان دشمنست
۱۱۴
ساعتی باشد که سیصد ره بخواهد زینهار
۱۱۵
ای خداوند خداوندان ، ز یاد مدح تو
۱۱۶
دیبهی با فم بجان اندر ، همی بی پود و تار
۱۱۷
چون ببارد ابر فکرت قطره بر دریای لفظ
۱۱۸
در معنی بر کشم مدح ترا غواص وار
۱۱۹
خدمتی سازم ، کجا مرد سخندان اندرو
۱۲۰
چون کند وقت سخن اندیشه ، دارد اعتبار
۱۲۱
تا بهار از شاخ مرجان لاله بنماید بباغ
۱۲۲
تا خزان از عقد لؤلؤ دانه رویاند ز نار
۱۲۳
باد چشم حاسدت نار کفیده بی خزان
۱۲۴
باد روی ناصحت باغ شکفته بی بهار