حکیم نزاری · غزلیات

شمارهٔ ۴۴

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
مگر صبا برساند سلام یارو را
۲
وگرنه با که بگویم حکایت او را
۳
چو اعتماد نمانده ست جهل باشد اگر
۴
محل راز کنم دوستان بد گو را
۵
نه یار با من و نه دل چگونه بی دل و یار
۶
توان برید به تکلیف راه اردو را
۷
بیا شبی و در آغوش و در کنارم گیر
۸
که بیش طاقت ازین نیست بی تو سعدو را
۹
کسی که جان و دل و هوش ما با اوست
۱۰
چگونه باز توانیم کرد ازو خو را
۱۱
به جان تو که نزاری دگر به دیده و دل
۱۲
نه زشت را متقبل شود نه نیکو را

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.