شمارهٔ ۱۰۷
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
همنشین درد باید شد چو درمان بایدت
۲
ترک جان باید گرفت ار وصل جانان بایدت
۳
وصل جانان در نیابی تا ز جان در نگذری
۴
مرد جانان نیستی بی شبهه تا جان بایدت
۵
تن به دشواری فرو ده تا به آسانی رسی
۶
هست دشوارت که بی دشوار آسان بایدت
۷
گر دل آسوده خواهی رنج بر باید گرفت
۸
ورلب پر خنده خواهی دیده گریان بایدت
۹
همچو اسماعیل باید پیش قربان سرنهاد
۱۰
گر به تیغ بی نیازی نفس قربان بایدت
۱۱
سال ها پیدا و پنهان راز باید جست باز
۱۲
گر نشان سرّ این اسرار پنهان بایدت
۱۳
رهروان عشق او از سر قدم سازند و بس
۱۴
ابتدا از سر کن ار این ره به پایان بایدت
۱۵
عشق او را با سر و سامان چه کارست ای پسر
۱۶
نیستی عاشق چو سر خواهی و سامان بایدت
۱۷
این و آن بگذار و جز او را مخواه در هر دو کون
۱۸
او نخواهد مر تو را تا این و تا آن بایدت
۱۹
چو نزاری کن خریداری هجرانش به جان
۲۰
گر وصال دوست می خواهی و ارزان بایدت