Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
حکیم نزاری · غزلیات

شمارهٔ ۱۰۹

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
کسی از تو مرا می دهد به وصل بشارت
۲
به مژده می دهمش گر کند به دیده اشارت
۳
گرم عقوبت صد خون ناحق است به گردن
۴
عذاب روز فراقت کفایت است کفارت
۵
به یورت گاه تو تا کوچ کرده اند از این جا
۶
هزار بار به روزی برفته ام به زیارت
۷
نظر به جانب ما کن بیا که همت درویش
۸
اثر کند به ضعیفان مبین به چشم حقارت
۹
وجود هر که زبان در تو می کشند نپذیرند
۱۰
اگر وضو کند از کوثرِ بهشت و طهارت
۱۱
تو را به هرچه کنی سر نهاده ایم و مرادت
۱۲
مسلّم است که صاحب ولایتی و امارت
۱۳
بگوی گر همه تلخ است کز تو فحش نباشد
۱۴
بدان دهان شکر خنده ی لطیف عبارت
۱۵
به روزگار خراسان ِ خاطرم نپذیرد
۱۶
خرابی‌یی که عراق فراق کرد عمارت
۱۷
حساب هجر نکردم طمع به وصل نهادم
۱۸
زیان بحر ندیدم ز حرص سود تجارت
۱۹
به کدیه گر شکری می‌شود فتوحم از آن لب
۲۰
چه جای سلطنت مصر پیش اهل بصارت
۲۱
به این تحمل و طاقت نزاریا که تو داری
۲۲
سفر مکن دگر ار زنده وارسی به دیارت

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.