شمارهٔ ۲۲۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
قصد به جان کرده ای ای دل محنت پرست
۲
دیده نهادی به صبر ، دوست بدادی ز دست
۳
بس که بسر برزدی دست به حسرت ولیک
۴
سود ندارد دریغ ، صید چو از دام رست
۵
سینه ی مجروح را وصل چو مرهم نهاد
۶
ضربتِ پیکان هجر ، باز جراحت بخست
۷
رغبت دنیا مکن ؛ دوست بدنیا مده
۸
هرکه ثباتیش هست دل بجهان در نبست
۹
دور زمانت اگر تا بفلک برکشد
۱۰
هم کُنَدَت عاقبت زیرِ گِل این خاک پست
۱۱
یکدم اگر یافتی کُنجی و اهل دلی
۱۲
حاصل آن یکدم است ، هرچه در ایٌام هست
۱۳
بی هنر عیب جوی ، غیبت ما گو بگوی
۱۴
کِی بملامت رود مهر که در دل نشست
۱۵
روز قیامت بهوش ، باز نیاید هنوز
۱۶
هرکه به حلقش رسد جرعه ی جام الست
۱۷
چاشنی ای یافته ست بی سببی نیست هم
۱۸
موجب شیرینی است ، شور نزاری مست