شمارهٔ ۲۴۰
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
از ابتدا که لشکرِ ارواح برنشست
۲
عقل از سپاهِ عشق هزیمت کنان بجست
۳
اهلِ قیاس پس روِ عقلِ گریز پای
۴
ما در بُلوک عشق فتادیم می به دست
۵
در پوستینِ شیوۀ ما اوفتاده اند
۶
قومی خیال بازِ هوس نا ِک خود پرست
۷
گر می خوریم و گرنه تفاوت نمی کند
۸
ما بر قرارِ خویش همان واله ایم و مست
۹
از گل سرشته کالبدِ آدمِ صفی
۱۰
ترکیب ما ز دُردیِ خم خانۀ الست
۱۱
ما توبه بسته در سرِ زلفِ بتان و حسن
۱۲
آورده باز در سرِ زلفِ بتان شکست
۱۳
بر من چه اعتراض که مأمورِ فطرتم
۱۴
ای مدّعی به دستِ کسی اختیار هست
۱۵
تشنیع بر نزاری و او خود شکسته وار
۱۶
هرگز به نام و ننگ نبوده ست پای بست
۱۷
ماییم و کُنجِ فقر و می و گنجِ مسکرات
۱۸
تا گنبدِ سپهر شود هم چون خاک پست