شمارهٔ ۲۵۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
صباح بر سرم آمد خیالِ طلعتِ دوست
۲
چنان نمود مثالم که خود معاینه اوست
۳
خیال بین که مرا بر خیال میدارد
۴
من آن نیام که بدانستمی خیال از دوست
۵
چنان ز خویش برفتم که در تصرّفِ من
۶
نه عقل ماند و نه هوش و نه مغز ماند و نه پوست
۷
درین میانه شنیدم که گفت با ما باش
۸
ز خویشتن به درآ آخر این چه عادت و خوست
۹
نگفتهایم که از هر چه غیرِ ما باز آی
۱۰
به دستِ وسوسه دادن زمامِ دل نه نکوست
۱۱
جحیم وسوسهء شیطن است پس ز جحیم
۱۲
ببر کآخر کمتر عطایِ ما مینوست
۱۳
به دفع شیطنه لا حول گوی و لا قوّه
۱۴
به غیر الّا بالله دگر چه راه و چه روست
۱۵
نزاریا همه از بهرِ ما و با ما گوی
۱۶
سخن سرای که از ما نگفت بیهده گوست