شمارهٔ ۲۵۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بس است مونسِ جانم خیالِ طلعتِ دوست
۲
که قانعم به خیالش ببین که رخ چه نکوست
۳
به هر چه در نگرم رویِ دوست میبینم
۴
مگر به دیده درون است بل که دیده خود اوست
۵
نسیمِ دوست رساند به من صبا هر شب
۶
حیاتِ جانم از آن خوش نسیمِ عنبر بوست
۷
دلم ز شوقِ تو یک تاست در وفاداری
۸
ولیک قامتم از محنتِ فراق دو توست
۹
به گل نگه نکند باز بلبلِ عاشق
۱۰
ز پرده گر به در آید بتم چو غنچه ز پوست
۱۱
چرا زخویِ بدش سرزنش کنند مرا
۱۲
بتی بدان همه خوبی چه باشد ار بدخوست
۱۳
عذابِ شیفتگان نیز مصلحت بین است
۱۴
که بی غرض نبود سرزنش ز دشمن و دوست
۱۵
به هیچ وجه ندارم سرِ نصیحتِ خلق
۱۶
ملامتِ دلِ عشّاق نیز بیهده گوست
۱۷
ز مردمان چه حکایت کنم به نا واجب
۱۸
که هر چه بر دل و جانِ نزاری است ازوست