شمارهٔ ۵۳۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
هزار بار از آن بهتری که می گفتند
۲
خنک وجود کسانی که با غمت جفتند
۳
نه آدمی که دوابند راستی آنها
۴
که این جمال بدیدند و در نیاشفتند
۵
به جای دیده ی ما بوده ای که نادیده
۶
زمین به یاد تو یاران به دیده می رفتند
۷
تو بر حریر بیاسوده فارغی ز آن ها
۸
که با خیال تو تا روز بر زمین رفتند
۹
نه مفلسند کسانی اگر چه بی درمند
۱۰
که گنج مهر تو در کنج سینه بنهفتند
۱۱
عجیب داشتمی پیش از این که عقلم بود
۱۲
ز عاشقان که نصیحت نمی پذیرفتند
۱۳
هنوز در حرم عشق پای ننهادم
۱۴
که شهر بند وجودم ز عقل بگرفتند
۱۵
میان طایفه ی عشق رمزها باشد
۱۶
که عاقلان به سر وقت آن نمی افتند
۱۷
نزاریا غزلی باز گوی کین همه گل
۱۸
برای بلبل توحید عشق بشکفتند
