زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
حکیم نزاری · غزلیات

شمارهٔ ۵۴۵

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
یا خود همه کس فتنهء بالای بلندند
۲
بر عادتِ من چون گران مولعِ قندند
۳
ای شمعِ جهان‌سوز به رغبت نظری کن
۴
با جانبِ جمعی که بر آتش چو سپندند
۵
از خیمه برون آی و ببین منتظران را
۶
دیوانه و عاقل زچپ و راست که چندند
۷
دانند که بودن نه صلاح است و نیارند
۸
از پیش تو رفتن که گرفتار کمندند
۹
حیف است که این روی به هرکس بنمودی
۱۰
تا بی‌نظران نیز نظر بر تو فکندند
۱۱
گویی همه سحر است سراپای وجودت
۱۲
کز دستِ تو خلقی به سراپای به بندند
۱۳
این است قیامت که بگفتند و بدیدیم
۱۴
گو خلق ببینند گر از ما نپسندند
۱۵
یوسف چو ببینی نکنی عیبِ زلیخا
۱۶
ای مدّعی آخر ز سرت دیده نکندند
۱۷
یاران و رفیقانِ سفر بیش مگریید
۱۸
بر من که بر آشفتنِ دیوانه بخندند
۱۹
با خلق مگویید کنون جز سخنِ دوست
۲۰
گرهم چو نزاری همه کس دشمنِ پندند
۲۱
ای باد پیامی ببر از ما به قهستان
۲۲
کایشان به فلان جای گرفتارِ کمندند

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.