شمارهٔ ۶۸۰
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو صرف شد همه اوقاتِ عمر در طلبش
۲
نه ممکن است که دل باز گردد از عقبش
۳
چو خضر خاصیتِ آبِ زندگی یابم
۴
اگر چنان که به عمدا لبم رسد به لبش
۵
دلم نه بر پیِ آن می رود به تاریکی
۶
که هست چشمه درونِ دو زلفِ بُل عجبش
۷
مقررّست که از زلفِ او برون ناید
۸
ز کنجِ سینه برون کرده ای بدین سببش
۹
و گر چنان که به جایی دگر کند میلی
۱۰
خیالِ دوست به تلقینِ من کند ادبش
۱۱
وگر شود ز خواصِ سواد سودایی
۱۲
طبیبِ عشق کند دفعِ احتراقِ تبش
۱۳
برون از آن حَرَسِ خود کجا تواند شد
۱۴
که بسته اند به زنجیرِ زلف روز و شبش
۱۵
گواه باش نزاری که دل دلِ من نیست
۱۶
درست نیست به من هیچ نسبت و حسبش
۱۷
ز ناشکیبی و بی طاقتی که بود دلم
۱۸
کسان به طعنه نهادند هر دری لقبش
۱۹
گرو نهادم و با عشق بر بساط نشست
۲۰
ببرده اند ز من هم در اوّلین نَدَبش
