شمارهٔ ۷۵۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
گر برون آیی و برقع بگشایی ز جمال
۲
از تو گیرند قیامت همه خلق استدلال
۳
گر نهی بر رهِ اسلام ز زلفت دامی
۴
عالمی خلق در افتند چو کافر به ضلال
۵
بر فشان عطفِ عرق چین و بهل تا گیرد
۶
نفسِ روحِ خدا رایحۀ بادِ شمال
۷
از تو عشّاق یکی جان نبرند ار تو تویی
۸
خو مگر باز کند غمزۀ مستت ز قتال
۹
رحمت آرد مگر ای دیده ی پر خون بگری
۱۰
چاره ای نیست دگر ای دلِ پر درد بنال
۱۱
دورم از غایتِ تعجیل و مسافت نزدیک
۱۲
چون بود بسته دهن تشنه بر اطرافِ زلال
۱۳
گر شکایت کنم از دوست ادب نیست که هست
۱۴
همه شب در برِ من خفته و لیکن به خیال
۱۵
این همه تفرقه زان است که کم تر کردیم
۱۶
شکرِ جمعیّتِ احباب در ایّامِ وصال
۱۷
صفحه ی سیمِ ورق جدولِ تقویم شود
۱۸
گر در آرم به قلم شمّه ای از صورتِ حال
۱۹
صبر مفتاحِ نجات است نزاری خوش باش
۲۰
اخترِ طالعت آخر به درآید ز زوال
۲۱
تا نفس را حرکت باشد و دل را قوّت
۲۲
درِ امید زدن را بود امکان و مجال
