شمارهٔ ۸۶۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چنان غمِ تو فرو بست راه بر نفسم
۲
که از حیات اثر نیست بی تو در نفسم
۳
به صد شکنجه برآید چنان ز من نفسی
۴
که اعتماد نباشد بر آن دگر نفسم
۵
ز بس گرانیِ غم چند بار بنشیند
۶
ز عقبه های بدن تا رسد به سر نفسم
۷
به بوسه ای ز دهانِ تو نا رسیده به کام
۸
رسید جان به دهان از لبِ تو هر نفسم
۹
مدام می رود از روزنِ دماغم دود
۱۰
که بر تنورِ دلم می کند گذر نفسم
۱۱
ز آفتابِ محبّت چنان دلم شد گرم
۱۲
که همچو ذرّه کشد در هوا شرر نفسم
۱۳
به هیچ کس نرسیدی دَمم ز گیرایی
۱۴
که چون سموم نکردی در او اثر نفسم
۱۵
به جهد می رسد اکنون ز کنج سینه به حَلق
۱۶
عجب که در تو نمی گیرد این قدر نفسم
۱۷
بود که در غلط افتم ز خود که آیا من
۱۸
همان نزاریِ شیرین دمِ شکَر نفسم
۱۹
نماند جز رمقی از حیاتِ من دریاب
۲۰
که منقطع نشود ناگه ای پسر نفسم
