شمارهٔ ۹۶۵
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
نمیتوان دل یاری زخود بیازردن
۲
نه نیز هم دل خود را ز غیر آزردن
۳
میان این دو دلم نیست حاصلی دیگر
۴
مگر مناظره ای کردن و غمی خوردن
۵
مگر به چاره بر لب کشند جان مرا
۶
به هیچ وجه دگر نیست چاره یی کردن
۷
مشنع متعضب مگر نمی داند
۸
که صبغت الله نتوان به حیله بستردن
۹
به لا نسلّم چیزی مسلّمت نشود
۱۰
چه سود آیت باطل به حجت آوردن
۱۱
ترا به عقل و گرعقل را به تو چون است
۱۲
کدام یک به دگر واجب است بسپردن
۱۳
نه مرغ دانه ی دنیایم ای خطا بینان
۱۴
چه حاصل است شما را ز دام گستردن
۱۵
من از مشیمه ی فطرت وجود یافته ام
۱۶
به هرزه دایه ی عشقم نخواست پروردن
۱۷
چه سود سنگ ملامت زدن نزاری را
۱۸
که مانده در گل عشقم ز پای تا گردن
