شمارهٔ ۱ - و له یمدح الامام الاعظم الصّدر السّعید الشهیّد رکن الدّین مسعود بن ساعد
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
تبارک الله ازین جنبش نسیم صبا
۲
که لطف صنعت او از کجاست تابکجا!
۳
شدست سبزه همه تن زبان بشکر بهار
۴
که بهر تر بیت از خاک بر گرفت او را
۵
بسوی دیده و دل تحفه ها فرستادند
۶
مجاهزان طبیعت بدست نشو و نما
۷
کشید دست صبا پای آب در زنجیر
۸
گرفت پشت زمین روی لاله در دیبا
۹
بنیم جرعه که از ساغر هوا بکشید
۱۰
نهاد خاک همه راز خویش بر صحرا
۱۱
ز بس شکوفه و نسرین و سبزه پنداری
۱۲
که خواک قابل عکس سپهر شد ز صفا
۱۳
بنفشه همچو شبست و چراغ او لاله
۱۴
سمن سپیده دمست و گل آفتاب لفا
۱۵
بسان پیر مقدم شکوفه اندر پیش
۱۶
رسید و او را خلقی جوانکان زقفا
۱۷
نوای باریدی زیر چنگ بلبل شد
۱۸
چو ساخت نای گلو عندلیب باعنقا
۱۹
به زاد مردی از آن سرورا برآمد نام
۲۰
که با تهی دست او بود بالا
۲۱
عبارتیست زنجم و شجر شکوفه و شاخ
۲۲
إشارتیست بجسم و روان نسیم و گیا
۲۳
رسیدن رمضان در میان فصل ربیع
۲۴
رسوم لهو هدر کرد و کار عیش هبا
۲۵
همی بپیچد بر خویشتن بریشم ساز
۲۶
که هیچ کس را در روزه نیست برگ و نوا
۲۷
زبس جفاها خون در دل پیاله فسرد
۲۸
که وقت گل ننمودندش إلتفات إصلا
۲۹
کنون مغنّی و جنگی کشیده بینی صف
۳۰
چو خواجگان معطّل بکنج مسجد ها
۳۱
بجای حلقۀ ابریشمین بکف تسبیح
۳۲
بجای زخمه بدستش دعای تمخیثا
۳۳
خموش از آن شد بر بط که از تهی شکمی
۳۴
همی نجنبد نبضش ز ضعف در اعضا
۳۵
نشسته چنگ بزانو، فکنده سر در پیش
۳۶
چو در مقام تشّهد موسوسی بدعا
۳۷
کرامت رمضان گر نه خرق عادت کرد
۳۸
برغم انف طبیعت مرا بگو که چرا
۳۹
شدست روغن قندیل لاله آب سحاب
۴۰
چنانکه آتش شمع شکوفه باد صبا
۴۱
چنار و سرو برآورده دست و صف در صف
۴۲
همی کنند بتکبیر کردن استقصا
۴۳
ز بس که بر سرشانابر درهمی بارد
۴۴
خیال بسته ام آنرا نماز استسقا
۴۵
چو گل زخار همه همنشین او تا دست
۴۶
اگر مکاشف باشد شگفت نیست مرا
۴۷
بکار خویش فرو رفت نرگس از حیرت
۴۸
زخواب غفلت بیداریش چو داد قضا
۴۹
کبود جامعه و رخسار زرد، نیلوفر
۵۰
بهر نمازی غسلی برآورد عمدا
۵۱
شکوفه شیبت پر نور می نهد بر خاک
۵۲
که از هواست به پیرانه سرچنین رسوا
۵۳
برون فکند زبانرا ز تشنگی سوسن
۵۴
عجب مدار که هم روزه است و هم گرما
۵۵
هزار دستان بر عادت سحر خوانان
۵۶
بنیم شب ز سر شاخ برکشید آوا
۵۷
زشکل غنچه صبا سفرها گشاید باز
۵۸
چو عندلیب زنده از پی سحور صلا
۵۹
تو دل سیاهی لاله ببین بوقت چنین
۶۰
که یک نفس نکند ساغر شراب رها
۶۱
مگر بنفشه بغیبت زبان بگردانید
۶۲
که چون دروغ ز نان می کشد زبان دریا
۶۳
ز نو رسیدگی ار کل تهتّکی میکرد
۶۴
بدست کم عمری یافت مالشی بسزا
۶۵
و گر ز ساده دلی غنچه آب گزید
۶۶
ببین که عاقبت کارش آتش است جزا
۶۷
بسوز سینه همی گرید ابر و جایش هست
۶۸
که ابر را ببهاران بس اندکست بقا
۶۹
گل ارچه آمد ضحّاک شکل هم گه گاه
۷۰
همی ببارد اشکی ولی بروی و ریا
۷۱
زچشم نرگس یک قطره آب اگر بچکید
۷۲
بس است قطرۀ اشکی زچشم نابینا
۷۳
چو روزه داران غنچه دهن ببست ، از آن
۷۴
همی دمد ز دهانش نسیم مشک خطا
۷۵
دوفرّخیست مراو را یکی چو می شکفد
۷۶
یکی چو بوسه دهد بر بساط مولانا
۷۷
نظام ملّت اسلام و پشت اهل هنر
۷۸
که هست سدّۀ او قبلۀ دل دانا
۷۹
چو رای خویش بلند و چو نام خود مسعود
۸۰
چو طبع خویش لطیف و چو بخت خود برنا
۸۱
هلال دولت او بدر گشته در غرّه
۸۲
کمال دانش او منتهی هم از مبدا
۸۳
زتیغ برق شود خسته آبگاه سحاب
۸۴
اگر برابری دست او کند بسخا
۸۵
همه صواب رود بر زبان او زیرا
۸۶
که لفظ او گهرست و گهر نکرد خطا
۸۷
زهی وفاق تو دروازۀحیات ابد
۸۸
زهی خلاف تو دندانۀ کلید فنا
۸۹
ز اجتهاد تو ناموس معضلات ضعیف
۹۰
ببارگاه تو بازار اهل فضل روا
۹۱
بخواب ببیند مغز هوس ترا مانند
۹۲
در آب جوید چشم فلک ترا همتا
۹۳
نبشته آیت بشر تو بر جبین صباح
۹۴
گرفته مایه زکین تو رنگ و روی مسا
۹۵
فلک که همچو کمان سر کشیست عادت او
۹۶
زراست رویی پیش تو کرد پشت دوتا
۹۷
نزاید از شب آبستن زمانه مگر
۹۸
بعون قابلۀ خاطر تو این ذکا
۹۹
اگر نه آتش عزم تواش کند تخلیل
۱۰۰
شود زجرم زمین بسته تر مسام هوا
۱۰۱
تویی که با شرف نسبت تو از طرفین
۱۰۲
همی کنند مباهات آدم و حوّا
۱۰۳
شکفته غنچۀ احسان تو زیاد قبول
۱۰۴
طراوت گل اخلاق تو زآب حیا
۱۰۵
نبوده عادت امساک جز که در صومت
۱۰۶
گرفتن تو مگر درس و ان دگرعطا
۱۰۷
گه مناظره با کوه اگر سخن رانی
۱۰۸
ز اعتراض تو مفحم شود معید صدا
۱۰۹
مثل زنند که : شب پرده دار اسرارست
۱۱۰
چراست از شب خطّ تو رازها پیدا؟
۱۱۱
هنر ز صدمت حرمان درآمدی از پای
۱۱۲
اگر بدست نکردی زخامۀ تو عصا
۱۱۳
تو پشت شرعی وزان روی پشت تست قوی
۱۱۴
که پشتی تو کند گاه حکم دست قضا
۱۱۵
اگر زمانه زعدل تو آگهی یابد
۱۱۶
ازین سپس نکند رخت عمر ما یغما
۱۱۷
و گر عروس ضمیرت تتق برانداخت
۱۱۸
زخوابگه بدر افتد بنیم شب حریا
۱۱۹
زنعمت تو تهیگاه آرزو پر شد
۱۲۰
زبخشش تو تهی شد خزانۀ دریا
۱۲۱
ز جادویّی سر کلک تو یکی اینست
۱۲۲
کز آب تیره کند عقد لؤلؤ لالا
۱۲۳
از آنک رنگ حسودت گرفت مسکین زر
۱۲۴
زهیچ گونه تو بروی نمیکنی ابقا
۱۲۵
گشاد تیغ خلاف تو منفذ ارواح
۱۲۶
بیست دست وفایت کمرگه جوزا
۱۲۷
نمی زلطف تو گر بر پی کمان افتد
۱۲۸
تشنّج متبدّل شود باسترخا
۱۲۹
بتیغ تیز علاج دماغ دشمن کن
۱۳۰
که آب و سبزه نکو باشد از پی سودا
۱۳۱
زبیم حسبت تو نور ماه در این ماه
۱۳۲
نکرد یارد گلگونه بر گل رعنا
۱۳۳
نشاند عدل تو بر گاو زهره را چون دید
۱۳۴
که می نشد نفسی از خر رباب جئا
۱۳۵
زهی زشرم کله داریت دل بدخواه
۱۳۶
شکسته بسته و در هم شده چو چین قبا
۱۳۷
مرا دلیست پر از ماجرای گوناگون
۱۳۸
که نیست خافی بر رای مولوی مانا
۱۳۹
بجز خموشی رویی دگر نمی بینم
۱۴۰
که نیست زهره یکی با دو کردنم یارا
۱۴۱
ولیک با همه هم نکته یی در اندازم
۱۴۲
بطیبتی ، نه ز روی شکایتی، حاشا
۱۴۳
اگر نه عشق تو جناب صابرم کردی
۱۴۴
چرا کشیدمی از عمر وزید بارجفا؟
۱۴۵
حقوق بنده همین بس که جمله اشعارش
۱۴۶
جز این قصیده که در مدحت تو کرد انشا
۱۴۷
دگر قصاید او را هرآنچه یابی هست
۱۴۸
طراز آن : وله فی مدیحه ایضا
۱۴۹
لباس تربیت من هزار تو باید
۱۵۰
کنون که پستۀ طبعم دو مغزه شد بثنا
۱۵۱
عطای عام تو محتاج استماحت نیست
۱۵۲
که شرط نست ز خورشید التماس ضیا
۱۵۳
زهی قصیده که معنی آن زلفظ متین
۱۵۴
بسان نور تجلّیت درکه سینا
۱۵۵
بگوش صخرۀ صمّاش گر فرو خوانم
۱۵۶
ز ذوق چاک زند کوه صدرۀ خارا
۱۵۷
زبان چو پسته ببندم زنطق اگر یک تن
۱۵۸
بیاورد دوم این زجملۀ شعرا
۱۵۹
هزار سال بمان در پناه صدر جهان
۱۶۰
خدایگان شریعت شهنشه علما
۱۶۱
مراد هر دو زدیدار یکدگر حاصل
۱۶۲
چنان کامید خلایق زلطف هردو روا
۱۶۳
رسید روزه و بدخواه را ز اسبابش
۱۶۴
دو چیز هست مهیّا بفرّ جاه شما
۱۶۵
تنی چو شمع گدازان و زرد و پژمرده
۱۶۶
دلی چو قندیل آتش گرفته و در وا