شمارهٔ ۲ - و له یمدح المرلی رکن الدین مسعود حین انصرافه من خوارزم و یذکر ماجری
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
منم اینکه گشتست ناگه مرا
۲
دل و دامن از چنگ محنت رها
۳
منم اینکه از گردش روزگار
۴
شدست آرزوی جانم وفا
۵
منم اینکه در ظلمت جور و ظلم
۶
چو یونس شدم مستجاب الدّعا
۷
منم باز در پیش صدر جهان
۸
زبان برگشاده بشکر و ثنا
۹
همی بینم اینو بچشم و هنوز
۱۰
نمی گردد از خویش باور مرا
۱۱
ابطحاء مکّة هدا الّذی
۱۲
اراه عیاناً و هذا انا
۱۳
زهی جیب تو مطلع صبح عدل
۱۴
زهی آستینت غلاف سخا
۱۵
زمهرت طر ازیده چهره صباح
۱۶
زقهرت بشولیده گیسو مسا
۱۷
چو رای تو تدبیر کلّی کند
۱۸
بود آفتاب و خط استوا
۱۹
نگوید ضمیر توالّا صواب
۲۰
نبندد خیال تو نقش خطا
۲۱
کف آب در کلبن آتش زند
۲۲
کجا گشت قهر تو فرمان روا
۲۳
کجا لطف تو مهربانی نمود
۲۴
کند دانه را تربیت آسیا
۲۵
ببازار قدرت چه باشد فلک
۲۶
یکی اطلس کهنۀ کم بها
۲۷
ز آزاد مردی تو چون سوسنی
۲۸
که هم خوش زبانی و هم خوش لقا
۲۹
بدندان گوهر بخاید صدف
۳۰
زشرم لبانت لب خویش را
۳۱
مظفّر ضمیر تو بر معظلات
۳۲
چو بر خیل ظلمت سپاه ضیا
۳۳
اگر بحر و کان خوانمت گاه جود
۳۴
چنان دان که گفتم ترا ناسزا
۳۵
در ایّام عدل تو از راستی
۳۶
کمان نیز سرباز زد زانحنا
۳۷
نهادست خوان کرم همّتت
۳۸
بآفاق در داده بانگ صلا
۳۹
دعای تو کر کوه کر بشنود
۴۰
جزآمین نگوید زبان صدا
۴۱
کسی کو زخاک درت سرمه کرد
۴۲
نیاید بچشم اندرش تو تیا
۴۳
خرد سرّ غیبی کند فهم ازو
۴۴
چو گوید سر کلک تو لوترا
۴۵
بگستاخی آنگه گه گه فلک
۴۶
دهد بوسه سّم سمند ترا
۴۷
خیالی کژ از صورت ماه نو
۴۸
همی گردد اندر دلش دایما
۴۹
که اندر ترفّع هلاکش کند
۵۰
بنعل سم اسب تو اقتدا
۵۱
زهی نعت حلمت ززین الحصی
۵۲
زهی وصف بأست شدید القوی
۵۳
یکی داستانست ما را دراز
۵۴
بری از دروغ و جدا ز افترا
۵۵
از آنها که در غیبت خواجه رفت
۵۶
درین شهر خاصه بر اصحابنا
۵۷
چه از پادشاه و چه از زیر دست
۵۸
چه از پیشکار و چه از پیشوا
۵۹
اگر سمع عالی نگردد ملول
۶۰
مفصّل بگویم همه ز ابتدا
۶۱
نخستین بتاراج بردند دست
۶۲
زغارت شدند اغبیا اغنیا
۶۳
بخواندند جاسوا خلال الدیّار
۶۴
محابانبد هیچ بر اولیا
۶۵
نهان خانه ها بی دیانت شدند
۶۶
بنا اهل کردند امانت ادا
۶۷
حدیثش زده دسته سنجاب بود
۶۸
کرامایه بد دستۀ گندنا
۶۹
کشیدند زرها و کردند پس
۷۰
ززّر کشیده کلاه و قبا
۷۱
چو راز دل عاشق از اشک شد
۷۲
دفاین هویدا زستر خفا
۷۳
فزلزلت الارض زلرالها
۷۴
واخرجت الارض اثقالها
۷۵
چو از غارت رخت فارغ شدند
۷۶
ببردند خانه باعیانها
۷۷
همه قابل نقل و تحویل گشت
۷۸
سرای و دکان ها و خان و بنا
۷۹
بسا خاندانهای پیر قدیم
۸۰
که بودش عصای ستون متّکا
۸۱
که از اوج چرخش بیک دستبرد
۸۲
فکندند ناگه بتحت الثّری
۸۳
چنان شد پراکنده از هم که نیز
۸۴
نکردند با هم دو خشت التقا
۸۵
چو دندان پر از رخنه دیوار لیک
۸۶
خلالی نکرده بدو در رها
۸۷
شده خیره چون ناکسی بر طباع
۸۸
خلل بر خللها فنا بر فنا
۸۹
اذّا دکّت الارض منشور خاک
۹۰
بر ایوانها نقش نطوی السمّا
۹۱
لب بام کرده زمین بوس در
۹۲
ستونها ز ضجرت برفته زجا
۹۳
قواعد زخانه نشینی ملول
۹۴
بیک ره شده در جوار جلا
۹۵
زخوامی شده خشتها خر سوار
۹۶
بیفتاده از قالب انزوا
۹۷
بتنگ آمده آجر اندر نهفت
۹۸
تفرّج گزیده بصحن فضا
۹۹
وطن کرده بدرود خاک دمن
۱۰۰
بپشت خران رفته باروستا
۱۰۱
مساکن چو سکّان شده منزعج
۱۰۲
که چونین همی کرد وقت اقتضا
۱۰۳
زسودای سیم و زر اندوختن
۱۰۴
شده مغز قومی پر از کیمیا
۱۰۵
دگرباره آن ضربهای عنیف
۱۰۶
وزان قسمت زرّ بی منتها
۱۰۷
تهی دست چون سر و در تخته بند
۱۰۸
درم دار چون سکّه خورده قفا
۱۰۹
چو دوک این یکی ریسمان در گلو
۱۱۰
چو چرخ آن یکی کنده بر دست وپا
۱۱۱
یکی برکشیده رک از تن چو چنگ
۱۱۲
یکی کعب سوراخ کرده چونا
۱۱۳
یکی کرده پیرایه از زن برون
۱۱۴
یکی کرده پیراهن از تن جدا
۱۱۵
یکی چوب بر سرکه بفروش هین
۱۱۶
یکی در شکنجه که بشتاب ها
۱۱۷
کشیدند از چشم نرگس برون
۱۱۸
زری رسته کان بد بمهر خدا
۱۱۹
بیفسرد در ناخن غنچه خون
۱۲۰
که بود از شکنجه تنش در عنا
۱۲۱
زن پارسا چون گل پارسی
۱۲۲
برون افتاده ز پرده سرا
۱۲۳
بمجمع زبهر دو سه خرده زر
۱۲۴
شخوده رخان و دریده وطا
۱۲۵
همی کرد دندان کنان زیر چوب
۱۲۶
شکوفه ز خود سیم خود را جدا
۱۲۷
سر آزاد از آن قوم سوسن برست
۱۲۸
بزخم زبان و بطال البقا
۱۲۹
توانگر که بد ساخته چون رباب
۱۳۰
همه ساز و اسباب عیش از غنا
۱۳۱
همش در جهان نام و آوازه بود
۱۳۲
همش دستگاهی بساز و نوا
۱۳۳
هم او را خزینه همش پرده دار
۱۳۴
همش کاسه بود و همش گردنا
۱۳۵
گه او را مغمّز و شاق چگل
۱۳۶
گهی ترجمانش نگار خطا
۱۳۷
خرش را زابریشم افسار و تنگ
۱۳۸
سرش را کنار بتان تکیه جا
۱۳۹
نخستش کشیدند در چار میخ
۱۴۰
بدادند پس کوشمالش سزا
۱۴۱
ببستند دست و زدندش بچوب
۱۴۲
که هان! تا چه داری بیاور هلا
۱۴۳
خروشید بسیار و سودی نداشت
۱۴۴
بجز نقد موزون که می کرد ادا
۱۴۵
ککنون خانه و دست و کاسه تهی
۱۴۶
فرا داشته پنجه همچون گدا
۱۴۷
ضعیفی که چون سوزن تنگ عیش
۱۴۸
زدامن درازی بد اندر عنا
۱۴۹
هم اسباب رزقش گره برگره
۱۵۰
هم ابواب دخل وی از تنگنا
۱۵۱
تن آهنین کرده چون ریسمان
۱۵۲
زسعی و تکاپوی بی انتها
۱۵۳
بدان تا دو سه خرقه آرد بهم
۱۵۴
بسر می دویدی در اطرافها
۱۵۵
گرفتند زارش بگیسو کشان
۱۵۶
بسفتند گوشش بدست جفا
۱۵۷
کشیدندش از جامه بیرون چنان
۱۵۸
که بروی نماندند یکرشته تا
۱۵۹
وزان شیون خانه ها سوز نو
۱۶۰
که بد خانه پرداز تر از وبا
۱۶۱
مساجد شده خنق پارگین
۱۶۲
منابر شده هیزم شوربا
۱۶۳
کجا اهل قبله به وی مژه
۱۶۴
همی خاک رفتندش از بوریا
۱۶۵
کنون بینی آنرا بروز سپید
۱۶۶
ملا از نجاست چو کنج خلا
۱۶۷
سگ مرده افتاده در موضعی
۱۶۸
که بد جای پیشانی اولیا
۱۶۹
بصفّ خران گشته آراسته
۱۷۰
مساجد که بد خانۀ اتقیا
۱۷۱
چو اوتاد در سجده افتاد سقف
۱۷۲
چو ابدال گشته ستونها دوتا
۱۷۳
امامان چو قندیل آویخته
۱۷۴
چو سجّاد افکنده محرابها
۱۷۵
مناره همی زد کله بر زمین
۱۷۶
که باخاک کردند یکسان مرا
۱۷۷
بتعجیل گهواره را مادران
۱۷۸
برون برده از خانه با صد بکا
۱۷۹
شده همنشین سگ کوی خویش
۱۸۰
عروسان پاکیزه با کدخدا
۱۸۱
یکی زار و گریان که ، واخان و مان!
۱۸۲
یکی نوحه گر ، کآه !رسواییا!
۱۸۳
بسا روی پوشیده کو نامدی
۱۸۴
زخانه برون روز سور و عزا
۱۸۵
کنون از سر عجز و بیچارگی
۱۸۶
گرفتست بیگانه را آشنا
۱۸۷
ز بی خانگی خفته در مسجدی
۱۸۸
زن پیر با دختر پارسا
۱۸۹
وزان نازنینان که آواره اند
۱۹۰
در اطراف گیتی بسا و بسا
۱۹۱
بیاروی و خندق نگه کن ببین
۱۹۲
که چون باشگونه ست این ماجرا
۱۹۳
ز خندق تنم زنده در زیر خاک
۱۹۴
ز بار و سر مردگان بر هوا
۱۹۵
نه بر طفل رحمت نه از پیر شرم
۱۹۶
نه آزرم خلق و نه روی و ریا
۱۹۷
نه کس را پژوهش که این را چه جرم
۱۹۸
نه کس را دلیری که گوید : چرا؟
۱۹۹
تعصّب گری نیست، انصاف کو
۲۰۰
مسلمانی و پس بدینها رضا؟
۲۰۱
تعصّب چه باشد ؟ که این رسم و راه
۲۰۲
ندارند ابخازیان هم روا
۲۰۳
چنین رسم و آیین و پس لاف آن
۲۰۴
که هستیم اما امّت مصطفی؟
۲۰۵
چه تأویل براین چنینها نهند
۲۰۶
قیامت نخواهد بدن گوییا
۲۰۷
بلایی که ما را ز هجرت رسید
۲۰۸
بگویم که موجب چه بود اوّلا
۲۰۹
هرآنکس که کفران نعمت کند
۲۱۰
بحرمان ازو می شود مبتلا
۲۱۱
بسی سالها بود کآسوده بود
۲۱۲
سپاهان باقبال و جاه شما
۲۱۳
نه از باد گل را پراکندگی
۲۱۴
نه بر سایه از تیغ مهر اعتدا
۲۱۵
نه بی خطبۀ بلبلان در چمن
۲۱۶
شدی محرم غنچه باد صبا
۲۱۷
نه شمشیر کردی ز روی ادب
۲۱۸
برهنه تن خویشتن بر ملا
۲۱۹
ز کوتاه دستی در آن روزگار
۲۲۰
نبد جاذبه در تن کهربا
۲۲۱
درو دعوی روز روشن نشد
۲۲۲
مگر کز دو صبحش بد اوّل گوا
۲۲۳
نه با حاکمان نسبت قصد و میل
۲۲۴
نه بر قاضیان و صمت ارتشا
۲۲۵
قلم گرچه بیمار بود و ضعیف
۲۲۶
همی از مزوّر نمود احتما
۲۲۷
هرآنکس که تلبیس کردی چوشام
۲۲۸
چو صبحش به تشهیر بودی جزا
۲۲۹
زر ارچه دو روییست در طبع او
۲۳۰
بکتمان شهادت نکردی ادا
۲۳۱
بسان ترازو شدی سنگسار
۲۳۲
بزر هرکه مایل شدی از هوا
۲۳۳
ندانست کسی قدر این موهبت
۲۳۴
بنشناخت کس کنه این اعتنا
۲۳۵
چو شاکر نبودیم از آن لاجرم
۲۳۶
اسیر امیری شدیم از قضا
۲۳۷
خرابی کن و خام چون طبع می
۲۳۸
جگر سوز و زر بر چو نرد دغا
۲۳۹
همه کندن و کشتن و سوختن
۲۴۰
نه ترس از خدا و نه از کس حیا
۲۴۱
بجرم یزیدی زر این مباح
۲۴۲
بوزر مخالف دم آن هبا
۲۴۳
مدارس چو رسم کرم مندرس
۲۴۴
مکارم سیه رو چو دست قضا
۲۴۵
درخت هنر همچو شاخ گوزن
۲۴۶
فرمانده بی برگ و نشو و نما
۲۴۷
گرانمایه را کار در انحطاط
۲۴۸
فرو مایه را پایه در ارتقا
۲۴۹
همه ملک موقوف و موقوف ملک
۲۵۰
همه ده کیا آن و ده بی کیا
۲۵۱
چو روز قیامت گریزان شده
۲۵۲
پدر از پسر ، اقربا ز اقربا
۲۵۳
نه کس را گناهی بجز زندگی
۲۵۴
نه کس را پناهی بجز اختفا
۲۵۵
همه خسته و مرهم از دست دور
۲۵۶
همه غرق و بیگانه از آشنا
۲۵۷
نه برگ خموشی نه یارای گفت
۲۵۸
نه پایان خوف و نه بوی رجا
۲۵۹
چو یارای مسعود صاعد نبود
۲۶۰
چه گفتیم؟ بوالقاسم بوالعلا
۲۶۱
زکفران نعمت مثل زد خدای
۲۶۲
بقرآن در ، از حال شهر سبا
۲۶۳
یکی شهر بود آن بر آراسته
۲۶۴
خوش و ایمن ، از مال و نعمت ملا
۲۶۵
دو بستان زیباش از چپ و راست
۲۶۶
پر از گونه گون ساز و برگ نوا
۲۶۷
زهاب وی از کوثر و سلسبیل
۲۶۸
مریضش نسیم و درستش هوا
۲۶۹
زلالش رحیق و نبانش شکر
۲۷۰
نهال وی از سدرة المنتهی
۲۷۱
گل و سوسن او ز اخلاق نغز
۲۷۲
برو میوۀ او زبرّو عطا
۲۷۳
لقب یافته بلدة طیّبه
۲۷۴
و ربّ غفور اندرو مقتدا
۲۷۵
چو اعراض کردند از شکر حق
۲۷۶
یکی جانور کرد ایزد فرا
۲۷۷
که ناگه بدندان خبث و فساد
۲۷۸
بسیل العرم دادشان بر فنا
۲۷۹
دو بستانشان شد دو بستان بدل
۲۸۰
پر از حنظل تلخ و خار گیا
۲۸۱
درختش همه خار چشم و جگر
۲۸۲
نباتش همه تخم جور و جفا
۲۸۳
نه در چشمه آب و نه در ابر نم
۲۸۴
نه بر شاخها گل ، نه گل را روا
۲۸۵
نه در زیر سایه ، نه از بر ثمر
۲۸۶
نه بوی وفا و نه رنگ صفا
۲۸۷
ز نام سپاهان قیاس ار کنیم
۲۸۸
سبا خود بود نیمۀ شهر ما
۲۸۹
بحمدالله آن دور جور سدوم
۲۹۰
نهان گشت در پرده انقضا
۲۹۱
فکندند در بستگیها کلید
۲۹۲
نهادند بر خستگیها دوا
۲۹۳
لقای تو شد بستگان را نجات
۲۹۴
حدیث تو شد خستگان را شفا
۲۹۵
ز فرّ قدومت بگردون رسید
۲۹۶
ز دیوار و در : مرحبا ! مرحبا!
۲۹۷
بلی مه زند طبل زیر گلیم
۲۹۸
چو خورشید تابان شود در غطا
۲۹۹
سلیمان چو انگشتری گم کند
۳۰۰
شود دیو بر آدمی پادشا
۳۰۱
پرستند گوساله را قوم او
۳۰۲
چو موسی بحضرت کند التجا
۳۰۳
چو خورشید تابنده غایب شود
۳۰۴
شگفتی نباشد ظهور سها
۳۰۵
نپاید کنون چشم بندیّ خصم
۳۰۶
چو شد دست کلک تو مشکل گشا
۳۰۷
خیالات جادو بود باد پاک
۳۰۸
چو انداخت از دست موسی عصا
۳۰۹
فراق تو هرچند ما را سپرد
۳۱۰
بچنگال شیرو دم اژدها
۳۱۱
چو روی تو دیدیم این گفته ایم :
۳۱۲
لقد احسن الله فیماضی
۳۱۳
نه مدح تو بود اینکه منظوم شد
۳۱۴
ولکن شکونا الی المشتکی
۳۱۵
بغربال فکرت ببیز این سخن
۳۱۶
که یابی درو خردۀ کیمیا
۳۱۷
برآرد بسی گوهر شب چراغ
۳۱۸
ازین بحر غوّاص ذهن و ذکا
۳۱۹
نگردد بایطا معیب این سخن
۳۲۰
که نظمیست بر گونه گون ماجرا
۳۲۱
رهی را چنان کز تو زیبد بدار
۳۲۲
چو دانی که هستش بتو انتما
۳۲۳
مکدّر نگشتش بعهد دراز
۳۲۴
زباد مخالف زلال صفا
۳۲۵
ترا رسم تشریف و ما را مدیح
۳۲۶
فراوان همی کرد باید قضا
۳۲۷
بقیتم لشمل العلی ناظماً
۳۲۸
سجیس اللیالی بر غم العدی
۳۲۹
رفیع الندی حلیف الندی
۳۳۰
رحیب الفناء مهیب السطی
۳۳۱
چو خر گه زدی خصم را بر زمین
۳۳۲
چو خیمه بکش دامن کبریا
۳۳۳
زدون همّتی گر زر انداخت خصم
۳۳۴
تو جز نام نیکو مکن اقتنا
۳۳۵
زفرزند و جاه و جوانیّ و مال
۳۳۶
ممتّع بمان تا بیوم الجزا