شمارهٔ ۱۴ - وقال ایضاً فی الزهد وترک الدنیاوالموعظة والحکمة
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ای دل چوآگهی که فنا درپی بقاست
۲
این آرزو وآز دراز توبرکجاست؟
۳
برهم چه بندی این همه فانی بدست حرص؟
۴
چیزی بدست کن که نه آن عرضۀ فناست
۵
گاهت چونرگس است همه چشم برکلاه
۶
گاهی چو غنچه ات همه تن بستۀ قباست
۷
درکارخیر،طبع توچون سنگ ساکنست
۸
گندم چو دیدسنگ توپ ران چو آسیاست
۹
برذوق تو ز حرص همه نیشکرنی است
۱۰
درچشم تو ز بخل همه خاک توتیاست
۱۱
دیوار دیدیی تو ز باغ وجود و بس
۱۲
آگه نیی دروکه چه گلهای خوش لقاست
۱۳
سبز و خوشست ظاهر دنیا بچشم تو
۱۴
کزشهوت بهیمی عقل تو درغطاست
۱۵
توفارغی ز رنگ گل و بوی یاسمن
۱۶
تا چون خرت نظر همه برسبزه وگیاست
۱۷
درخاک دفن کرده یی آن گوهر شریف
۱۸
خاکش زسرفرو کن و بنگر که کیمیاست
۱۹
شرمی بدار تا کنمت نام آدمی
۲۰
کز آدمی شریفترین خاصیت حیاست
۲۱
درجمع مال عمرهزینه چه میکنی؟
۲۲
زیرک نباشد آنکه زر افزود و عمرکاست
۲۳
ازخاک زر همی طلبی تاغنی شوی
۲۴
خود فقر مدقعست که نزدیک توغناست
۲۵
دست ازطلب بدار اگرت برگ این رهست
۲۶
کانرا که راه توشه نه فقرست بی نواست
۲۷
نه فق صورتی که بود همعنان کفر
۲۸
بل فقر معنوی که بدو فخر انبیاست
۲۹
هرروزدربرابر کعبه ست پنج بار
۳۰
آن سینه یی که چارحدش باکلیسیاست
۳۱
مشکوة نورحق ز توکانون شهوتست
۳۲
جام جم ازخساست توظرف شورباست
۳۳
ازحور می گریزی وبا خوک میچری
۳۴
ای خوی تودرشت ندانی که این جفاست
۳۵
ترک بدی مقدمۀ فعل نیکی است
۳۶
کاول علاج واجب بیمار احتماست
۳۷
خودنفی باطل اول لفظ شهادتست
۳۸
اول اعوذوانگهی الحمدوالضحاست
۳۹
اول بشوی دست،پس آنگه نمازکن
۴۰
یعنی بداردست ز هر چ آن نه یادماست
۴۱
باعلم آشنا شو،و زآب برسر آی
۴۲
کزآب برسرآمدنازعلم آشناست
۴۳
سدی میان معنی قرآن وجان تست
۴۴
آنرا تنک ترک کن ارت رای التقاست
۴۵
هست آن حجاب مستورازچشم ظاهرت
۴۶
چون چشم عقل بازکنی صورتش هواست
۴۷
محروم آن گرسنه که برخوان پادشاه
۴۸
عمری نشسته باشدوگویندناشتاست
۴۹
تومعده ازفضول بینباشتی چنانک
۵۰
در وی نه گنج لقمه ونه جای اشتهاست
۵۱
خوبان معنوی بدلی آورند روی
۵۲
کز روشنی چوآینه اش روی در صفاست
۵۳
تودرچه طبیعت وایزد بفضل خویش
۵۴
حبلی فروگذاشته بی حد و منتهاست
۵۵
تادست اندرآن زنی و بر زبر شوی
۵۶
توپشت پای میزنی آن حبل را،خطاست
۵۷
چون یادحق کنی بزبان،دل کجا بود؟
۵۸
وقت حساب زرسخنت رازجان اداست
۵۹
زین باشگونگی که ترارسم وعادتست
۶۰
خودرا چوبا شگونه کنی،راه اولیاست
۶۱
دلهای مرده زنده نگرددبدان سخن
۶۲
کزجان صدق قالب الفاظ او جداست
۶۳
آوازکزدهان بدرآید درای را
۶۴
گرمستمع خرست سزاوار آن نداست
۶۵
هرچ آمدت بگوش،زبان تو بازگفت
۶۶
در گنبد دماغ تو آشوب ازآن صداست
۶۷
هرچ اززبان رود نرسد بیش تابگوش
۶۸
دردل نرفت هرسخنی کآن زجان نخاست
۶۹
تیری که کارگر بود از پس کجا جهد؟
۷۰
آن بازپس جهد که نفوذش بصد بلاست
۷۱
زان همچونای خوی فراگفت کرده یی
۷۲
کاندر دلت سخن اثرجنبش هواست
۷۳
هرکوزصدق دم زند اریک نفس بود
۷۴
چون صبح روشنی جهانیش درقفاست
۷۵
محراب زان بنقش زراندرگرفته اند
۷۶
باری دل توداندکش قبله گه کجاست
۷۷
آن هم مبارکی ریای نمازتست
۷۸
گرموضع نمازترا نام بوریاست
۷۹
رنج بدی وراحت نیکی بدل رسد
۸۰
وانگه بدان کسی که دل وخاطرتوخواست
۸۱
پس واجبت بود که همه نیکویی کنی
۸۲
چون نیکی وبدی را این اولین جزاست
۸۳
گرایمنی بطاعت،امنیست خوفناک
۸۴
ورخایفی زمعصیت،این منشأ رجاست
۸۵
طاعت که باغرور بود بیخ لعنتست
۸۶
عصیان کزوشکسته شوی تخم اجتباست
۸۷
گلبرگ خارپشت بود بی رضای حق
۸۸
آتش گل شکفته بود هر کجا رضاست
۸۹
تا با وجود همرهی،از نیست کمتری
۹۰
چون درفناسلوک کنی،منزلت بقاست
۹۱
برهرچه جزخدای کسی تکیه می کند
۹۲
عصیان محض باشد،ازآن نام اوعصاست
۹۳
دروادی مقدس اگرآن فرو نهی
۹۴
روشن شود ترا که عصانیست اژدهاست
۹۵
اندردعای تست خلل ورنه بر درش
۹۶
دست اجابتست که گریبان کش عطاست
۹۷
گرباورم نداری،مصداق این سخن
۹۸
آنک: اجیب دعوة داعی اذا دعاست
۹۹
آنک: اجیب دعوة داعی اذا دعاست
۱۰۰
از بهر آن چنین همه کارتوبی نواست
۱۰۱
مشکل ترآنکه خصم وگواهت زخانه اند
۱۰۲
کاندام تویکایک برفعل توگواست
۱۰۳
فرداچه سودداردلاف ودروغ تو
۱۰۴
آنجا که بر تو دست تو باشد گواه راست؟
۱۰۵
بربادبیش ازاین مده این عمرنازنین
۱۰۶
کآنراچوفوت شد،نه تلافی ونه قضاست
۱۰۷
هرچ آن زعمرخود بتوانی بشب بدزد
۱۰۸
کاین دزدی چنین بهمه مذهبی رواست
۱۰۹
باروزگارعهدتوبستی،نه روزگار
۱۱۰
پس این نفیرچیست که ایام بیوفاست؟
۱۱۱
نان تودیراگربرسد،خلق کشتنی است
۱۱۲
ازتو نماز فوت شود،گویی از قضاست
۱۱۳
روزی سه چارصبرکن ورنجکی بکش
۱۱۴
کآن رنج نیست ضایع وآن درد رادواست
۱۱۵
باتیغ آفتاب اگرکوه صبرکرد
۱۱۶
یاقوت ولعل بنگرتاکان چه پربهاست
۱۱۷
شرم آیدت زمعصیت ارمن بیان کنم
۱۱۸
کاندرحق تولطف ازل راچه اعتناست
۱۱۹
چندین هزارخلق ز بهر سکون تو
۱۲۰
درجنبشندوآن همه نزد توخود هباست
۱۲۱
ناساید آسمان و نخسبند اختران
۱۲۲
توبی خبرکه این همه آسایش تراست
۱۲۳
خورشید بین که چشم وچراغ وجود اوست
۱۲۴
بهرمصالح تو شب و روز در عناست
۱۲۵
سقای کوی تست وهم او نان دهد ترا
۱۲۶
این ابردرفشان که دلش غرقۀ سخاست
۱۲۷
دربحر،تازیانۀ کشتی تو شمال
۱۲۸
دربر،نسیم مروحۀ جان توصباست
۱۲۹
درمطبخ توچوب خورد تا ابا پزد
۱۳۰
آتش که از تکبرسرمایۀ اباست
۱۳۱
خاک زمین ز بهرتو بر شاخ می رود
۱۳۲
تادر دهانت می نهد ان میوه کت هواست
۱۳۳
کوه بلندپایه نگهبان فرش تست
۱۳۴
دردامن سکونش ازآن پای نارواست
۱۳۵
فرزندصلب کوه که اورا بخون دل
۱۳۶
پرورد زیر دامن خود آنچنان که خواست
۱۳۷
ازتحت قُرط حلقه بگوش غلام تست
۱۳۸
توخود مدان که آن همه خودچیست یاچراست
۱۳۹
آن دانۀ یتیم، جگرگوشۀ صدف
۱۴۰
دلبستگیش هم بزن وبچۀ شماست
۱۴۱
شرعست حامی زن وفرزندومال تو
۱۴۲
طبعت همی کندهمه اسباب خانه راست
۱۴۳
درپیش توبه مشعله داری همی رود
۱۴۴
عقلی که بر ممالک آفاق پادشاست
۱۴۵
بردیده میکشدعلف چارپای تو
۱۴۶
کیخسروِ بهار که لشکرکش نماست
۱۴۷
ازبهرخدمتت حیوانات راهمه
۱۴۸
هم روی سوی پستی وهم پشتها دوتاست
۱۴۹
ترفیه تست هرچه زانواع نعمتست
۱۵۰
تنبیه تست هرچه قلم ابتلاست
۱۵۱
تخویف کردن توچراغست بررهت
۱۵۲
تکلیف کردن تو،کلیددرعطاست
۱۵۳
تکلیف کردن تو،کلیددرعطاست
۱۵۴
این منصب چنین که توداری دگرکراست؟
۱۵۵
تاچندبرخدایی اواعتراض تو؟
۱۵۶
کارتوبندگیست، خدایی بدوسزاست
۱۵۷
باترهات حکمت یونان تراچکار؟
۱۵۸
بس نیست کت نبی ونبی هردومقتداست
۱۵۹
آنکس ببارگاه قدم سربرآورد
۱۶۰
کز جان پاک پیرو آثار مصطفاست
۱۶۱
بی اوکسی بحضرت توحید ره نیافت
۱۶۲
زیرا که خاص حاجب درگاه کبریاست
۱۶۳
هم انبیا علاقۀ فتراک جاه او
۱۶۴
هم جبرئیل رابرکاب وی التجاست
۱۶۵
برخواندنقش سکۀ دینارمعجزش
۱۶۶
آنراکه نورباصره درپردۀ عماست
۱۶۷
قرص قمربکاسۀ گردون فروشکست
۱۶۸
ازخوان معجزش چو خسیسی نواله خواست
۱۶۹
احوال اونه برحسب فهم آدمیست
۱۷۰
معراج اوورای سلالیم فکرهاست
۱۷۱
هستی کاینات طفیل وجوداوست
۱۷۲
ازراه صورت ارچه تقدم زمانه راست
۱۷۳
آری وجو دنقطه خوداز بهر دایره ست
۱۷۴
گرچه محیط دایره رانقطه ابتداست
۱۷۵
رخسار و قامتش زطریق مناسبت
۱۷۶
ماه شب چهارده برخط استواست
۱۷۷
خورشیدتیغ آخته،یک مفردازدرش
۱۷۸
گردون کاسه گردان،درکوی اوگداست
۱۷۹
اوراجهان پدیدوجهان اندرو نهان
۱۸۰
ماند بدان خطی که وجودش زنقطه خاست
۱۸۱
آنرا که خلق وخُلق قسمگاه حق بود
۱۸۲
اوراچه بیش وکم زچنین مثنی وثناست؟
۱۸۳
سرتاسرصحیفۀ ماحرف علتست
۱۸۴
شین شفاعتش بهمه علتی شفاست
۱۸۵
درخانۀ حقایق ارآیی زدر درای
۱۸۶
و آن در،در مدینۀ علمست ومرتضاست
۱۸۷
یاران برگزیدۀ او را زپس ممان
۱۸۸
خودچون کنندپشت بدانکس که پیشواست
۱۸۹
چون یاداهل بیت رود بر زبان من
۱۹۰
گرهمدمی من نکند مشک برخطاست
۱۹۱
یارب امیدعفوتومارا دلیرکرد
۱۹۲
برهر چه آن رضای تراعکس اقتضاست
۱۹۳
ماطاقت عتاب نداریم وعاجزیم
۱۹۴
باعفوگری هرچه ازین گونه ماجراست