کمال‌الدین اسماعیل · قصاید

شمارهٔ ۱۵ - و قال ایضاً یمدحه و یلتمس الفروه «در این قصیده التزام موکند»

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ای که از هر سر موی تو دلی اندرواست
۲
یک سر موی ترا هردو جهان نیم بهاست
۳
دهنت یک سر مویسیت و بهنگام سخن
۴
اثر موی شکافیّ تو در وی پیداست
۵
بر سر هر مهی از رشک رخ تو تن ماه
۶
همچو موی تو ز باریکی انگشت نماست
۷
عکس هر موی از آن زلف سیه پنداری
۸
در دماغ من سرگشته رگی از سوداست
۹
کس ز وصل قد و بالای تو بر کی نخورد
۱۰
مگر آن موی که با قامت تو هم بالاست
۱۱
هیچ باریک نظر فرق میانشان نکند
۱۲
موی فرق توکه با موی میانت همتاست
۱۳
موی گیسوی تو سر تا قدمت می پوشد
۱۴
وه که آن شعر سیه بر قد تو چون زیباست
۱۵
گاه بر موی نهی بندی و گویی کمرست
۱۶
گاه بر سر و کشی دیبه و گویی که قباست
۱۷
از میان تو چو مویی نبرد خسته تنم
۱۸
برکناری زمیان تو چنین مانده چراست؟
۱۹
با تو بر موی بود زیستنش چون کمرت
۲۰
هرکه در بند تو شد گرچه زر مستوفاست
۲۱
همچو مویم زقفای تو من تافته دل
۲۲
مهر روی تو مرا تا که چو سیه زقفاست
۲۳
بخت من خفته همه زلف تو بیند در خواب
۲۴
موی در خواب چو بینند همه رنج و بلاست
۲۵
گر بهر موی چو زلف تو دلی داشتمی
۲۶
کردمی آنهمه در پای تو کانصاف سزاست
۲۷
کرد بر موی تو چون شانه دلم دندان تیز
۲۸
همچو شانه بیکی موی معلّق زیراست
۲۹
من ز تو دور و دلم بسته بموی زلفت
۳۰
وه! که کار سر زلفت ، زکجا تا بکجاست
۳۱
دل عشّاق بخروار چه بندی در زلف
۳۲
این همه بار ببستن بیکی موی خطاست
۳۳
گر چو موی تو برآیم زسرای جان چه عجب
۳۴
که زسودای تو مغز سر من پرغوغاست
۳۵
گرچه در خون من خسته شدی چون نشتر
۳۶
برسرم حکم تو چون استره بر موی رواست
۳۷
لشکر عضق تو گرددلم ای ترک خطا
۳۸
حلقه در حلقه زانبوهی چون موی گیاست
۳۹
موی زلف تو به دست دل من نرم آمد
۴۰
در سر زلف تو پیچیدن از آتش یار است
۴۱
موی در چشم بود آفت بینایی و باز
۴۲
چشم من خود بخیال سر زلفت بیناست
۴۳
هر سر موی تو در دست دلی می بینم
۴۴
چه فتادست؟ مگر بنگه هندو یغماست
۴۵
زان صبا را زسر زلف تو بیرون شو نیست
۴۶
که بهر موی ازو بندی بر پای صباست
۴۷
گشت خاک در ما آینۀ روی خرد
۴۸
زانکه مویی زسرزلفت تو در شانۀ ماست
۴۹
در میان من و تو موی اگر می گنجد
۵۰
جز میان تو، پس این رنج دل بنده هباست
۵۱
تا بمویی بود آویخته جان در تن من
۵۲
همچنانست کزان زلف بتاب اندرواست
۵۳
نیست از موی تو تا خسته تنم مویی فرق
۵۴
ارچه من غمگنم و او زطرب ناپرواست
۵۵
من جداام ز رخ خوب توازن غمگینم
۵۶
کار مویی که ز روی تو جدا نیست جداست
۵۷
مو برآید بکف و موی تو ناید بکفم
۵۸
با چنین بخت که من دارم و این خوکه تراست
۵۹
در دل تنگ منش جای بود پیوسته
۶۰
پشت آن موی دراز تو از آن روی دوتاست
۶۱
بدر خواجه برم موی کشان زلف ترا
۶۲
تا که از سربنهد هرچه ز آیین جفاست
۶۳
زآتش چهرۀ تو آمده بر هم مویت
۶۴
چون تن خصم زتاب سخط مولاناست
۶۵
رکن الدین مسعود ، آن خواجه که در نوبت او
۶۶
جای تشویش خم موی بتان یغماست
۶۷
آنکه بی قوّت حکمش بنبرّد مویی
۶۸
همچو شمشیر خطیب ارهمه خود تیغ قضاست
۶۹
ای چو موی آمده از شخص بزرگی بر سر
۷۰
بر بزرگیّ تو موی سراعدات گواست
۷۱
موی پشت بره را شانه ز چنگ گرگست
۷۲
در جهان تا که زآوازۀ عدل تو صداست
۷۳
بحر بافسحت صدر تو مضیقی چو مسام
۷۴
چرخ با جاه عریض تو چو مویی پهناست
۷۵
دست احداث، چو موی سر زنگی کوتاه
۷۶
کلک رومی تو کردست، که هندوسیماست
۷۷
همچو داء الثّعلب موی فرو ریزاند
۷۸
آتش خشم توزان شیر که بر اوج سماست
۷۹
شکل سوفار نماید ز سر موی بسحر
۸۰
نوک کلکت که ز سر تیزی پیکان آساست
۸۱
بسر انگشت لطافت بگشاید طبعت
۸۲
گره از موی ، که چون آب روان جان افزاست
۸۳
گر چو پرچم همه تن موی شود دشمن تو
۸۴
بر سر نیزه کند دست ظفر جایش راست
۸۵
زان غباری که زخیل تو بگردون بر شد
۸۶
آسمان چهرۀ خود را چو سر از موی آراست
۸۷
گرچه زان مرتبه یک پوست برون آید بیفزود فلک
۸۸
از خداوندی تو هم سر مویی بنکاست
۸۹
اگر از پوست برون آید چون موی سزد
۹۰
هر کرا از کرم و تربیتت نشو و نماست
۹۱
پشت پای که زدی از سر خذلان چون پتک ؟
۹۲
که نه موی تن او هم بخلافش برخاست
۹۳
بدسگالت چو معزّم زتوزان شد در خط
۹۴
که بر اندامش هر موی یکی اژدرهاست
۹۵
با تو هر کس که چو سیلت بکشد پای از خط
۹۶
گردنش را چو سر از موی بباید پیراست
۹۷
و آنکه با تو نه باندام بود یک مویش
۹۸
هریکی موی براندامش میخی زعناست
۹۹
دل که با مهر تو آمیخته شد چون می و شیر
۱۰۰
آید از حادثه ها بیرون، چون موی زماست
۱۰۱
یک بسر موی بود عمر عدوت از پی آن
۱۰۲
که سیه کار در ایّام تو کوتاه بقاست
۱۰۳
سرورا! حال من خستۀ سرگشته چو موی
۱۰۴
درهم و تیره ز انواع پریشانیهاست
۱۰۵
اثر گرد سپاه حدثانست همه
۱۰۶
این که پیش از پیری موی سرم زو رسواست
۱۰۷
یک سر موی بر اندام تو گر کژ گردد
۱۰۸
مویها گردد از آن بیم بر اندامم راست
۱۰۹
آن زبانها همه چون موی کنم در مدحت
۱۱۰
گر زبان گردد هر موکه مرا بر اعضاست
۱۱۱
گر مرا برکشد از بیخ جفای تو چو موی
۱۱۲
هم بسر باز آیم ، زآنک مرا طبع وفاست
۱۱۳
ور بتیغ از سر خود باز کنی چون مویم
۱۱۴
هم بپای تو درافتم که دلم مهر تو خواست
۱۱۵
دختر طبعم در موی خزیدست ، از آنک
۱۱۶
زمهریر دم سردم مدد فصل شتاست
۱۱۷
خون همی ریزد سرما که نیازارد موی
۱۱۸
مگر از هیبت خشمت اثری در سرماست
۱۱۹
دوستان تو همه موینه پوشند کنون
۱۲۰
موی برکندن از امروز نصیب اعداست
۱۲۱
شد شب تیره چو موی بت من بالاکش
۱۲۲
روز بیچاره چو روزیّ جهان در کم و کاست
۱۲۳
فصل دی ماه و مرا موی همین برزنخست
۱۲۴
پشت گرمی بچنین موی درین فصل کراست
۱۲۵
محض سودا بود ار موی شکافم بسخن
۱۲۶
باچنین فایده کامروز هنر را زسخاست
۱۲۷
همچو موی مژه از چشم برستت مرا
۱۲۸
هریکی موی که بر پشت ددی در صحراست
۱۲۹
گر فرشته ست چو پروانه بآتش یازد
۱۳۰
هرکه امروز نه چون دیوچه در مویش جاست
۱۳۱
تن من چون دل عشّاق بمویی گروست
۱۳۲
جان من همچو سر شمع ، باتش برپاست
۱۳۳
آفتابست یکی وان دگری مویینه
۱۳۴
برخ و زلف بتان میل دل من زینجاست
۱۳۵
همچو سادات روا باشد اگر دارد موی
۱۳۶
اندرین فصل هرآنکس که ز اصحاب عباست
۱۳۷
زان زنخدانم بر موی چنین لرزانست
۱۳۸
کاندرین موسم مویینه اعزّا الاشیاست
۱۳۹
تا تراش از که کنم استره آسا مویی
۱۴۰
همه سرمایه ام این تیغ زبان برّاست
۱۴۱
همچو مویی زخمیر آمدم از پوست برون
۱۴۲
که نه ما بر سر موییم و نه مو بر سر ماست
۱۴۳
با چنان پوشش اگر روی زمین یخ گیرد
۱۴۴
نیست بر موی تو آسیبی ، اگر هست مراست
۱۴۵
پوستینی بچنین شعرم اگر وعده دهی
۱۴۶
موی اگر زآنکه برآید بچنین وعده رواست
۱۴۷
تن چون موی خود امروز ببینم در موی
۱۴۸
که زخاک در تو چشم مرا کحل جلاست
۱۴۹
اینچنین گرم که این بنده زسرما آمد
۱۵۰
گر بمویی بجهد آن همه از انعام شماست
۱۵۱
وجه این موی نباید که بود خطّ و برات
۱۵۲
پشت گرمی نکند موی که خطّش مبداست
۱۵۳
این همه موی که بر غاشیۀ نظم زدم
۱۵۴
گر بپوشم بمثل دافع سردیّ هواست
۱۵۵
گر چه این شعر بصورت چوپلاسیست ز موی
۱۵۶
هر یکی تار از او خوبتر از صد دیباست
۱۵۷
موی بندیست مرصّع بجواهر نظمم
۱۵۸
که عروس سخن از زیور آن خوب لقاست
۱۵۹
میزند خاطر من موی بتیر و چه عجب
۱۶۰
بیک اندازی چون تیر فلک بی همتاست
۱۶۱
بسر معنی چون موی رود خاطر من
۱۶۲
که ز سر تیزی چون شانه زبان آور خاست
۱۶۳
شعر با شعر بیکجای درون بافته ام
۱۶۴
شعر بافیّ برین گونه نه رسم شعر است
۱۶۵
دو سه بیت ارچه که بی موی بود هم بشنو
۱۶۶
زانکه بی مویی من خودنه بشعر تنهاست
۱۶۷
سخن بنده ز نخ باشد و بی موی بهست
۱۶۸
که همه کس راسوی زنخ ساده هواست
۱۶۹
ای سرافرازی کز دست نوالت همه سال
۱۷۰
همه بی برگانرا کار بآیین و نواست
۱۷۱
در جهان طاق ترادانم و بس ، کز کرمت
۱۷۲
منصب پادشهی جفت نیاز فقراست
۱۷۳
از پی سود بخر ز آنکه عظیم ارزانست
۱۷۴
هر چه از جنس و متاع هنر و مدح و ثناست
۱۷۵
کار شعر و شعرا زیر میانه ست چنان
۱۷۶
که نه آوازۀ تحسین و نه او مید عطاست
۱۷۷
بنده به زین نظری از تو همی دارد چشم
۱۷۸
گر چه خود میکنی آنچ از تو سزد بی درخواست
۱۷۹
که یه وصفیست که خود ذاتی شعرست چنانک
۱۸۰
هر که را شاعر گفتی تو بگفتی که گداست
۱۸۱
شاهد شعر مراموی اگر شد بسیار
۱۸۲
هم بدینش، نکند عیب کسی کو داناست
۱۸۳
گر نترسم ز ملامت عدد موی بسر
۱۸۴
معنی انگیزم زیبا که تو گویی عذراست
۱۸۵
گشت چون موی نگار ین من این شعر دراز
۱۸۶
هم برین ختم کند نظم که هنگام دعاست
۱۸۷
باد بدخواه ترا ساخته گردن بندی
۱۸۸
هم از آن موی که او راز زنخدان برخاست

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.