شمارهٔ ۸۶ - سوگند نامه
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
امید لذّت عیش از مدار چرخ مدار
۲
که در دیار کرم نیست زادمی دیّار
۳
مباش غرّه بدین خنده های صبح که هست
۴
گشادگیّ رخ آفتاب خنجر بار
۵
به مجلسی که درو دور هفت کاسه بود
۶
خراب گردد بنیان مردم هشیار
۷
بگرد خوان فلک دست آرزو کم یاز
۸
که گرده ییست بر این خوان و اند لقمه شمار
۹
مبند تنگ بر اسب زمانه زین هوس
۱۰
که از فراخ روی تنگت آورد مضمار
۱۱
اگر چه رام نماند مرو برش گستاخ
۱۲
وگر چه خوش رو باشد عنان بدو مسپار
۱۳
که تا نه بس بتک پای درسر آوردت
۱۴
چنانکه از تو نماند نشان به هیچ دیار
۱۵
کسی که پایۀ او در جفا بلندترست
۱۶
فزون ترست بر تبت مقامش از اغیار
۱۷
ز حل ببین که چو سرمایۀ نحوست داشت
۱۸
گرفت جای بر از شش کواکب سیّار
۱۹
ببین کبودی این کیسۀ سپهر که او
۲۰
بیک درست چنین تیز میکند بازار
۲۱
هم از محکّ شب تیره گرددت روشن
۲۲
درست مغر بیش را چگونگی عیار
۲۳
تو می زنی نفس و خود شمار آن نکنی
۲۴
که هست هر نفست اژدهای عمر او بار
۲۵
ببین که از عدم آباد تا بشهر وجود
۲۶
چه ره زنند ترا در مکامن اطوار
۲۷
اگر نه بدرقۀ لطف کردگار بود
۲۸
چگونه قافلۀ هستی اوفتد بکنار
۲۹
به چشم عبرت قارورۀ سپهر ببین
۳۰
که گشت محرور از تفّ سینۀ احرار
۳۱
شود ز خون شفق تشت ماه هر شب پر
۳۲
که هم سپهر بر ابنای دهر گرید زار
۳۳
رسیل زهرۀ نی زن شود ز آتش مهر
۳۴
قلم زنی چو عطارد بهر مهی یکبار
۳۵
مراست از ستم چرخ دون که در دورش
۳۶
عزیز مصر مروّت چو خاک ره شد خوار
۳۷
هزار قطرۀ خونین بجای دل در بر
۳۸
دروکشیده ز غم پوستی بان انار
۳۹
چه جای غم که چنان شد که اهل دانش را
۴۰
چو شادیی بود، آن روز غم برند بکار
۴۱
سپهر بر تو چو مهر آورد بترس که او
۴۲
بدست مهر زند تیغهای عمر شکار
۴۳
اگر نه لطف خداوند بر زند آبی
۴۴
ز تاب آتش قهرش کرا بود زنهار؟
۴۵
روان صورت معنی ابوالعلا صاعد
۴۶
که هست دولت او داعی صغار و کبار
۴۷
ترا شه چین کمالش سپهر بی سر و پای
۴۸
نواله خوار نوالش جهان بی بن و بار
۴۹
دل صبا نفسی نیست خالی از خفقان
۵۰
از آن سبب که شد از رشک لطف او بیمار
۵۱
زهی ز معدلتت رمح سر شغب ، بسته
۵۲
بشکل سنجق درسر، چو خواجگان دستار
۵۳
ز نام تست دهانش به مهر ازین سبب است
۵۴
که صامتست ز زنهار خواستن دینار
۵۵
ثبات مرکز داری ز حلم و پیمودی
۵۶
بگام عدل محیط زمانه چون پرگار
۵۷
چو نقطه صدر نشینی از آن همی گردد
۵۸
بگرد مسند تو چرخ دایره کردار
۵۹
همای رایت قدر تو نسر طایر را
۶۰
نهاد نور سعا دت بزقّه در منقار
۶۱
حسود جاه ترا جلوه گاه دار آمد
۶۲
چو کرد چهره ز خون جگر بنقش و نگار
۶۳
هر آن سخن که قضا گفت با قدر در حال
۶۴
ز کوه حزم تو آمد صدای آن گفتار
۶۵
بطرف بام وجود آمد آستین پر در
۶۶
سپهر تا که کند روز مقدم تو نثار
۶۷
ز دست راد تو آموخت کلک درپاشی
۶۸
همین اثر کند آری همیشه حسن جوار
۶۹
مقاومت نتواند با تو گر بمثل
۷۰
تو فرد باشی و اعدای تو هزار هزار
۷۱
ستاره گرچه فراوان بوند پشت دهند
۷۲
چو مهر یک تنه روی آورد سوی پیکار
۷۳
مهابت تو اگر بانگ بر زمانه زند
۷۴
قطار هفتۀ ایّام بگسلند مهار
۷۵
جهان پناها! دادمن از فلک بستان
۷۶
که نیست بر تو ازین جنس کارها دشوار
۷۷
ز نقره خنگ فلک نیست عاجز آن همّت
۷۸
که کرد زردۀ خورشید زیر ران رهوار
۷۹
حسود بر طبق عرضم آن عراضه نهاد
۸۰
که شاخ خاطرم آن جنس میوه نارد بار
۸۱
بدان خدای که بنمود زیر نه رقعه
۸۲
سه مهره را بمششدر ز نقش هفت وچهار
۸۳
بصانعی که چو ایجاد آفرینش کرد
۸۴
نبود قدرت او پای بند دست افزار
۸۵
ز کاینات یکی در عدم درنگ نکرد
۸۶
چو شد نوشته ز دیوان امر او احضار
۸۷
محصّل خرد ار برفراز بام دماغ
۸۸
هزار سال کند درس صنع او تکرار
۸۹
ز عجز منقطع آید چو در مقام سوال
۹۰
ز سّر حکمت رمزی کنندش استفسار
۹۱
ز سیل خیز حوادث خلل پذیر نگشت
۹۲
چو شد اساس فلک را عنایتش معمار
۹۳
لطیفۀ کرم اوست آنکه نرگس را
۹۴
بسعی ابر بهار آتشی جهد ز خیار
۹۵
کمال قدرت او دان که ناف آهو را
۹۶
ز چند قطرۀ خون کرد جونۀ عطّار
۹۷
بدان طبیب شفا ده که بهر حاجت خلق
۹۸
سپرد حقّۀ تریاک را بمهره مار
۹۹
چو بر بیاض حدق نقطۀ سیاهه نهاد
۱۰۰
سوادیان بصر را روانه شد انظار
۱۰۱
چو راست کرد بحکمت عیار نقد وجود
۱۰۲
باعتدال طبیعت سپرد آن معیار
۱۰۳
به حفظ او که ز ذرّات کون خالی نیست
۱۰۴
طلایۀ کرمش بالشی والابکار
۱۰۵
بصنع او که کند زیر گردش گردون
۱۰۶
همیشه جندرۀ جامه های لیل و نهار
۱۰۷
بقهر او که سپهر بلند را بر دوش
۱۰۸
ز زرد رقعۀ خورشید و ماه دوخت غیار
۱۰۹
جوی ز خرمن هستی حرث و نسل نماند
۱۱۰
در آن دیار که! نگیخت خشم او اعصار
۱۱۱
بعفو او که جهانی کبایر از سر ذوق
۱۱۲
فرو برد که شکسته نگرددش ناهار
۱۱۳
بعدل او که فرستاد نظم عالم را
۱۱۴
براستی و درستی ترازوی دینار
۱۱۵
بحقّ قابض ارواح و باسط ارزاق
۱۱۶
بخالق ظلمات و بفالق انوار
۱۱۷
بنقش بندی فطرت که در مضیق رحم
۱۱۸
بر آب نطفه کند نقش جانور دیدار
۱۱۹
دهد بخامۀ سر تیز خار، قدرت او
۱۲۰
عشور نرگس و گل بر صحایف گلزار
۱۲۱
بسوزنی که بدان دوخت کسوت اجساد
۱۲۲
برشته یی که از آن بافت حلّۀ زنگار
۱۲۳
بکاف کن که از او زادگوهر هستی
۱۲۴
بفّر نطق کزو یافت آدمی مقدار
۱۲۵
بستر عصمت دوشیزگان غیب که عقل
۱۲۶
ندیده چهرۀ شان از دریچۀ پندار
۱۲۷
بتنگ باری اسرار پردۀ ملکوت
۱۲۸
که در سرادق ایشان ملک نیابد بار
۱۲۹
بروز حشر که اندر سراچۀ عظمت
۱۳۰
میان خلق کند حکم واحد قهّار
۱۳۱
بدان صواعق هیبت که بگسلد ز نهیب
۱۳۲
علاقه های نفوس از جهان اهل و تبار
۱۳۳
بنفخ صور که گردون کند ز صدمت او
۱۳۴
سپید مهرۀ خورشید را سیاه شعار
۱۳۵
بشیر قهر که سازد بنیم سر پنجه
۱۳۶
ز هفت بختی سر در هوا کشیده شکار
۱۳۷
بهول باز پسین منزل از طریق اجل
۱۳۸
که منقطع شود آنجا قوافل اعمار
۱۳۹
بطوطی قفص وحی، جبرئیل امین
۱۴۰
بنور باصرۀ عقل، احمد مختار
۱۴۱
به چشم وابروی ما زاغ و قاب قو سینش
۱۴۲
بلطف آیت کبری بکشف آن اسرار
۱۴۳
بپر دلی که چو مور و ملخ سپاهی را
۱۴۴
سه روز داد بیک تار عنکبوت حصار
۱۴۵
بنور شیب بوبکر و مصحف عثمان
۱۴۶
بدرّۀ عمر و تیغ حیدر کرّار
۱۴۷
بهر دو مردمک چشم خانۀ عصمت
۱۴۸
باهل صفّه و جمع مهاجر و انصار
۱۴۹
بجان پاک شهیدان که قلب لشکرشان
۱۵۰
ز حمزه بود و جناحش ز جعفر طیّار
۱۵۱
بحقّ کعبه که اسلام راست دارالملک
۱۵۲
بشکل حلقه که در دست عصمتست سوار
۱۵۳
بآب زمزم و سنگ سیه که گشت سپید
۱۵۴
بهر دو از وسخ و زر جامۀ اخیار
۱۵۵
بظهر کعبه و روی صفا و ضلع حطیم
۱۵۶
ببطن مکّه و ناف زمین و معدۀ غار
۱۵۷
بلطف روح پیاده رو فلک پیمای
۱۵۸
که کرده اندش بر چارپای جسم سوار
۱۵۹
بصد قالب و سلطان دل که خیل حواس
۱۶۰
گماشتست بر اطراف بهر گیر و بدار
۱۶۱
ببسط و قبض وی آن ساکن حدیقۀ چشم
۱۶۲
همی ز نور نظر راند، از سرشک! درار
۱۶۳
بدیده باین چشم و خبر پژوهی گوش
۱۶۴
بحاجبیّ دو ابرو و منهیی گفتار
۱۶۵
بسروی دماغ و ریاست اعضا
۱۶۶
بآب روی زبان و وجاهت رخسار
۱۶۷
بآفتاب که از زخم خنجر تیزش
۱۶۸
بخون لعل فرو رفت تا کمر کهسار
۱۶۹
بروزگار که از ازدحام اضدادش
۱۷۰
قران آتش و آبست در دل احجار
۱۷۱
به چنبر فلک و پیسه ریسمان زمان
۱۷۲
که پشتوارۀ هستی بر او گرفت قرار
۱۷۳
بسر فرازی چرخ و فروتنی زمین
۱۷۴
بپای داری قطب و سبک سریّ مدار
۱۷۵
بآفتاب جهانگرد و ظلّ گوشه نشین
۱۷۶
به چرخ نادره زای و جهان مردشکار
۱۷۷
بهفت زاویه وچار ضلع و شش جدول
۱۷۸
به تیغ مهر و عمود صباح و قوس نهار
۱۷۹
به چار فصل زمان و به پنج باب حواس
۱۸۰
بهفت مهرۀ زرّین و حقّۀ دوّار
۱۸۱
بآبروی حیات و بخاکپای جهان
۱۸۲
بباد پایی اعمار و جنبش ادوار
۱۸۳
بنور چشمۀ طبّاخ و ماه سفره فکن
۱۸۴
بشام قرص ربای و بچرخ خوانسالار
۱۸۵
بنوک تیر شهاب و خم کمان هلال
۱۸۶
بکوکب سپر چرخ و جوشن شب تار
۱۸۷
بچتر داری شام و سپر کشی سحر
۱۸۸
به صبح نیزه زن و افتاب تیغ گزار
۱۸۹
به شام طرّه طراز و هلال ابرو زن
۱۹۰
بمهر زیور بخش و بماه چهره نگار
۱۹۱
بآفتاب درم دزد و اختر نان کور
۱۹۲
بروزگار دو روی و جهان سفله نجار
۱۹۳
بروزنامه که در جیب صبح پنهانست
۱۹۴
بجامه خانه که شب را بدوست استظهار
۱۹۵
بخیط شمس که بودست آبکش پیوست
۱۹۶
بتیغ صبح که بودست سیم کش هموار
۱۹۷
بافتاب مکابر که در شود همه جای
۱۹۸
بروزگار معاند که او کشد همه یار
۱۹۹
بباد مهتر فرّاش و آبدار سحاب
۲۰۰
به تشت داری بدر و بمهر مشعله دار
۲۰۱
به شام کوکب کوب و هلال نعل آرای
۲۰۲
بصبح صیقلی و اسمان آینه دار
۲۰۳
بجود صبح که هست او به نان دهی مشهور
۲۰۴
به بخل شام که آمد سیاه کاسه چو قار
۲۰۵
بخشک مغزی خاک و بآب تر دامن
۲۰۶
بسردی دم باد و به پشت گرمی نار
۲۰۷
به زود خیزی صبح و بشب روی قمر
۲۰۸
بروزبانی خورشید و چرخ مردم خوار
۲۰۹
بتابخانه که در وی نشسته اند انجم
۲۱۰
ببار نامه که در سر گرفته اند اشجار
۲۱۱
ببحر بلعجب آیین و کوه راه نشین
۲۱۲
ببرق اتشبار و بابر آب افشار
۲۱۳
بچشم آب که آشفته گردد از خاشاک
۲۱۴
به تیغ کوه که از نم برآورد زنگار
۲۱۵
بجستن رگ باران ز زیر نشتر برق
۲۱۶
ببانگ و نالۀ تندر ز احتقان بخار
۲۱۷
بابر صاحب ادرار و ریگ مستسقی
۲۱۸
به تفّ سینۀ نار و کف دهان بحار
۲۱۹
بصبح خط بدمیده، بشام ریش آور
۲۲۰
به ماه وسمه کشیده، بروز ساده عذار
۲۲۱
بحلّه باف ربیع و خزان جامه ستان
۲۲۲
بخار سوز زمستان و نخلبند بهار
۲۲۳
به بیسراک شباهنگ و لوک ترکی روز
۲۲۴
که زیر سبزۀ گردون همی کنند اسفار
۲۲۵
بروز عید و شب قدر حرمت رمضان
۲۲۶
باجتهاد بزرگان، بطاعت ابرار
۲۲۷
برقّت دل قندیل و سوز سینۀ او
۲۲۸
بآب دیدۀ شمع و تن ضعیف نزار
۲۲۹
بناوک سحری از کمان پشت دو تا
۲۳۰
که باشد از سپر هفت آسمانش گذار
۲۳۱
بآه سینۀ دلخستگان ز سوز جگر
۲۳۲
بآب دیدۀ بیچارگان ز جان فگار
۲۳۳
باجتماع نفوس و تعارف ارواح
۲۳۴
بازدواج عقول و نتایج افکار
۲۳۵
برهبری خرد در مسالک شبهات
۲۳۶
بپیروی طمع در مناحج اوطار
۲۳۷
بچشم بندی خواب و خیال لعبت باز
۲۳۸
بوهم شعبده باز و بعقل شیرین کار
۲۳۹
بپردلی قناعت، بدور بینی حرص
۲۴۰
بخوشدلیّ تمنّی ، بهمدمی یسار
۲۴۱
باصطناع مروّت ، باحتشام کرم
۲۴۲
بنور عین تواضع ، بحلم قاف و قار
۲۴۳
بذهن خرده شناس و بفکر دور اندیش
۲۴۴
بعقل راست نهاد و خیال کپ رفتار
۲۴۵
بخشم آهن روی و بصبر سنگین دل
۲۴۶
بحلم آتش خوار و بشرم کم ازار
۲۴۷
بعدل مصلحت اندیش و ظلم شهر اشوب
۲۴۸
با من عافیت اندوز و فتنۀ عیّار
۲۴۹
بحرص بوی شناس و بشرم رنگ امیز
۲۵۰
بیاس گوشه نشین و بصبر غصّه گسار
۲۵۱
بسازگاری عقل و ستیزه رویی طبع
۲۵۲
به حلم خصم فریب و بلطف کارگزار
۲۵۳
بفسحت دل اومید و تنگ چشمی بخل
۲۵۴
بخود نمایی فخر و فکندگّی عوار
۲۵۵
بشهریاری عقل و ببختیاری بخت
۲۵۶
بکامکاری مال و بدوستاری یار
۲۵۷
بعشق کیسه گشای و امید خام طمع
۲۵۸
بهجر دشمن روی و بوصل خوش دیدار
۲۵۹
بشادیی که ز باد هوا کند پر و بال
۲۶۰
باندهی که ز جرم زمین کند بن و بار
۲۶۱
بفضل پای برهنه ، بعلم جیب تهی
۲۶۲
بغفلت متّنعم ، بجهل دولت یار
۲۶۳
بنقطۀ دل لاله، بخطّ سبز چمن
۲۶۴
بمسطر قد سرو و جداول انهار
۲۶۵
بزاد سرو که در پاک دامنی بررست
۲۶۶
نه همچو نرگس رعناّ میان خواب و خمار
۲۶۷
به طبله یی که از آن بوی میکشد سوسن
۲۶۸
به حقّه یی که از آن رنگ میبرد گلنار
۲۶۹
باستقامت سرو و تمایل شمشاد
۲۷۰
بلطف خندۀ گلبرگ و هول شوکت خار
۲۷۱
بلحن نغمۀ بلبل، بوجد و حالت سرو
۲۷۲
بسوز نالۀ قمری ّ برقّت اسحار
۲۷۳
بکلک مصری کز اب تیره با کش نیست
۲۷۴
بتیغ هندی کز آتشش نیاید عار
۲۷۵
بدان یتیم که پرورده شد بتلخ و بشور
۲۷۶
در اندرون صدف بر کنار دریا بار
۲۷۷
بدان ضعیف که در بند چون بتنگ آید
۲۷۸
روان شیرین بر دیگران کند ایثار
۲۷۹
بحاضران وجود و بغایبان عدم
۲۸۰
ز اوج کاهکشان تا بکاه در دیوار
۲۸۱
بکوه قاف که چاکر صفت کمر بستست
۲۸۲
ببندگیّ وقار تو ای بلند آثار
۲۸۳
بحشمت تو که بی ابتداست همچو ازل
۲۸۴
بنعمت تو که بی انتهاست همچو شمار
۲۸۵
به عفو تو که عقوبت کند کم از اندک
۲۸۶
ببذل تو که فزون است جودش از بسیار
۲۸۷
بکلک تو که عروسان بکر خاطر را
۲۸۸
ببند گیسو در بافت گوهر شهوار
۲۸۹
به هیبت تو چون خنجریست در کف مرگ
۲۹۰
بدشمن تو که پیرایه ایست بر تن دار
۲۹۱
به مسند تو که تا او نشست بر بالش
۲۹۲
بخفت فتنه و برخاست دولت بیدار
۲۹۳
بخاتم تو که دریاش تا کمر گاهست
۲۹۴
بخامه ات که بسر می رود بهندو بار
۲۹۵
ببارگاه نو کز فرط کبریا ننشست
۲۹۶
ز کاروان حوادث بر استانش غبار
۲۹۷
به سطوت تو که یک شیب تازیانۀ او
۲۹۸
برآورد ز سر توسن زمانه دمار
۲۹۹
بلطف تو که اگر قهرمان دهر شود
۳۰۰
در فنا را یکباره بر زند مسمار
۳۰۱
که یک زمان بجز از بندگیّ خدمت تو
۳۰۲
نبوده است مراین بنده را شعار و دثار
۳۰۳
چو خرگه ارکمر خدمت تو بسته نیم
۳۰۴
چو خیمه ام که میان بسته ام بده زنّار
۳۰۵
زهی تراجع احوال من، بنامیزد!
۳۰۶
همین توقّع دارم ز عالم غدّار
۳۰۷
منم عطارد تحت الشّعاع خاطر تو
۳۰۸
همیشه محترق و راجع از غم و تیمار
۳۰۹
از آنک مدح تو بر دل نبشته ام دایم
۳۱۰
بخود فروشده باشم ز فکر چون طومار
۳۱۱
بنام و ننگی گفتم که روز بگذارم
۳۱۲
رها نمی کند این روزگار ناهموار
۳۱۳
کجا روم؟ چه کنم؟ از که یاوری خواهم؟
۳۱۴
چو حق شناس تویی کم بود پذیرفتار؟
۳۱۵
مرا بجان تو صدرا که ز هر شربت مرگ
۳۱۶
شد از شماتت اعدا، چو اب نوش گوار
۳۱۷
هزار به ز من و کم ز هر شربت مرگ
۳۱۸
مرا بپرور وانگه، هزار و یک انگار
۳۱۹
امید عفو گناهی نکرده میدارم
۳۲۰
تو نیز اگر بتوان کرد همّتی بگمار
۳۲۱
وقار حلم تو کان پای مرد هر گنهیست
۳۲۲
چه باشد ار بکند بهر ما یکی پیکار
۳۲۳
ز جرم عذر فزونتر ولی بطالع من
۳۲۴
برون ز سلک قبولست مهرۀ اعذار
۳۲۵
مرا بکام دل دشمنان مکن تکلیف
۳۲۶
که از تکلّف این بار عاجزم نهمار
۳۲۷
مده بسیلی هر سفله گردن هنرم
۳۲۸
که این چنین نگزارند حقّ خدمتکار
۳۲۹
تبارک الله بس طرفه طالعی دارم
۳۳۰
که قسم من همه خار آمدست از گلزار
۳۳۱
پریر چون بشنیدم ز دشمن آن بهتان
۳۳۲
که شخص من ز غم آسیمه گشت و سینه فگار
۳۳۳
بنزد آن بت مه روی کس فرستادم
۳۳۴
که ای نگار نکو عهد و ای مه دلدار
۳۳۵
مرا چنین و چنین حالتی فتاد امروز
۳۳۶
برون خرام و بیا تا شویم باده گسار
۳۳۷
پیام داد مرا کاب فلان و ای بهمان
۳۳۸
چو دیگری بدلم کرده یی مرا بگذار
۳۳۹
چو این سخن بشنیدم ز فرط دلتنگی
۳۴۰
شدم بنزدش و گفتم که ای مه غدّار
۳۴۱
بوادیی که درو گرد کرده شد شلغم
۳۴۲
بعرصه یی که درو بال برکشیده خیار
۳۴۳
بحسن طلعت میمون شیخ بوزینه
۳۴۴
بلطف ساق سمن گون خواجه بوتیمار
۳۴۵
بدان زمان که دراید ز خواب مفلس مست
۳۴۶
خمار کرده و جامه بخانۀ خمار
۳۴۷
باجتهاد خر لنگ در میان خلاب
۳۴۸
باعتقاد سگ زرد در خر مردار
۳۴۹
بحقّ اشتر گردن فراز و گاو حمول
۳۵۰
بحرمت سگ خوش خوی و روبه طرّار
۳۵۱
بدان قطار کلنگان که در شب تاریک
۳۵۲
همی روند ببوی گزر سوی برخوار
۳۵۳
بلطف صنعت آن دم که ترک سیمین بر
۳۵۴
بدان سرین سمن کون فرو کشد شلوار
۳۵۵
بهول و هیبت آن دم که... بی رحمت
۳۵۶
بدرّد از سر شنگی ... چون گلنار
۳۵۷
بخام طبعی و شوخّی بادۀ بی آب
۳۵۸
به پخته کاری یخنی و خوردی خوش خوار
۳۵۹
به دیگ چرب زبان آن زمان که زد قلقل
۳۶۰
بجام خشک دهان آن زمان که شد بیکار
۳۶۱
بدلگرانی ناره، باحتمال قپان
۳۶۲
براستی عمود و درستی طیّار
۳۶۳
بتار قندز شب پوش مردم بدوی
۳۶۴
به بند و ریشۀ دستار مردم بلغار
۳۶۵
بخانه خانۀ رقعه، بمهره مهرۀ نرد
۳۶۶
بدانه دانۀ خصل و بگونه گونه قمار
۳۶۷
بطاق گلشن...، بحوض و برکۀ ناف
۳۶۸
بجویبار میان ران و ناودان زهار
۳۶۹
بسرخ رویی شنگرف و لب کبودی نیل
۳۷۰
بزرد فامی زرنیخ و دل سیاهی قار
۳۷۱
بعلم خضخضه کز یمن وی نیالودست
۳۷۲
کلاه گوشۀ ... م بمنّت اغیار
۳۷۳
بدلسیاهی تعلیق و مدبریّ فقیه
۳۷۴
ببیوفایی درس و به محنت تکرار
۳۷۵
بدان ظریف که بیرون برد بچالاکی
۳۷۶
جواب نکتۀ : لا عقل لک، بانت حمار
۳۷۷
که تا به... تو دسترس توانم یافت
۳۷۸
حرام دارم بر خویش صحبت و گفتار
۳۷۹
سخن دراز شد اکنون حقیقتی بشنو
۳۸۰
که راست خانه ترست از زبانۀ طیّار
۳۸۱
بجدّ این همه سوگند و هزل او، صدرا
۳۸۲
وگرنه هستم از انعام شاملت بیزار
۳۸۳
که می ندانم سوگند نامه را سببی
۳۸۴
که بوده است به تحقیق موجب ...ار
۳۸۵
ولی چو نیست درین روزگار ممدوحی
۳۸۶
که مادحی را دارد بشرط خود تیمار
۳۸۷
چو جنس آدمیان را ز خورد نیست گزیر
۳۸۸
ز تنگ دستی سوگند میخورم ناچار
۳۸۹
بزرگوارا! بی خردگی بود که کنم
۳۹۰
بحضرت تو تحدّی بشیوۀ اشعار
۳۹۱
وگرنه دعوی آن کردمی که چون من نبست
۳۹۲
بشاعری و نکردی خرد برین انکار
۳۹۳
منم سلالۀ صلب خدایگان سخن
۳۹۴
عجب نباشد اگر می کنم هنر اظهار
۳۹۵
دریغ طبع مرا گر بیی بودی
۳۹۶
زبان ناطقه دادی ببندگیش اقرار
۳۹۷
مراست از ندب فضل هفده خصل و هنوز
۳۹۸
میان نوزده و بیست می کنم رفتار
۳۹۹
سزد که سبحه طرازان گنبد اعلی
۴۰۰
بدین قصیدۀ غرّا کنند استغفار
۴۰۱
از آن گروه که سوگند نامه ها گفتند
۴۰۲
اگر کسی به ازین گفت، گو بپیش من آر
۴۰۳
چو لایقست بدین گفته این دعاگورا؟
۴۰۴
تویی محکّ و دگر ناقدان اولوالابصار
۴۰۵
سزای بنده ز دستار و کفش بیرون نیست
۴۰۶
تو در کنار رهی نه سزای این گفتار
۴۰۷
اگر بدست، ز من گردن و ز دربان کفش
۴۰۸
وگر نکوست ، زبنده سر وز تو دستار
۴۰۹
همیشه تا چو بمیزان رود درست سپهر
۴۱۰
بصحن باغ زرافشان بود ز دست چنار
۴۱۱
بشاد کامی و دولت بمان فراوان سال
۴۱۲
ز عمر و ملک و جوانی و جاه برخوردار