شمارهٔ ۱۱۱ - وقال ایضاً یمدح الامیر الکبیر السعّید ضیاء الدّین احمد بن ابی بکر البیا بانکی
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
درست گشت همانا شکستگّی منش
۲
که نیک از ان بشکست زلف پر شکنش
۳
دل شکسته بزلفش اگر برآغالی
۴
کم از هزار نیابی بزیر هر شکنش
۵
دگر ندید کسی تندرست زلفش را
۶
ز عهد آنکه خوش آمد شکست عهدمنش
۷
دلم نشست ز گرد هوای او بر باد
۸
چو دید گرد ز عنبر نشسته بر سمنش
۹
چو سایه پیش رخش خاک بر دهان فکند
۱۰
گر آفتاب به بیند میان انجمنش
۱۱
ندانم این همه درپاشی از کجا کردی؟
۱۲
اگر بچشم من اندر نیامدی دهنش
۱۳
زجای خود برود سرو و جای آن باشد
۱۴
چو در چمن بخرامد قد چونارونش
۱۵
دلم چنان برخ و خال او برآشفتست
۱۶
که شد چو لاله رخ و خال پاره یی زتنش
۱۷
بخون من ز چه شد تشنه چشم بی آبش ؟
۱۸
چو برد آب همه چشمه ها چه ذقنش
۱۹
در آب روشن اگر دیده یی تو سنگ سیاه
۲۰
بیا ببین دل او در بر چو یاسمنش
۲۱
صبا بعهد رخش بر چمن نمی گذرد
۲۲
که نیست بارخ او بیش برگ نسترنش
۲۳
اگر نه لاله و گل گشته اند خوار و خجل
۲۴
ز شرم آنکه بدیدند مست در چمنش
۲۵
کله ز بهر چه بر خاک می زند لاله ؟
۲۶
گل از برای چه صد پاره کرد پیرهنش؟
۲۷
بریخت خون جهانیّ و خود چه ها کردی
۲۸
اگر نبودی بیمار چشم تیغ زنش
۲۹
ز خواب خوش چو بمالید دیده را گفتم
۳۰
که نیک دادی مالش بدست خویشتنش
۳۱
دهان پسته بدرّم برآورم مغزش
۳۲
اگر بخندد پیش لب شکر سخنش
۳۳
بمدح مکرم عالم مگر زبان بگشاد
۳۴
که کرده اند دهان پر ز گوهر عدنش
۳۵
جهان لطف و کرم کارساز ترک و عجم
۳۶
پناه تیغ و قلم و سرور بزرگ منش
۳۷
ضیاء ملّت و دین احمد ابی بکر آنک
۳۸
چو احمدست و چو بکر سرت حسنش
۳۹
چو بر مصالح ملکست همتّش مقصور
۴۰
گرفت شاه جهان مستشار مؤتمنش
۴۱
زمن شود چو زمین آسمان ز سطوت او
۴۲
اگر نباشد بر وفق جنبش ز منش
۴۳
چو مشک را جگر از بوی زلف او بر سوخت
۴۴
خطا بود که کنم نام نافۀ ختنش
۴۵
لطیف تر ز خیالست در دماغ عدو
۴۶
اگر چه هست گران گرز استخوان شکنش
۴۷
پیاده شاه فلک در رکاب او بدود
۴۸
بهر کجا که رخ آورد اسب پیل تنش
۴۹
ز بهر خدمتی از بهر قبضۀ شمشیر
۵۰
فلک ز شکل ثریّا همی دهد سفنش
۵۱
همی نزید گردنکشی کمندی را
۵۲
که داد تاب و توان بازوی عدو فکنش
۵۳
زهی ضمیر فلک یش فکرت تو چنانک
۵۴
یکیست باطن اسرار و ظاهر علنش
۵۵
کجا شدی سر تیغ تو در سر دشمن
۵۶
اگر نپختی سودای مغز پر فتنش
۵۷
شگفت نیست که تیغ تو قطره آبست
۵۸
چو از کف تو بدریا درون بود وطنش
۵۹
در سرای کسی کو در خلاف تو زد
۶۰
سبک بود که شود عنکبوت پرده تنش
۶۱
چو خصم مرغ دلت را اجل کند بریان
۶۲
بود زخشم تو آتش، زرمح باب زنش
۶۳
منافقی که زتو طاغیست چون زنبور
۶۴
چو کرم پیله قزا کند خودشو کفنش
۶۵
عدو چو شمع بروزست ، کشتنش شاید
۶۶
که کنده باشد بر پای و بر گلور سنش
۶۷
فلک بر اهل هنرزان نمی کند سر راست
۶۸
که همّت تو دوتا کرد پشت از مننش
۶۹
چو شد بنان تو بر لاغری کلک سوار
۷۰
ز زنگبار بود تا بروم تاختنش
۷۱
چو سر برآرد کلکت ز چاه ظلمانی
۷۲
بود مطالع انوار جای دم زدنش
۷۳
بکارنامۀ مهر تو روح برکارست
۷۴
وگرنه صرف کنند از ولایت بدنش
۷۵
ز بهر خدمتی از بهر قبضۀ شمشیر
۷۶
فلک ز شکل ثریا همی دهد سفنش
۷۷
همی نزید گردنکشی کمندی را
۷۸
که داد تاب و توان بازوی عدو فکنش
۷۹
زهی ضمیر فلک یش فکرت تو چنانک
۸۰
یکیست باطن اسرار و ظاهر علنش
۸۱
کجا شدی سر تیغ تو در سر دشمن
۸۲
اگر نپخی سودای مغز پر فتنش
۸۳
شگفت نیست که تیغ تو قطره آبست
۸۴
چو از کف تو بدریا درون بود وطنش
۸۵
در سرای کسی کو در خلاف تو زد
۸۶
سبک بود که شود عنکبوت پرده تنش
۸۷
چو خصم مرغ دلت را اجل کند بریان
۸۸
بود زخشم تو آتش زرمح باب زنش
۸۹
منافقی که رتو طاغیست چون زنبور
۹۰
چو کرم پیله قزا کند خودشو کفنش
۹۱
عدو چو شمع بروزست ، کشتنش شاید
۹۲
که کنده باشد ب رپای و بر گلور سنش
۹۳
فلک بر اهل هنرزان نمی کند سر راست
۹۴
که همت تو دوتا کرد پشت از مننش
۹۵
چو شد بنان تو بر لاغری کلک سوار
۹۶
زنگبار بود تا بروم تاختنش
۹۷
چو سر برآرد کلکت ز چاه ظلمانی
۹۸
بود مطالع انوار جای دم زدنش
۹۹
بکارنامۀ مهر تو روح برکارست
۱۰۰
وگرنه صرف کنند از ولایت بدنش
۱۰۱
عقیق را جگرازبیم خنجرت خون شد
۱۰۲
چو اوفتاد گذر بر معادن یمنش
۱۰۳
اگر پرد بپر کرکسان چو تیر عدوت
۱۰۴
کند دو زاغ کمان توطعمۀ زغنش
۱۰۵
زهی که اهل هنر را فنون انعامت
۱۰۶
خلاص داد ز چنگ سپهر و مکر و فنش
۱۰۷
چو شمع هر که زبان آوری کند دعوی
۱۰۸
بگاه مدح تو یابند عاجز لگنش
۱۰۹
چو خار گلبن دانش نهاد بی برگی
۱۱۰
صریر کلک تو گرددنوای خارکنش
۱۱۱
بفرّ مدح تو شد گفته این قصیده که خواست
۱۱۲
بامتحان ز من خسته جانن ممتحنش
۱۱۳
تواردی مگر افتاده بود در مطلع
۱۱۴
بدین سبب رقمی از قصور بر مزنش
۱۱۵
ظهیر اگر چه که صراف نقد اشعارست
۱۱۶
گمان مبر که زند بنده قلب بر سخنش
۱۱۷
که گاه فکرت اگر بنات نعش خورم
۱۱۸
بنوک کلک بنظم آورم چنان پرنش
۱۱۹
اگر خوشست چو خط پیش روی میدارش
۱۲۰
پس ارکژست تو چون زلف برقفا فکنش
۱۲۱
بجز قبول تو حقّا اگر قبول کنم
۱۲۲
و گر دهند مه و آفتاب در ثمنش
۱۲۳
چو نور یافت ز نام تو کار بنده سزد
۱۲۴
اگر شود سپری ظلمت شب محنش
۱۲۵
دعای بنده چه حاجت کمال جاه ترا
۱۲۶
که همرهست همه جا دعای مردوزنش