شمارهٔ ۱۳۵ - و قال ایضا ویرتی فیه والده
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
روزی وطاء کحلی شب در سر آوردم
۲
بگریزم از جهان که جهان نیست در خورم
۳
پیوند عمر بایدم از دور روزگار
۴
تا شطری از معایب ایّام بشمرم
۵
از ساحری، عصای کلیمم ولی چه سود؟
۶
چون هر کجا که هست گلیمست همبرم
۷
از دل که راست خانه چو تیرست ، حاصلم
۸
پشتی مقوّس است چو ابروی دلبرم
۹
طبعم ترست و خلق خوش، آری ازین قبل
۱۰
دست خوش زمانه چنان گوی عنبرم
۱۱
زان غیرتی که سر نکنم راست بر فلک
۱۲
مانند چنگ زخم پیاپی همی خورم
۱۳
پیچیده ام ز خویش بر انگشت تا چرا
۱۴
نالنده از کشاکش رگها چو مزهرم
۱۵
خون در دل اوفتاده و جان بر لب آمده
۱۶
بر سر کشیده خطّ، همانا که ساغرم
۱۷
رگها چو چنگم ازبن ناخن برون جهد
۱۸
از ضعف چون برآید، آوازی از برم
۱۹
در حلقم آب غصّه خورد چون گلاب زن
۲۰
در دل بطبع خوش شود آتش چو مجمرم
۲۱
بر اعتماد زر که مباداش تن درست
۲۲
سرکوفته چو سکّه ز بس زخم منکرم
۲۳
تا حدّ غرب گوهر تیغ زبان من
۲۴
بگرفت و من چو تیغ ببند شکم درم
۲۵
ترک کلاه نرگس و چین قبای گل
۲۶
زربفت و من برهنه قدم چون صنوبرم
۲۷
من سر بآفتاب و فلک در نیاورم
۲۸
ور تیغ آفتاب زند چرخ بر سرم
۲۹
آبست و سبزه چشمۀ خورشید و آسمان
۳۰
گر سر بآب و سبزه در آرم، کم از خرم
۳۱
تشتست و تیغ صورت گردون و آفتاب
۳۲
با تشت و تیغ سر ز چه روی اندر آورم؟
۳۳
گویم تهتّکیست وگرنه بیک نفس
۳۴
چون صبح پردۀ گژش از هم فرو درم
۳۵
از بهر خلق بار کشم، چون که کشتیم
۳۶
وز حلم خویش غوطه خورم چون که لنگرم
۳۷
در صفدری چو رایت نصرت مبارزم
۳۸
در شب روی چو لشکر فکرت دلاورم
۳۹
اندر برهنگیست همه اهتزاز من
۴۰
تا همچو تیغ گوهر ذاتست زیورم
۴۱
خندان و سر گرفته چو شمع و چو غنچه ام
۴۲
بیمار و تن درست مگر چشم یازرم
۴۳
مخدوم من منم که بتایید لفظ خویش
۴۴
جانرا بقوت مائدۀ عقل پرورم
۴۵
تا لاجرم سری که همه مغز سروریست
۴۶
بر پای خود نهاده بخدمت چو چنبرم
۴۷
در ودای العروس سخن آب کس نیافت
۴۸
در خشک سال فضل جز از گفتۀ ترم
۴۹
گر سر ببّریم ننمایم بکس قفا
۵۰
چون شمع تا که تیغ زبانست یاورم
۵۱
آن نرگسم که بهر تماشای باغ عقل
۵۲
بر طرف تاجگاه دماغست منظرم
۵۳
در جیب فقر گر چه نهان کند فلک
۵۴
پیدا شوم که هم نفس مشک اذفرم
۵۵
نرگس مثال، معتل و اجوف نیم از آنک
۵۶
ورد مضاعفم که درست و توانگرم
۵۷
خورشید فضل را درج اوج از اتفاع
۵۸
در برج، بر دقایق شعر دو پیکرم
۵۹
زهدان شدست شکل دهانم چو کام تیر
۶۰
کابکار فکر را بحقیقت چو مادرم
۶۱
شاید که همچو شمع زبان تاج سر کنم
۶۲
کانصاف ازوست شهرۀ این جسم لاغرم
۶۳
سنّم ز بیست ار چه فزون نیست، میشود
۶۴
گردون پیر از بن سیّ و دوچاکرم
۶۵
این نیز هم بگفتم و دانم علی الیقین
۶۶
کارباب عقل، هیچ ندارند باورم
۶۷
اجزاء جوهرم شده مشتق ز عقل کل
۶۸
کز صلب آن یگانۀ ماضیست مصدرم
۶۹
افسوس کآفتاب هنر رفت و من ز عجز
۷۰
افتاده همچو سایه برین صحن اغبرم
۷۱
ناسوخته ز خرمن عیشم جوی نماند
۷۲
عذرم ممهّدست اگر کاه گسترم
۷۳
در خون دل چو غنچه کشم دامن اردمی
۷۴
بی او بساط گل بپی دیده بسپرم
۷۵
باریک چون معانی او گشته ام ز غم
۷۶
وز آب چشم خویش چو الفاظ او ترم
۷۷
گردون گرفت حلقۀ مه در پلاس شب
۷۸
یعنی: نماند آنکه زدی حلقه بردرم
۷۹
دی دیدمش بخواب مرا گفت کای پسر
۸۰
خوش دار دل، که خوش دل از الطاف داورم
۸۱
خاکم از آب لطف شدست آتش خلیل
۸۲
زان هر نفس دمد گل خود روی احمرم
۸۳
بستان خلد نزهه گه شخص نازلم
۸۴
بطنان عرش کلّۀ روح مطهّرم
۸۵
حشو و ساده ام پر طاوس قدسی است
۸۶
وز حلّه های معدن عدنست بسترم
۸۷
تا در حظیرۀ ملکوتست منزلم
۸۸
نزل از ضیاع اعظمی قدس می خورم
۸۹
در منزل رفیعم با ناز و خفض و عیش
۹۰
پیوسته شادمان بجوار پیمبرم
۹۱
روشن ز خاک تیره بر آیم بروز از آنک
۹۲
همسایه است هر شب خورشید خاورم
۹۳
لطف ازل چو همّت دریا کشم بدید
۹۴
در دست داد شربتی از حوض کوثرم
۹۵
با نفس مطمئنّه درین خاک روز و شب
۹۶
بیدرا خفته منتظر صبح محشرم
۹۷
فردا سلام من بر یاران من رسان
۹۸
گو ای لقای خوب شمار بوده مفخرم
۹۹
آنم که دوش تیغ زبان سخنورم
۱۰۰
آفاق فضل کرد بیک ره مسخّرم
۱۰۱
و امروز با شهامت و مردانگی خویش
۱۰۲
چون زن زبون این فلک سبز چادرم
۱۰۳
طوطی نطق بودم و شد بسته خاطرم
۱۰۴
شهباز فضل بودم و بشکست شهپرم
۱۰۵
از ماه چهره ام قصب السبق برده بود
۱۰۶
و اکنون چو تار توزی گشتست پیکرم
۱۰۷
بودم چو آب و آتش هنگام نظم و نثر
۱۰۸
وین دم چو خاک بسته زبان و مکدّرم
۱۰۹
در زیر گل چو نقطۀ موهوم منزویست
۱۱۰
قدّی که بد کشیده تر از خط مسطرم
۱۱۱
جمعند گرد نعش من اندر بنات فکر
۱۱۲
تا در حضیض مرگ فتادست اخترم
۱۱۳
با آن همه لطافت اگر باز ببینم
۱۱۴
گویی جمال دینم یا شخص دیگرم؟
۱۱۵
کو نقش دلگشایم و آن طبع نقش بند؟
۱۱۶
کو روی جان فزایم و آن رای انورم؟
۱۱۷
بی آهویم چو شیر وز خرگوش خواب بخت
۱۱۸
در جوف گورم، ار چه زهر صید بهترم
۱۱۹
وقتی که گرم گشت تنور محاورات
۱۲۰
یاد آورید آن سخنان مخمّرم
۱۲۱
بادم زبان برید، که تا بی لقای او
۱۲۲
این شعر و شاعری ز کجا بود در خورم؟
۱۲۳
نی نی که ناگزیر بود شهر تا که من
۱۲۴
مدّاح و آفرین گر صدر مظفّرم
۱۲۵
آن چرخ سروری که دهدگاه مدحتش
۱۲۶
تریّ طبع ما هم و گرمیّ دل خورم
۱۲۷
ناطق شوند مردم چشمم بمدح او
۱۲۸
هر گه که در شمایل او ژرف بنگرم
۱۲۹
با طبعش آب را نکند چشم من محل
۱۳۰
با خاطرش برفت ز دل وقع آذرم
۱۳۱
بر تیغ آفتاب گزارم برقص گام
۱۳۲
اندر هوای او که نه از ذرّه کمترم
۱۳۳
دوشیزگان مدحت او را مغمّزند
۱۳۴
پاکیزه چهرگان حواشیّ دفترم
۱۳۵
با عقل در مفاخره ذات مبارکش
۱۳۶
گفت: این منم که عنصر جانهاست جوهرم
۱۳۷
«جرم ستاره چیست؟ درخشی ز خاطرم
۱۳۸
شکل سپهر چیست؟ ترنجی ز منبرم»
۱۳۹
دایم شهاده گویان باشد دهان زر
۱۴۰
تا من بدست سیم کشی اندر پی زرم
۱۴۱
آنگام خشم چون بگشایم دهان قهر
۱۴۲
چون صبح عالمی بیکی دم فرو برم
۱۴۳
سهم سعادتم ، که چو تیر از گشاد بخت
۱۴۴
خندان سوی مقاصد و اغراض می پرم
۱۴۵
رویم بگاه حزم همه دل، که لاله ام
۱۴۶
چشمم بگاه حزم همه سر، که عبهرم
۱۴۷
زر تازه رو بطبع پذیرفت داغ من
۱۴۸
وز تحت قرطه حلقه بگوشست گوهرم
۱۴۹
عالم شبست و شمع شب افروز او منم
۱۵۰
وای زمانه گر بوزد باد بر سرم
۱۵۱
هردم هزار رمز معمّی ز سّرز غیب
۱۵۲
بر تختۀ مخیّله گردد مصوّرم
۱۵۳
وجه قضیم مرکبم از خرمن مهست
۱۵۴
زان قرص آفتاب بیک جو نمی خرم
۱۵۵
بر ساق عرش نظم کند دست جبرئیل
۱۵۶
هر در که من ز حقّۀ خاطر برآورم
۱۵۷
شد چون سفینه سینۀ من مجمع البحور
۱۵۸
زین روی بر سر آمدۀ بحر اخضرم
۱۵۹
بر خیط باطل آید خورشید نیم روز
۱۶۰
لعب الخجل کنان ز ضمیر منوّرم
۱۶۱
بیت السعادۀ من و دار البوار خصم
۱۶۲
مشهور همچو صبح شد از حدّ خنجرم
۱۶۳
روشن شود ز پرتو رایم هزار صبح
۱۶۴
گر زانکه در خیال شب تیره بگذرم
۱۶۵
از نیزه و سپر بربایند طول و عرض
۱۶۶
آنگام عرض تیر دلیران لشکرم
۱۶۷
در بندهای خوف، انابیب نیزه ام
۱۶۸
رویین دز امید، تجاویف مغفرم
۱۶۹
ترک کلاه لاله مرا بس کلاه ترک
۱۷۰
ور جمله تن چو بید ز تیغت همسرم
۱۷۱
ای تیغ آفتاب قلم کن عمود صبح
۱۷۲
تا دست چرخ خیمه چرا زد برابرم
۱۷۳
دشوار نصب عین توان کرد در خیال
۱۷۴
این فتحها که گشت ز دولت میسّرم
۱۷۵
«صدرا بهانه ییست حدیث مطوّلم
۱۷۶
حاصل همین که خستۀ چرخ مدوّرم»
۱۷۷
شعرم نکوست لیک منم عیب شعر خویش
۱۷۸
آری طریق چیست؟ بد افتاد اخترم»
۱۷۹
زین سجع گفتها که به از لحن بلبل است
۱۸۰
زیبد که طوق دار کنی چون کبوترم
۱۸۱
ای غایبی که کرده یی از مثل خود سوال
۱۸۲
خواهی جواب حاضر اینک من ایدرم