شمارهٔ ۱۳۶ - و قال ایضاً یمدح سلطان الشّریعهٔ رکن الدّین
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ای بزرگی که چو من راه مدیحت سپرم
۲
همه بر شارع اقبال بود رهگذرم
۳
مهر و کین تو نهد قاعدۀ کون و فساد
۴
کرد صدباره ازین منهی فکرت خبرم
۵
چون نهد روی بدین گنبد پیروزه نمای
۶
دان که اندیشۀ مدح تو بود راهبرم
۷
سیم در چشم حسود تو فرو شد ، یعنی:
۸
کز شبیخون کف سیم کشت برخذرم
۹
کیست دریا که دهد زحمت دستت؟ بگذار
۱۰
این چنینها را با همسری چشم ترم
۱۱
خاکساریست ، چه گویم سخن کان که ز بخل
۱۲
خانه در سر کنمش تا دهد از بیم زرم
۱۳
من نه عقلم که بنانت را خوانم خورشید
۱۴
یا گهر را زعداد سخنانت شمرم
۱۵
خود از آن شرم که گفتم کف رادت دریاست
۱۶
همچو اعدای تو با حالی از بدبترم
۱۷
حاش لله که نهم قدر تو را همبر چرخ
۱۸
دانم این قدر تفاوت بمثل ، گرچه خرم
۱۹
کز حقارت صفت خصم تو دارد گردون
۲۰
اگر از بام جلال تو بدو در نگرم
۲۱
تا که شد مقصد من بنده جناب تو ، شدند
۲۲
هفت سیّارۀ افلاک دوان بر اثرم
۲۳
گفت کیوان که زمن کار دگر ناید ، لیک
۲۴
هندویی ام ز پی پاس ببام تو پرم
۲۵
مشتری گفت منم نایب تو روز قضا
۲۶
ور کنم فخر بر اجرام بس است این قدرم
۲۷
گفت : بهرام که من گورکن خصم تو ام
۲۸
باورت نیست ، ببین بیلک و بنگر تبرم
۲۹
گفت : خورشید کزان تیغ شدم من همه تن
۳۰
تا چو سایه نکند همّت تو پی سپرم
۳۱
زهره در بزم فلک دی بترنّم میگفت :
۳۲
کاشکی قطعه یی از مدح تو بودی زبرم
۳۳
بارها گفت عطارد که زلفظت گهری
۳۴
گر بیابم بکمربند دو پیکر بخرم
۳۵
ماه گفتا که سوی قد تو دارم آهنگ
۳۶
زین سبب زرد و گدازان زعنای سفرم
۳۷
سرفرازا! بوفا بر تو که اصغا فرمای
۳۸
حسب حال من دلخسته که خون شد جگرم
۳۹
درگهت را زفلک باز نمیدانم هیچ
۴۰
بس که آسیمه سر از اختر بیداد گرم
۴۱
زابلهی چهره چو زر کردم در عهد سخات
۴۲
لاجرم بی خطرم نزد تو و بر خطرم
۴۳
ترسم آواره چو صیت تو شوم در عالم
۴۴
کز پریشانی چون بخشش تو دربدرم
۴۵
مهر تو تعبیه در طّی ضمیرم بیند
۴۶
روزگار ار چه کند صدره زیر و زبرم
۴۷
در سرم هست که تاجی کنم از خاک درت
۴۸
همّتم سخت بزرگ آمد خود مختصرم
۴۹
رتبت خود زبر چرخ ببینم بعیان
۵۰
گر دهد گرد سمند تو جلای بصرم
۵۱
سخت بی آب و خرابست سواد طللم
۵۲
مشکلم حلّ کن آخر که محلّ نظرم
۵۳
زیر این گلشن دوّار چنان دلتنگم
۵۴
که بهر بادی چون غنچه گریبان بدرم
۵۵
چشمۀ مهر ببندد چو بر آید نفسم
۵۶
دیدۀ چرخ بسوزد چو بجنبد شررم
۵۷
با مان در کنف همّتت امد، ورنی
۵۸
بستدی چرخ سزای خود از آه سحرم
۵۹
چون من غمر نهم نام فلک بندۀ تو
۶۰
باز نشناسد خود را و دهد دردسرم
۶۱
نیست درصدر توام جای، مگر حادثه ام
۶۲
هیچ در چشم تو می نابم، گویی سهرم
۶۳
زانک با خاک برابر شده ام در نظرت
۶۴
هر زمان در غلط افتم که زرم یا گهرم
۶۵
نه گه غیب تشریف تفّقد یابم
۶۶
نه بانگام حضور از کرمت بهره ورم
۶۷
خلق و خوار و خجل در تک و پویم همه سال
۶۸
راست گویی که بر رای تو شمس و قمرم
۶۹
عملم دادی و بی جرمی معزول شدم
۷۰
تا ز بی رونقی امروز بعالم سمرم
۷۱
بقلم مشق کنم من نه برمح خطّی
۷۲
لاجرم تیر جفاهای فلک را سپرم
۷۳
عامل آنست درین عهد که رامح باشد
۷۴
من چو اعزل بدم از عزل نباشد گزرم
۷۵
گر نباشد غم تشویر و قفای بدگویی
۷۶
من بیچاره درین کلبۀ احزان چه خورم؟
۷۷
بندگیّ تو مرا مکتسب و موروثست
۷۸
زین قبل لازم صدر تو چو بخت و ظفرم
۷۹
غرس اقبال توام در چمن استعداد
۸۰
تربیت بایدم، انگاه بیایی ثمرم
۸۱
تو مرا وجه کفافی بده از عیش و ببین
۸۲
که بسالی ز همه اهل هنر برگذرم
۸۳
گر همه دعوی نزد تو مبیّن باید
۸۴
فقر و حرمان دو گواهند دلیل هنرم
۸۵
هم بکارآیمت از بهر اعادی روزی
۸۶
خود گرفتم که سراپای ز محض ضررم
۸۷
نام و ننگیست مرا پردۀ آن حشمت تست
۸۸
پرده بر من بمدر تا که بدین پرده درم
۸۹
آب روی از تو چو نان پاره توقّع دارم
۹۰
وز معالّی تو هم دور نباشد اگرم
۹۱
آفتابی توو من کوه گران سایه، سزد
۹۲
کز سخای تو شود زرّین طرف کمرم
۹۳
نور خور را چه زیان زانکه شود ذرّه نواز
۹۴
منصب را چه خلل، زانک کند معتبرم
۹۵
از تو در نعمت و جاهند بسی نا اهلان
۹۶
پس من خسته بهر حال سزاوار ترم
۹۷
چون صراحی کنمت از رگ گردن خدمت
۹۸
تا کند جود تو سر سبز چو ساغر مگرم
۹۹
پس اگر رای رفیع تو چنان فرماید
۱۰۰
که بدین حضرت البّته همی در نخورم
۱۰۱
گر شود خود بمثل مرگ بجانم نزدیک
۱۰۲
دور بادا که بود رغبت جای دگرم
۱۰۳
نیست پوشیده که در عهد صدور ماضی
۱۰۴
رخت زی مدرسه آورد زدکّان پدرم
۱۰۵
از کرم عذر چه خواهی که در ایّام تومن
۱۰۶
از میان علما رخت ببازم برم
۱۰۷
شایگان میشود این قافیه لیکن چه کنم
۱۰۸
عذر خود گفتم ازین جای تو دانی و کرم
۱۰۹
یا رب این دولت و حشمت به ابد مقرون دار
۱۱۰
وین دعا را باجابت ز ازل منتظرم