Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
کمال‌الدین اسماعیل · قصاید

شمارهٔ ۱۷۸ - وله ایضا یمحدح

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ای دل چو نیست صبر ترا برقرار پای
۲
هان بر بساط عشق منه زینهار پای
۳
سهلست پایداری تو در مقام وصل
۴
چون دست برد هجر به بینی بدار پای
۵
پرگار وار سر مبر از دایره برون
۶
چون در میان نهادی پرگار وار پای
۷
گر بر سر تو تیغ بود فی المثل چو کوه
۸
میدار سخت در غم آن غمگسار پای
۹
پرگار از آن بگرد سر خود همی دود
۱۰
کو مینهد بیکسو از پیش یار پای
۱۱
هر دل که یافت در سر آن زلف مدخلی
۱۲
چون شانه بر تراشد از سر هزار پای
۱۳
سروی بود که جای کند برکنار جوی
۱۴
گر بر نهد بدیدۀ من آن نگار پای
۱۵
جانا ز عشق قامت تست این که سرورا
۱۶
گیرد بناز دست چمن بر کنار پای
۱۷
چشم تو ناتوان و چو یازد به تیغ دست
۱۸
با او کسی ندارد در این دیار پای
۱۹
تا همچو خط بچهرۀ تو سر برآورم
۲۰
از فرق سر کنم چو قلم آشکار پای
۲۱
در خدمتت چو سرو بپای ایستم همه
۲۲
ور خود بسان گل بودم پر ز خار پای
۲۳
باد صبا به پشتی گلزار روی تو
۲۴
اندر نهد سبک بسر لاله زار پای
۲۵
بلقیس وار پای برهنه ست سرو را
۲۶
تا در نهد ز شرم تو در جویبار پای
۲۷
درپای تافکنده یی آن زلف مشکبار
۲۸
بر میزنی ز ناز بمشک تتار پای
۲۹
تشریف وصلت ار چه نه اندازۀ منست
۳۰
گه گاه رنجه کن بر من سوگوار پای
۳۱
زیرا که گر چه جای گهر افسر سرست
۳۲
هم پی نصیب نیست بوقت نثار پای
۳۳
گر دست محنت تو گریبان بگیردم
۳۴
در دامن فراغ کشم مرد وار پای
۳۵
نی نی سزای کفش چوپایست، آن سری
۳۶
کو باز گیرد از در صد رکبار پای
۳۷
سلطان اهل فضل که خصمش همی نهد
۳۸
در دام حادثه ز سر اختیار پای
۳۹
در روی رای او نکشد آفتاب تیغ
۴۰
در پیش حکم او ننهد روزگار پای
۴۱
با حلم او نیارد کوه بلند سنگ
۴۲
با عزم او نداد باد بهار پای
۴۳
اندیشه در عبارت خطّش چنان رود
۴۴
همچون کسی که بسته بود درنگار پای
۴۵
ای سروری که هر که زمین تو بوسه داد
۴۶
بر بام آسمان نهد از اقتدار پای
۴۷
بی دستیاری قلم ناتوان تو
۴۸
چتر ملوک را نبود برقرار پای
۴۹
چون نرگسش ز دولت تو تاج برسرست
۵۰
آنرا که شد ز گرد درت خاکسار پای
۵۱
خود را چو نعل بر رهت افکند ماه نو
۵۲
زان تا ببوسد اسب ترا برگذار پای
۵۳
چون سر ز جیب نطق بر آری تو، ناطقه
۵۴
در دامن سکوت کشد شرمسار پای
۵۵
اطراف روم را بنگارد بنقش چین
۵۶
کلک تو چون برون نهد از زنگبار پای
۵۷
گر سر برآورد چو کدو با تو بدسگال
۵۸
تیغ قضا قلم کندش چون خیار پای
۵۹
در وصف دست تو نتوان رفت سرسری
۶۰
خود چون نهند سرسری اندر بحار پای
۶۱
چون گل درد ز جود تو پیراهن حریر
۶۲
درپا چو سرو آنکه ندارد ازار پای
۶۳
در گرد عزم تو نرسد برق گرم رو
۶۴
ور زاتشش بود بمثل چون شرار پای
۶۵
ابر از بحار دست تو مایه بکف کند
۶۶
آنگاه برنهد بسر کوهسار پای
۶۷
با تند باد قهر تو در عرصۀ وجود
۶۸
کوه بلند را نبود پایدار پای
۶۹
دلگرمی پیادۀ شطرنج اگر دهی
۷۰
با آن پیاده نیز ندارد سوار پای
۷۱
دشمن بدان هوس که گریزد سوی عدم
۷۲
هر شب چو شمع سازد درپا فزار پای
۷۳
از بهر بخشش تو بیازید شاخ دست
۷۴
وز بهر حاسد تو فرو برد دار پای
۷۵
خصم تو سر ندارد و دادی ز دست نیز
۷۶
گرمی نداشتی ز برای فرار پای
۷۷
خورشید همچو سایه نهد روی بر زمین
۷۸
تا بر ستانۀ تو نهد روز بار پای
۷۹
در عطف دامن کرمت زد چو خاک دست
۸۰
در سنگ نیز آمدش از اعتقار پای
۸۱
در عهد تو هرآنکه بر آرد چو سر و دست
۸۲
او را به تخته بند کنند استوار پای
۸۳
دریا دلا! ز صدر تو محروم مانده ام
۸۴
زیرا که نیست عزم مرا دستیار پای
۸۵
پیریّ و ضعف بنیت و سرمای بس قوی
۸۶
نگذاشتند بر من مدحت نگار پای
۸۷
وقت قیام هست عصا دستگیر من
۸۸
بیچاره آنکه او کند از دستوار پای
۸۹
زین پیش اگر بهرزه دوی سر سبک بدم
۹۰
اکنون همی کشم ز سر اضطرار پای
۹۱
آنکو زند ز روی جفا پشت پای من
۹۲
بوسم چو دامنش بلب اعتذار پای
۹۳
گر چون عنان فرو نگذاری مرا ز دست
۹۴
همچون رکاب بوسمت از افتخار پای
۹۵
ور دولتیم دست دهد همچو آستین
۹۶
چون دامنت رها نکنم از کنار پای
۹۷
از یمن همّت تو برآرم چو مور پر
۹۸
از فرط عجز اگر چه ندارم چو مار پای
۹۹
گر چه بدست بوس تو یازد دهان من
۱۰۰
من اهل دستبوس نباشم بیار پای
۱۰۱
پای کرم ز کوی تفقّد مگیر باز
۱۰۲
نتوان گرفت بازخود از خاک خوار پای
۱۰۳
مستغنی است منصب تو از حضور ما
۱۰۴
طاوس را بجلوه نیاید بکار پای
۱۰۵
سرمای دی رسید کز آسیب صدمتش
۱۰۶
فارغ کند بر آتش سوزان گداز پای
۱۰۷
بگریزد از هوای خنک خوار خواردست
۱۰۸
خون گرید از جفای زمین زاز زار پای
۱۰۹
شد برگ و همچو چنگل بازست شاخ از آن
۱۱۰
کم می نهند مرغان بر شاخسار پای
۱۱۱
از پیر برف خرقه گرفتست از آن شدست
۱۱۲
پشمینه پوش و منزوی و برد بار پای
۱۱۳
بهمن روانه کرد بر اطراف خیل خویش
۱۱۴
زان بیم ز دامن او در حصار پای
۱۱۵
پشمینه پوش از پی آن گشت چون بهی
۱۱۶
کین باد سرد می بشکافد چو نار پای
۱۱۷
چون موی می شکافد پیکان ز مهربر
۱۱۸
چون سر سزد که موینه سازد شعار پای
۱۱۹
گردد چو روی توز کمان پشت پای آن
۱۲۰
کورا شود ز ناوک سرعا فکار پای
۱۲۱
چون کبک آنکه موزه ندارد هر آینه
۱۲۲
در پای میکشد چو کبوتر ازار پای
۱۲۳
هیزم صفت از آنکه مرا حسّ پای نیست
۱۲۴
در آتش تنور نهم خوار خوار پای
۱۲۵
از فتح باب ابر چنان شد گل زمین
۱۲۶
کاندر خلاب غرق شود تا زهار پای
۱۲۷
بر من بگرید ابر و بخندد بطنز برق
۱۲۸
چون در میان و حل نهم راهوار پای
۱۲۹
آورد روزگارم در پای و پیش ازین
۱۳۰
با من نداشتی بگه کارزار پای
۱۳۱
کار سخن بیک ره در پای و پیش ازین
۱۳۲
کردم ردیف شعر بدین اعتبار پای
۱۳۳
بر روزگار دست فشانان همی روم
۱۳۴
با آنکه در گلست مرا چون چنار پای
۱۳۵
بی پای شعر بنده روان بود خود چو آب
۱۳۶
واکنون همی دود که شدش بی شمار پای
۱۳۷
کردم نثار پای تو این درّ شاهوار
۱۳۸
هان بر مزن بدین گهر شاهوار پای
۱۳۹
سر تا قدم در آتش فکرت بسوختم
۱۴۰
تا ماند همچو شمع ز من یادگار پای
۱۴۱
عالم نماند تا بچنین شعر هر دمم
۱۴۲
بوسند زیر کان معانی گزار پای
۱۴۳
در پیش تو به تیغ ببّرم سر زبان
۱۴۴
گر زانکه باز پس نهد از ذوالفقار پای
۱۴۵
بر موقف توقّع تشریف مولوی
۱۴۶
افگار شد امید مرا ز انتظار پای
۱۴۷
خواهی که راست گردد پشت دوتای من
۱۴۸
یک دست خلعتم ده و یک سر چهار پای
۱۴۹
چون باد مرکبی بمن خاک پای بخش
۱۵۰
تا من بدو در آرم همچون غبار پای
۱۵۱
چون اشتران قافله در صحن بادیه
۱۵۲
هرگز کسی نداشت چنین برقطار پای
۱۵۳
ترسم که چون دراز شد این شعر هیچ کس
۱۵۴
در گوش خود رهش ندهد چون هزار پای
۱۵۵
عمرت دراز باد و برین ختم شد سخن
۱۵۶
بیرون نمی نهم ز ره اختصار پای

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.