شمارهٔ ۱۱ - فی المرائی من کلامه و له فی مرثیه الصّدر الشّهید رکن الدّین صاعد قدس الله روحه العزیز
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
کو خروش و شغب و ناله، چراخاموشید؟
۲
خواجه راحال برین حال و شما باهوشید
۳
عصمت آواره شد و امن چو راحت بگریخت
۴
عافیت رخت برون برد و شماخاموشید
۵
گربدانید حقیقت که چه کار افتادست
۶
همچنین زنده همانا که بخود برجوشید
۷
تا ازین وقعه خود بر سر ما چه نوشتست
۸
وقت را نوحه کنید و بگرستن کوشید
۹
باسیه روزی ما سخت سپید آید هم
۱۰
گر درین سوک چو شب جامه پلاسین پوشید
۱۱
کژشماریست شما را اگراین اندیشه ست
۱۲
که پس از خواجه یکی شربت شادی نوشید
۱۳
نه مرا از خود و نه نیز شما را شرمست
۱۴
که زمن مرثیت صدر جهان بنیوشید
۱۵
ناله و ناله که دلها نه چنان پر دردست
۱۶
گریه و گریه که ین حادثه را درخوردست
۱۷
اوّل از منصب و از دست سیادت گویم
۱۸
یا ز علم و ورع و زهد و عبادت گویم
۱۹
مردی و مردمی و فضل و فضایل شمرم
۲۰
سخن مدرسه و درس و افادت گویم
۲۱
نیک نامیّ همه عمر دهم شرح نخست
۲۲
یا همین خاتمت کار و شهادت گویم
۲۳
روز نوحه ست مرا خلق بخندید که من
۲۴
در چنین تعزیتی شعر بعادت گویم
۲۵
داد یک معنی او داده نباشم خدای
۲۶
گردرین معنی صد سال زیادت گویم
۲۷
تو که خصمی، بخدا بر تو، بیا هم تو بگوی
۲۸
تا نگویی که همی من بجلادت گویم
۲۹
چو کلید در خلد ابد آمد چه عجب
۳۰
گرمن این چو بچه راسهم سعادت گویم
۳۱
این همۀ گریه ی خونین که برین رخسارست
۳۲
اثر خندۀ خونین یکی سوفارست
۳۳
خلق را از خود و از عمر ملالی عجبست
۳۴
این چه سالست دگرباره که سالی عجبست
۳۵
صدر عالم را با خاک برابر کردند
۳۶
وز فلک سنگ نمی بارد، حالی عجبست
۳۷
صبر را در دل اگر عرصۀ میدان تنگست
۳۸
اشک را باری بر چهره مجالی عجبست
۳۹
شیر را گور فروبرد، شکاری معظم
۴۰
بحر را خاک فروخورد، نکالی عجبست
۴۱
من و غم زین پس، و چون من همه کس، چون دانیم
۴۲
که دل خوش پی ازین حال، محالی عجبست
۴۳
گرخیالست کسی را که بنوعی ز هنر
۴۴
پس از این شاد بود اینت خیالی عجبست
۴۵
آفتابی را باتیر قرآن بوده و پس
۴۶
زان قرآن زاده کسوفی و زوالی عجبست
۴۷
زه زهی بر دم تیری چو نهادند ببین
۴۸
که چنان مزغ دلی پر دلیی کرد چنین
۴۹
مردم شهر همه جمع شده بر درگاه
۵۰
ختم بنشسته و شد روزبغایت بیگاه
۵۱
صدر بی رونق و دلها همه اندر وسواس
۵۲
خواجه را ماناف کزخواب نکردند آگاه
۵۳
نی که او صبح بگه خیز وواینخواب دراز
۵۴
رسم او نیست ندانم که چه شد واویلاه
۵۵
نیست بر ذوق وی این خواب دراز، ایراکو
۵۶
شب ما زنده ببیداری کردی کوتاه
۵۷
این چه زخم است که مار از سپاه آمد و خیل
۵۸
که مه دنیا و مه اسباب و مه دخیل و مه سپاه
۵۹
این همه طنطنه و قاعده ی خواجۀ ما
۶۰
خود همین بود و برین آمد انّا لله
۶۱
حشمت خواجه واورنک و شکوهش همه رفت
۶۲
خانۀ تیره بماندست و درودست سیاه
۶۳
رسم تحویل نباید که چنین فرمایند
۶۴
بعد عمری سوی خانه به ازین بازآیند
۶۵
صدر اسلام کجایی تو و دیدارت کو؟
۶۶
اندرین حادثه خود چو نی و غمخوارت کو ؟
۶۷
دشمن و دوست ترا می نگرند از هر سو
۶۸
قهر دشمن شکن و لطف کم آزارت کو؟
۶۹
چه فتادت که چنین زود برفتی از جای؟
۷۰
آنهمه حلم گران سنگ چو هر بارت کو؟
۷۱
تا که این مشغلۀ شهر همه بنشانند
۷۲
هیبت سایه یی از گوشۀ دستارت کو؟
۷۳
فتنه بیدار شد از خواب دراز آهنگت
۷۴
آه و واویلا ! آن دولت بیدارت کو؟
۷۵
ای چو لاله رخت از خون جگر آلوده
۷۶
آن همه رونق و آب گل رخسارت کو؟
۷۷
دم بدم زیر لب اندر ز سر لطف و کرم
۷۸
با من آن نکتۀ شیرین شکرت بارت کو؟
۷۹
سنگ و سندان چه بود با دل ما بی خبران
۸۰
تو بخاک اندر و ما بر زبر آن گذران
۸۱
در جهان تو کرا خو سر منبر باشد؟
۸۲
یا کرا خاطر علم و دل دفتر باشد؟
۸۳
تاج منبر چو ازاین ماتم در خاک افتاد
۸۴
خاک زیبد که کنون سر بر منبر باشد
۸۵
مسند شرع سیه پوشد و لایق اینست
۸۶
قلم فتوی خون گرید و در خور باشد
۸۷
ظالمان را ز فرودستان مانع که بود؟
۸۸
بی کسان را پس از امروز که یاور باشد؟
۸۹
زایر وسایل اکنون ز که در یوزه کنند؟
۹۰
چون حوالت گه روزیشان این در باشد
۹۱
طفل و بیوه دو سه روزست که سرگردانند
۹۲
اه ترسم که ازین نیز فزونتر باشد
۹۳
پاکدامن ز جهان رفتی و تا دامن محشر
۹۴
دامن کوه ز خون دل ما تر باشد
۹۵
خود کرا زهره و یار است که آرد بزبان
۹۶
کانچنان خواجه برین شکل برون شد ز جهان؟
۹۷
خواجه بایستی تا مدح خود از من شنود
۹۸
نه که من مرثیتش گویم و دشمن شنود
۹۹
همچو من سوخته خرمن دگری می باید
۱۰۰
تا که احوال من سوخته خرمن شنود
۱۰۱
هر که از گوش خرد پنبه ی غفلت بکشد
۱۰۲
ای بسا بند که بی زحمت گفتن شنود
۱۰۳
ای بنگذاشته مانند خود اندر عالم
۱۰۴
وین مسلم کند ار مرد و گر زن شنود
۱۰۵
مرغ و ماهی پس از این واقعه در حسرت تو
۱۰۶
هرکجا گوش کند ناله و شیون شنود
۱۰۷
اندرین ماتم جانسوز تو کو مستمعی؟
۱۰۸
تا ز دیوار و در آواز گرستن شنود
۱۰۹
من کنون مویه گرم گو بر من گرد آیند
۱۱۰
هرکه خواهد که غم و درد دل من شنود
۱۱۱
کس شنیدست بدین سهمگنی تقدیری؟
۱۱۲
عالمی فضل و هنرمندی و حاصل تیری
۱۱۳
ای که در خاک لحد خفته یی ، از ما بدرود
۱۱۴
گرچه بسیار برآشفته یی از ما بدرود
۱۱۵
ای که از رفتن ناگاه بجاروب بلا
۱۱۶
خوشدلی از دل ما رفته یی، از ما بدرود
۱۱۷
ای گران قیمت درّ بستم بشکسته
۱۱۸
که بالماس جفا سفته یی، از ما بدرود
۱۱۹
ای گل تازه که در خلد ز خار پیکان
۱۲۰
پیش از موسم بشکفته یی، از ما بدرود
۱۲۱
گرچه بر حقّی ازین جرم که از مادیدی
۱۲۲
که رخ زیبا بنهفته یی از ما بدرود
۱۲۳
دانم آندم که بگفتار نبد پروایت
۱۲۴
در نهان با همگان گفته یی از ما بدرود
۱۲۵
آه دیدار که با روز قیامت افتاد
۱۲۶
خواب خوش بادت تا خفته یی از ما بدرود
۱۲۷
او سفر کرد و ز تقویست بره توشۀ او
۱۲۸
جاودان باد بقای دو جگر گوشۀ او
۱۲۹
خاصه این صدر که از کلّ جهان مقصودست
۱۳۰
بحقیقت چو سلیمان خلف داودست
۱۳۱
هر که دارد خلفی مثل نظام الاسلام
۱۳۲
در دو گیتیش همه عاقبتی محمودست
۱۳۳
آنکه جز عمر کامیدست که صد چندانست
۱۳۴
هر چه معنیّ پدر بود در او موجودست
۱۳۵
از بزرگیّ و شمایل چو بدو درنگری
۱۳۶
بتوان گفت که هم صاعد و هم مسعودست
۱۳۷
شاخ بشکست ولیکن ثمرت باقی باد
۱۳۸
گل بپژمرد ولیکن عرقض مقصودست
۱۳۹
اوّل و آخرشان یک زدگر خوبترست
۱۴۰
دوحۀ صاعدیان هم بمثال عودست
۱۴۱
تا که این گلبن اقبال شود بار آور
۱۴۲
اعتماد همگان بر کرم معبودست
۱۴۳
سدّ اسلام شکسته شد و ما بیخبریم
۱۴۴
رکن دین جای تهی کرده و ما می نگریم
۱۴۵
سرورا! صدرا! ناگاه چه افتاد ترا
۱۴۶
که ملال آمد ازین بنده و آزاد ترا
۱۴۷
تنگ بودت ز جهان خیمه بفردوس زدی
۱۴۸
یا فلک داد ز نادانی بر باد ترا
۱۴۹
سرو آزاد بدی در چمن شرع رسول
۱۵۰
خشک آن دست که بر کند به بیداد ترا
۱۵۱
ای همه یاد تو از خسته دلان، بس که کنند
۱۵۲
خاص و عام وزن و مرد از دل و جان یاد ترا
۱۵۳
از تو شادی بدل خلق رسیدست بسی
۱۵۴
دانم ایزد کند از رحمت خود شاد ترا
۱۵۵
نیکوی کردی بسیار و یقینم که رسد
۱۵۶
آن همه نیکویی امروز بفریاد ترا
۱۵۷
اندرین دم بهران چیز که داری حاجت
۱۵۸
از خداوند تعالی همه آن باد ترا
۱۵۹
ای خدا! دار درین ساحت دهر فانی
۱۶۰
صدر دین را ببزرگان دگر ارزانی