کمال‌الدین اسماعیل · ترکیبات

شمارهٔ ۱۲ - و قال ایضاً فی مرثیة الصّدر السّعید جلال الاسلام طاب مثواه

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
دل بر احوال روزگار منه
۲
رنج بر خود باختیار منه
۳
گل مقصود نشکفد زین خار
۴
خویشتن را تو خیره خار منه
۵
دشمن تست نفس امّا ره
۶
آرزوهاش در کنار منه
۷
صورتش چیست؟ همچو مار دراز
۸
دست خود در دهان مار منه
۹
در مقامی که سیل خیز فناست
۱۰
جز بناهای استوار منه
۱۱
رهگذار بلاست دنیی دون
۱۲
دل بر او از پی قرار منه
۱۳
قیمتی گوهریست گوهر دل
۱۴
هرزه بر راه و رهگذار منه
۱۵
خوشدلی را گذر برینجا نیست
۱۶
چشم بر راه انتظار منه
۱۷
طبع خود روزگار می گوید
۱۸
عمل ما بهانه می جوید
۱۹
در دلت هیچ جای پنی نیست
۲۰
زان چو تو خویشتن پسندی نیست
۲۱
چون اثر در دل تو می نکند
۲۲
گریه، بیرون ریشخندی نیست
۲۳
گر جهان در شود بآتش و آب
۲۴
فارغی، چون ترا گزندی نیست
۲۵
یک وجب نیست بر فلک که در او
۲۶
رخنه از آه مستمندی نیست
۲۷
گرم روتر ز باد پای نفس
۲۸
راه آجال را نوندی نیست
۲۹
حرص کم کن که عقل و دانش را
۳۰
بتر از حرص چشم بندی نیست
۳۱
مرگ را از برای گردن عمر
۳۲
بهتر از روز و شب کمندی نیست
۳۳
کی پذیرد ز گفتۀ ما پند
۳۴
هر که را زین وفات پندی نیست؟
۳۵
کاه در خرمن قمر بنماند
۳۶
همه بر تارک جهان افشاند
۳۷
دیدۀ انتباه بگشایید
۳۸
قفل در بند آه بگشایید
۳۹
چشم و لب راز گریه وافعان
۴۰
گه ببندید و گاه بگشایید
۴۱
موکب خواجه در رسید از راه
۴۲
صف ببندید و راه بگشایید
۴۳
و گر امروز بار خواهد داد
۴۴
تتق از پیشگاه بگشایید
۴۵
بسر انگشت عطلت از رمحش
۴۶
آن نشان سیاه بگشایید
۴۷
در خانه نخست در بندید
۴۸
پس در خانقاه بگشایید
۴۹
بر نخواهد نشست دیگر بار
۵۰
تنگ زینش بگاه بگشایید
۵۱
چون ازین در گذر نخواهد کرد
۵۲
خواه بندید و خواه بگشایید
۵۳
ای دل ما پر آتش از شدنت
۵۴
بتر از رفتنست آمدنت
۵۵
جزع مختصر نباید کرد
۵۶
هیچ کار دگر نباید کرد
۵۷
مایۀ اشک در چنین ماتم
۵۸
کم ز خون جگر نباید کرد
۵۹
خاک گورش که خشک چون لب ماست
۶۰
جز ز خو نا به تر نباید کرد
۶۱
زینچه با ماهمی کند دنیا
۶۲
خود سوی او نظر نباید کرد
۶۳
زین پس بر جوانی و دولت
۶۴
اعتمادی مگر نباید کرد
۶۵
با غریمی چنین که در پی ماست
۶۶
سر ز خانه بدر نباید کرد
۶۷
چون همی زیر خاک باید خفت
۶۸
سقف خانه بزر نباید کرد
۶۹
بسفر رفت وین سخن نشیند
۷۰
که سفر در صفر نباید کرد
۷۱
سال عمر تو چون منازل ماه
۷۲
که بپای قمر بود کوتاه
۷۳
هر کجا بنگریم از چپ و راست
۷۴
وحشت و ظلمت و عنا و بلاست
۷۵
شد ز دود دلم هوا تاریک
۷۶
یا مرا چشم عقل نابیناست
۷۷
همه باز آمدند خیل وحشم
۷۸
وآنکه سرخیل بود ناپیداست
۷۹
او ز راهی دگر برفت مگر
۸۰
بی خبر ز انتظار مولاناست
۸۱
باز پرسید از خواص خدم
۸۲
تا ز پیشت خواجه یا ز قفاست
۸۳
نا توانست یا بخواب درست؟
۸۴
چه سبب پایش از رکاب جداست؟
۸۵
اینکه ما کرده ایمش استقبال
۸۶
قالب خواجه بود، خواجه کجاست؟
۸۷
روی کار این چنین که می بینم
۸۸
جای واحسرتا و واویلاست
۸۹
دست گستاخئی دراز کنیم
۹۰
سر تابوت خواجه باز کنیم
۹۱
تا چگونه ست رنگ رخسارش
۹۲
یا چه رنگست لعل دربارش
۹۳
تا جگرخوار یا شکر خوارند
۹۴
در قفس طوطیان گفتارش
۹۵
تا کجا برد پستۀ تنگش
۹۶
آن شکر خندۀ بخروارش
۹۷
یا بغربیل مرگ بیخته اند
۹۸
خاک ادبار بر دورخسارش
۹۹
آه کز گرد راه و رنج سفر
۱۰۰
نه بر آب خودست دیدارش
۱۰۱
نه خوشابست درّ دندانش
۱۰۲
نه درستست چشم بیمارش
۱۰۳
تند باد اجل پریشان کرد
۱۰۴
زلف مشکین و چین دستارش
۱۰۵
تیز برخاست آتش از جانش
۱۰۶
زود بنشست باد و بازارش
۱۰۷
دوری از ما، اگر چه نزدیکی
۱۰۸
همچو آتش درون تاریکی
۱۰۹
دیدی آن دولت و جوانی او
۱۱۰
وان همه لطف و خوش زبانی او
۱۱۱
سر بسودا کشد اگر دل من
۱۱۲
کند اندیشه در معانی او
۱۱۳
نامش از آسمان بلندترست
۱۱۴
رفت زیر زمین نشانی او
۱۱۵
جان شیرین بضاعتش دادم
۱۱۶
درد دل بود ارمغانی او
۱۱۷
ملک الموت نیک سنگ دلست
۱۱۸
که نبخشود بر جوانی او
۱۱۹
مگرش قصد کرد تا نکند
۱۲۰
لطفش ابطال جانستانی او
۱۲۱
جان خود همچو صبح در لب داشت
۱۲۲
دلم از بهر مژدگانی او
۱۲۳
همه در عمر رکن دین افزود
۱۲۴
هر چه کم شد ز زندگانی او
۱۲۵
خود نبینی که کوتهی شبست
۱۲۶
که درازی روز را سببست
۱۲۷
حاصل دور روزگار اینست
۱۲۸
همه را انتهای کار اینست
۱۲۹
چند پوییم هرزه از چپ و راست
۱۳۰
چون سرانجام رهگذار اینست
۱۳۱
چند از این گونه گون شمار غلط
۱۳۲
چون فذلک زهر شمار اینست
۱۳۳
ای زجام حیات مست و غرور
۱۳۴
مستی عمر را خمار اینست
۱۳۵
غم کاری مخور که بار دلست
۱۳۶
چون سرانجام کار و بار اینست
۱۳۷
ای همه روزگار در غم و رنج
۱۳۸
فضل رنجست و روزگار اینست
۱۳۹
تودۀ خاک در برابر ماست
۱۴۰
زان چنان خواجه، یادگار اینست
۱۴۱
گرچه این حال صعب واقعه ییست
۱۴۲
چه توان؟ حکم کردگار اینست
۱۴۳
خاک ری خود غریب دشمن بود
۱۴۴
ورنه او را چه وقت رفتن بود
۱۴۵
سخت جاییست جای اسمعیل
۱۴۶
کو شکوه و لقای اسمعیل
۱۴۷
ای دریغا که تخته بند فناست
۱۴۸
صورت دلگشای اسمعیل
۱۴۹
خود همیشه بلای جان بودست
۱۵۰
عید اضحی برای اسمعیل
۱۵۱
گر قبول اوفتد کنیم همه
۱۵۲
جان فدای بقای اسمعیل
۱۵۳
ای ز دست تو زاده فیض سخا
۱۵۴
همچو زمزم ز پای اسمعیل
۱۵۵
زان جهانت بدست بوس آمد
۱۵۶
شاد باش ای وفای اسمعیل
۱۵۷
گر نوای تو بود تا بکنون
۱۵۸
تویی اکنون نوای اسمعیل
۱۵۹
بدعا آیم و درین موسم
۱۶۰
مستجابست دعا اسمعیل
۱۶۱
جاودان باد در سرای وجود
۱۶۲
جان مسعود و صاعد و محمود
۱۶۳
عمرت از آرزو زیادت باد
۱۶۴
کرمت طبع و خیر عادت باد
۱۶۵
چون تو القاء درس شرع کنی
۱۶۶
منصب مشتری اعادت باد
۱۶۷
تیر سر تیز گرنه مادح تست
۱۶۸
دست فرسودۀ بلادت باد
۱۶۹
عقل کل را چو من درین حضرت
۱۷۰
زده زانسوی استفادت باد
۱۷۱
گرچه این ملک آدمی را نیست
۱۷۲
همه آن باد، کت ارادت باد
۱۷۳
دست گیر برادت در حشر
۱۷۴
حسرت غربت و شهادت باد
۱۷۵
انچه با اهل فضل و دانش هست
۱۷۶
نظرت سوی من زیادت باد
۱۷۷
بیشتر زانکه ناگهت گویند
۱۷۸
که فلانی را سعادت باد
۱۷۹
ای جهان آفرین، بقدرت کن
۱۸۰
آن جوانرا غریق رحمت کن

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.