کمال‌الدین اسماعیل · ترکیبات

شمارهٔ ۱۳ - وله ایضاً فی مرثیة المولی صدرالدّین عمر الخجندی رحمه الله

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
خیزید تا غریو بعیّوق بر کشیم
۲
فریاد دردناک ز سوز جگر کشیم
۳
از دیده آب گرم فشانیم همچو شمع
۴
وز سینه باد سرد چو وقت سحر کشیم
۵
این اشک گرم رو را سر در جهان نهیم
۶
وین آه سرد دم را سر بر قمر کشیم
۷
نه کم ز بر بطیم بسازیم چنگ خویش
۸
هر رگ که آن ننالد از تن بدر کشیم
۹
از آسمان قلادۀ بلّور بگسلیم
۱۰
وز آفتاب، قرطۀ زربفت بر کشیم
۱۱
لختی ادیم خاک بدست هوا دهیم
۱۲
تا زان نقاب سازد و در روی خور کشیم
۱۳
از بهر قصد چرخ بدامن کشیم سنگ
۱۴
چون کوه چند بیهده تیغ و کمر کشیم؟
۱۵
چشم ستاره گر بکرشمه نظر کند
۱۶
میلی ز سوز آه دلش در بصر کشیم
۱۷
صبح ار دهان بخنده گشاید ازین سپس
۱۸
حلقش به تیغ تیز چو خورشید در کشیم
۱۹
تن را چو ریسمان بگدازیم از عنا
۲۰
پس هم ز اشک چشم خودش در گهر کشیم
۲۱
غوغا کنیم بر در زندان کالبد
۲۲
باشد که یوسف دل ازو بر زبر کشیم
۲۳
هر روز کمترست عیار وفای او
۲۴
چندانکه ما جفای جهان بیشتر کشیم
۲۵
طوفان محنت آمد و عالم فرو گرفت
۲۶
شاید که رخت خویش بجایی دگر کشیم
۲۷
درمان ز دست رفته، چرا خون دل خوریم؟
۲۸
پایان کار دیده، چرا دردسر کشیم؟
۲۹
خیزید تا بتربت صدر جهان رویم
۳۰
خاکش بجای سرمه درین چشم تر کشیم
۳۱
از غم حشر کنیم وزانده مدد بریم
۳۲
وز روزگار کینۀ قصد عمر کشیم
۳۳
ایام را ز درد دل ما خجالتست
۳۴
حاجت بشرح نیست که ما را چه حالتست
۳۵
تا دیده بود واقعه زین صعبتر ندید
۳۶
دل کین خبر شنید کسش با خبر ندید
۳۷
این نیز هم بدیدی و در تو اثر نکرد
۳۸
ای شوخ دیده کس چو تو خیره دگر ندید
۳۹
سودای خوشدلی مبر از کاسۀ سپهر
۴۰
کز خوان او نواله کسی بی جگر ندید؟
۴۱
شیرین که یافت کام دل از لذّت جهان؟
۴۲
کو تنگ و تیر حادثه چون نیشکر ندید
۴۳
زین صعبتر چه حادثه باشد؟ که خواجه را
۴۴
یک هفته شد که دیدۀ ما یک نظر ندید
۴۵
دل داد مرگ را که ازو جان همی ستد
۴۶
لطف شمایلش بحقیقت مگر ندید
۴۷
اسباب کامرانی خود دید هر چه خواست
۴۸
عمر دراز کز همه بایسته تر ندید
۴۹
قعر بحار معنی او فکر در نیافت
۵۰
کنه جمال صورت او چشم سر ندید
۵۱
بسیار تخم فضل و فضایل بکشت لیک
۵۲
سیل فنا درآمد و زان کشته بر ندید
۵۳
غبنیست در شنکجۀ تابوت تخته بند
۵۴
سروی که کس بلطفش شمشاد تر ندید
۵۵
حیفست با تپانچۀ خشت لحد گلی
۵۶
کاسیب لطمه جز ز نسیم سحر ندید
۵۷
از همّت بلند بفردوس رای کرد
۵۸
چون کار این جهان را جز مختصر ندید
۵۹
چرخ هزار دیده فرو بیخت خاک او
۶۰
چندانکه جست جز همه فضل و هنر ندید
۶۱
از منصب آن بیافت که هیچ آدمی نیافت
۶۲
وز دولت آن بدید که هرگز بشر ندید
۶۳
دردا و حسرتا که چو کارش بکام شد
۶۴
چون چشم باز کرد از آن هیچ اثر ندید
۶۵
گردن بحکم هیچ کس ارچه نداده بود
۶۶
از انقیاد حکم اهلی گزر ندید
۶۷
آوخ که چون بدید بتحقیق روی کار
۶۸
آورد پشت او بزمین چرخ کینه دار
۶۹
دیدی چه کرد خوجه که ناگهان برفت؟
۷۰
آتش بخلق در زد و از دودمان برفت
۷۱
یک شهر آستینش گرفته که، امشبی
۷۲
نگرفت لابه در وی و دامن کشان برفت
۷۳
مهمان نشسته، خانه بیاراسته، چه شد؟
۷۴
کز ناگه آن چنان بتن ناتوان برفت
۷۵
بر نقره خنگ چرخ سواری همی نمود
۷۶
و او کرد سرکشیّ و ز دستش عنان برفت
۷۷
انصاف خود عبارت از و بد همه جهان
۷۸
این درد دل ببین که جهان از جهان برفت
۷۹
اکنون چه حاصل از قفص تنگ روزگار
۸۰
کان طوطی شکرسخن خوش زبان برفت
۸۱
از خاک خوابگاهش باد سخن نشست
۸۲
وز آتش فراق وی آب روان برفت
۸۳
باد صبا چو یافت ز بیماریش خبر
۸۴
زورش ز دست و پای و قرارش ز جان برفت
۸۵
کام دوات از غم او خشک و تلخ گشت
۸۶
مغز قلم ز حسرتش از استخوان برفت
۸۷
گر خون گریست خامۀ فتوی بحق گریست
۸۸
کز دستش آن عبارت و خطّ و بیان برفت
۸۹
پهلو بجای خویش تهی کرد مسندش
۹۰
از صفّه یی که جواجۀ دنیا از آن برفت
۹۱
گردون ز غصّه دست بدندان بسی گزید
۹۲
لیکن چه سود داشت، چو تیر از کمان برفت
۹۳
روزی سه چار ماتم او داشت هر کسی
۹۴
آن سوز کمترک شد و آن اندهان برفت
۹۵
آزاد و بنده با سر شغل و عمل شدند
۹۶
بیچاره صدر دین، که بقهر از میان برفت
۹۷
از شیر بچّه بیشۀ دولت تهی مباد
۹۸
اکنون که زور با زوی شیر ژیان برفت
۹۹
خود روشنست این که دهد جای با شهاب
۱۰۰
چون آفتاب از سراین خاکدان برفت
۱۰۱
گر او بزرگ بد خلف او نه کوچکیست
۱۰۲
نور شهاب و ظلّ عمر دیو را یکیست
۱۰۳
زین عمر سست پای چو پیمان روزگار
۱۰۴
وین حادثات سخت چو زندان روزگار
۱۰۵
اندیشه میکنم، نه همانا توان ربود
۱۰۶
گوی مراد در خم چوگان روزگار
۱۰۷
یک رنگی از نهاد زمانه طمع مدار
۱۰۸
چون نیست جز دو رنگی درشان روزگار
۱۰۹
دست فنا چو دامن آخر زمان گرفت
۱۱۰
در پای خود درید گریبان روزگار
۱۱۱
بسیار بی وفا را دیدم بعهد خویش
۱۱۲
لیکن یکی ندیدم برسان روزگار
۱۱۳
اندر جوال عشوۀ دنیا مشو از آنک
۱۱۴
زین لعبها بسیست در انبان روزگار
۱۱۵
لب تا لب جهان بطلب تا کدام جان
۱۱۶
خائیده دل نگشت بدندان روزگار
۱۱۷
دیدی که هم ز پای درآورد دست چرخ
۱۱۸
مردی که مرد بود بمیدان روزگار
۱۱۹
گرچه ز درد دل جگرم خون همی شود
۱۲۰
از مرگ این بیگانۀ دوران روزگار
۱۲۱
خرسند گشته ایم که آخر قویدلست
۱۲۲
این شافعیّ وقت بنعمان روزگار
۱۲۳
ای ذات تو خلاصۀ این هر دو خاندان
۱۲۴
کامروز هست زبدۀ ارکان روزگار
۱۲۵
پاینده باد یا که یقینم که بعد ازین
۱۲۶
چون تو گهر نخیزد از کان روزگار
۱۲۷
خالی ز سایۀ تو مباد این دو خاندان
۱۲۸
کامروز جاه تست نگهبان روزگار
۱۲۹
معنیّ روزگار شمایید و جز شما
۱۳۰
حشویست بر جریدۀ نسیان روزگار
۱۳۱
خود را نگاهدار ز آسیب چشم زخم
۱۳۲
زنهار خواجه، جان تو و جان روزگار
۱۳۳
تو در پناه عافیت و در پناه تو
۱۳۴
این خواجگان عصر و بزرگان روزگار

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.