شمارهٔ ۳۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
خدیو عرصه ملک و پناه دولت و دین
۲
که عقل محض سلیمان ثانیت خواند
۳
تویی که پنجه زور آزمای کین توزت
۴
به قهر جرم زمین را ز جا بجنباند
۵
سنان رمح تو بالا نشین شده چه عجب
۶
که خویش را به صف صدر خصم بنشاند
۷
جهان پناها داعی دولت تو ظهیر
۸
که در حمایت این آستانه می ماند
۹
دو سال شد که درین ورطه اوفتان خیزان
۱۰
به خیره بارگی روزگار می راند
۱۱
نبود بر سر رفتن ز جایگه چون قطب
۱۲
ور آسیابش بر سر فلک بگرداند
۱۳
بلی زمانه ناساز و دهر پر شر و شور
۱۴
ز بس که حال دلم خیره می بشوراند
۱۵
به جان رسیدم و اینم بتر که نیست کسی
۱۶
که یک دمم ز بد روزگار برهاند
۱۷
بر آن نهاد دلم کام خویشتن کاکنون
۱۸
عنان عزم همی از تو در تو پیچاند
۱۹
کند ملازمت خدمت هنر جویت
۲۰
مگر که هم ز هنر داد خویشتن بستاند