عبدالقادر گیلانی · غزلیات

شمارهٔ ۳۸ - شام بشارت

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
تو لذت عمل را از کارزار ما پرس
۲
آئین سلطنت را از حال زار ما پرس
۳
آن لذّتی که باشد از اشتهاد صادق
۴
شام بشارت وصل از روزگار ما پرس
۵
مجنون عشق ما را از باغ و راغ کم گوی
۶
از وی تو سور جوی و بوی بهار ما پرس
۷
از خان و مان وهرکس ، کردم خراب او را
۸
منبعد اگر بخواهی اندر دیار ما پرس
۹
هرشب زلطف پرسم احوال تو چگونه است
۱۰
ذوق خطاب ما را از دل نگار ما پرس
۱۱
برتربت خراب عشاق ما نظر کن
۱۲
واز ذرّه ذرّه خاکش تو انتظار ما پرس
۱۳
عاشق نِئی چه دانی درد فراق ما را
۱۴
رو رو تو این مصیبت از سوگوار ما پرس
۱۵
عاشق که از غم من کاهیده گشت و جان داد
۱۶
این مرغزار او را از مرغزار ما پرس
۱۷
تو صاف دل چه دانی نالیدن سحرگه
۱۸
آئین دردمندی از درد خارما پرس
۱۹
دل از غم دو عالم فارغ کن و پس آنگه
۲۰
آنی به پیش محیی از لطف یار ما پرس

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.